جنایت و مکافات کنار دریا

«منچستر کنار دریا» یک فیلم مهندسیشده، منظم، منسجم، روانشناسانه با ظرافت هایی هنرمندانه است. داستان دربارهی مردی به نام «لی چندلر» (کیسی افلک) است که پس از دریافت خبر فوت برادرش با چالشهای پس از آن مواجه میشود.
در فیلم محتوای مرگ و زندگی جریان دارد و بهخوبی دیده میشود. نقطه قوت اصلی فیلم در شخصیتپردازیهای کامل و بیعیب و نقص آن، خصوصاً دربارهی شخصیت اول فیلم، لی است.داستان فیلم واقعگرایانه است. در درامهای واقعگرا که روابط علت و معلولی برگرفته از واقعیت خارجی است، مخاطب ناخودآگاه انتظار دارد که با شخصیتهایی واقعی و باورپذیر سروکار داشته باشد. این اتفاقی است که بسیار هنرمندانه در «منچستر کنار دریا» رخ داده است.
لی، فردی ساکت و کمحرف، گوشهگیر، آرام، درونگرا و درعینحال پرخاشگر است. شغل او سرایداری و تعمیرکار تأسیسات آب و برق ساختمان است. او در اتاقی کوچک در شهر بوستون زندگی میکند. همهی این اطلاعات درباره شخصیت لی در همان سکانس اول و پیش از دریافت خبر فوت جو، برادرش، وجود دارد. یعنی فیلم توانسته است در یک سکانس دهدقیقهای یک شخصیت را بهصورت کامل به مخاطب معرفی کند.
شخصیت لی بسیار دقیق و روانشناسانه پرداخته شده است. احتمالاً یا این شخصیت برگرفته از یک شخصیت حقیقی است یا خالق این اثر آشنایی خوبی با عملکرد روانی انسان، خصوصاً فردی که دچار احساس گناه شده است، دارد. بیشتر به نظر میرسد احتمال دوم صحیح باشد؛ چون صحنهای که لی خواب دخترانش را میبیند بهوضوح برگرفته از یکی از تجربیات معروف فروید درباره عملکرد خواب و رؤیا است.
فیلم با صحنهای از ماهی گیری لی، پاتریک و جو، روی قایق شخصی جو آغاز میشود. خاطرهای بسیار دور از دیالوگی مابین لی و پاتریک؛ لی از پاتریک نوجوان میپرسد که اگر مجبور باشد برای زندگی در یک جزیره بین او و پدرش یکی را انتخاب کند کدام را انتخاب میکند؟ پاتریک بهسرعت پدرش را انتخاب میکند و لی هم به شوخی میگوید که او سخت در اشتباه است.
این مسئله بهنوعی محقق میشود. اما لی دگرگون شده است و اگرچه در گذشته ادعا میکرده که تمایل به مراقبت از پاتریک دارد، اما اکنون از تصمیمگیری جو در وصیتنامهاش، جا میخورد و توان پذیرش آن را ندارد.
پیش که میرویم، اندکاندک و با لطافتی هنرمندانه متوجه میشویم که لی اکنون همان شخصیت افسرده و پرخاشگر است که در سکانس اول دیدهایم، ولی او در گذشتهاش فردی پرانرژی، دوستدار خانواده، اهل معاشرت، رفیقباز و دارای توانایی خوبی در برقراری انواع روابط اعم از رابطه خوب زناشویی و روابط اجتماعی دیگر بوده است. پس چه میشود که لی اینطور دچار دگرگونی میشود؟ این گره اصلی فیلم است و نقشش آنقدر است که پس از حل شدن، فیلم را وارد فاز بعدی خود میکند. بنابراین همینجا میتوان فیلم را در دو قسمت تقسیم کرد: قبل از کشف علت دگرگونی لی و بعد از آن.
باوجودیکه فیلم توان ایجاد سؤال مذکور را در همان سکانسهای ابتدایی دارد و شخصیت را به آن اندازه پخته است که بتواند سریعاً به گره در شخصیت لی برسد، اما مخاطب را آرام پیش میبرد و مکرراً با نمایش گذشته و حال لی، این گره را ایجاد میکند.
این روش موجب میشود که فاجعه عظیم سوختن خانهی لی و کشته شدن هر سه فرزندش در این حادثه، پررنگ به نظر نرسد و ذهن مخاطب درگیر یک موقعیت اغراقآمیز خارجی نشود. با دیدن آتشسوزی در خانه و سهلانگاری لی، سؤال فوق پاسخ پیدا میکند و گره شخصیت باز میشود، اما ذهن مخاطب از لی و شخصیت او به موقعیت فاجعهبار بیرونی پرت نمیشود.
این استمرار و باقی ماندن در دنیای درونی لی به شیوهی خلاقانهای انجام شده است. در سکانس دفتر وکیل، مرور در زمان سریعتر میشود. درحالیکه در یک صحنه شاهد لی، نشسته در مقابل وکیل هستیم، بهصورت پیاپی صحنههایی از گذشتهی او و اینکه چطور او موجب آتش گرفتن خانهی خودش شد نیز به نمایش درمیآید. این تعلیق و جابجایی مکرر میان گذشته و حال موجب میشود مخاطب خیال کند که این صحنهها (که متعلق به گذشتهی لی است) در ذهن او مرور میشود که موجب باقی ماندن مخاطب در شرایط درونی شخصیت لی میشود. هرچند فیلم ادعایی مبنی بر اینکه این صحنهها خاطرات لی هستند ندارد اما رفتوبرگشتهای بسیار میان گذشته و حال نهایتاً چنین کاربردی پیدا میکند.
اکنون گره شخصیت لی باز شده است اما گره دیگری ایجاد میشود: حال با توجه به شخصیتی که از لی شناختیم، آیا او سرپرستی پاتریک را قبول میکند؟ کشش اینجا ایجاد میشود که نمیتوان بلافاصله پاسخی برای این سؤال یافت. باید فیلم را دنبال کرد و اطلاعات بیشتری به دست آورد. حال مخاطب میخواهد اطلاعات بیشتری از شخصیت لی برای حل مسئلهی دوم پیدا کند اما فیلم رودست میزند و ارائه اطلاعات درباره لی را متوقف میکند و به سراغ پاتریک میرود.
در پیرنگ بهظاهر پیچیدهی فیلم، لطافت خاصی است که بسیاری را به شعف وامیدارد. مخاطب، که خیال میکند با یک درام معمولی خانوادگی سروکار دارد، ذهنش فقط مشغول این میشود که بالاخره آری یا نه؟ یا ذهنش بهسوی یک اثر رمانتیک میرود که در انتها شخصیت لی دچار دگرگونی شده و سرپرستی از پاتریک را بپذیرد و با او زندگی کند، یا به سمت یک تراژدی میرود که تصمیم لی منجر به از هم پاشیدن زندگی پاتریک شود. حوادث موجود در قسمت دوم نیز مخاطب را به سمت انتخاب یکی از این دو گزینه میکشاند.
ظرافت هنری فیلم این است که کاملاً حالتی متعادل و میان این دو رخ میدهد. لی هم سرپرستی از پاتریک را نمیپذیرد و به زندگی گذشته خودش ادامه میدهد، هم سایهاش بر زندگی او باقی میماند. همچنین، پاتریک که هم دچار چالشهای متعددی در اثر انتخاب لی میشود، هم این مسئله آنچنان برایش فاجعهبار نیست که زندگی او را دچار فروپاشی کند. «منچستر کنار دریا» چه در شخصیتپردازیها چه در خلق موقعیتها با لطافت و به دور از هرگونه اغراق عمل میکند.
فیلم پر است از موقعیتهایی که میتواند ماجرا را به دام اغراق بیندازد. نمونه این موقعیتها برخورد لی با رندی (همسر سابق لی) است. در مواجهه این دو با یکدیگر شاهد یک برخورد نرمال و کنترلشده هستیم و فضا کاملاً باورپذیر است. رندی ظاهراً توانسته است زندگی عادی خود را بازیابد. او نه آنطور کینه به دل دارد که بعد سالها در مقابل لی پرخاشگری کند، نه آنچنان این قضیه برایش کوچک بوده که توانسته باشد بهسادگی فراموشش کند. رندی هم دچار احساس گناه از نوع دیگری است. هنگامیکه او به لی پیشنهاد قرار در رستوران میدهد، لی دچار هیجانات اغراقآمیز نمیشود و همان لی سابق، که باید این پیشنهاد را رد کند، باقی میماند.
به نظر میرسد احساس گناه رندی از دو جنبه باشد: یکی بابت طلاق گرفتن از لی و دیگری بابت ایجاد کردن فضایی علیه او در بین جامعه دوستان و آشنایانش که موجب طرد لی از منچستر شده است. اما وضعیت قطعاً برای لی سختتر است. او در همان شبی که شوهر خوبی برای همسرش نبوده، موجب کشته شدن فرزندان خودش هم شده است. او سابقاً خودش را سرزنش کرده و لایق آن خانواده گرم و صمیمی ندانسته و به همین ترتیب است که دعوت رندی را رد میکند.
اما طلاق گرفتن و طرد شدن لی از جامعه تنها خواست رندی نبوده است. لی مرتکب خطایی جبرانناپذیر شده، خودش به آن واقف است و از جامعه انتظار مجازات دارد. زمانیکه متوجه میشود جامعه برای خطای او مجازاتی قانونی ندارد، اقدام به مجازات شخصی، البته با همکاری جامعه، میکند. اینطور نیست که لی از طرد شدن دلخور باشد و تمایل به برقراری ارتباط با جامعه دوستانش را داشته باشد. طرد شدن در اینجا جزئی از تمایلات اساسی لی است. او از جامعه انتظار مجازات دارد و از اینکه جامعه او را طرد کرده است استقبال میکند. از رفتارهایش پیداست که او سازوکار دفاعی پرخاشگری انفعالی و باطل سازی را انتخاب کرده است. رفتارهای ابلهانهی او که موجب دعواهای خیابانی او میشود و همچنین ریاضت کشیدن و پذیرفتن مجازات نشانههای این گزینش روانی برای کاهش اضطراب او از حادثه آتشسوزی است.
او این سرنوشت را برای خودش برگزیده است و با آن راحت است و اگر سرنوشت لی بخواهد چیزی جز آن دخمهی تنگ و تاریک باشد، برایش قابلپذیرش نیست. به همین دلیل هم هست که او حاضر به بازگشت به منچستر نیست. جامعه تقریباً خطای او را فراموش کرده است. برخی از دوستانش او را بعد سالها میپذیرند و برخی دیگر خیر. در همینجا هم مجدداً فیلم در خلق فضای جامعه اغراق نمیکند و فضا را اینطور نشان نمیدهد که منچستر دیگر با آغوش باز پذیرای لی است! هنوز هم عدهای از حضور او احساس خوشایندی ندارند و عدهای دیگر هم ماجرا را فراموش کردهاند. بااینحال این مجازاتی خودساخته برای لی است و سرنوشت خودش را در انتخاب شغلی سطح پایین ازنظر اجتماعی و زندگی در چنان مکانی برگزیده است.
در مقابل لی، پاتریک قرار دارد که از مرگ پدرش چندان ناراحت به نظر نمیرسد. به دنبال رفیقبازیها، گروه موسیقی افتضاحش و روابط دیگر خود است. تنها جاییکه پاتریک را غمگین میبینیم جایی است که گوشت و مرغهای یخزده بهصورت اتفاقی از فریزر بیرون میریزد و به یاد پدرش که در سردخانه است، میافتد. اگرچه اهل خوشگذرانی و عیاشیهای متناسب با سن و سال خودش است اما از طرف دیگر زندگی را نیز شوخی نگرفته است. او برای قایق پدرش برنامهریزی میکند و تلاش دارد مشکلاتش را خودش حل کند یا با آنها کنار بیاید.
پاتریک برخلاف لی حتی از رفتارهای خارج عرف خودش هم احساس گناه نمیکند اما از طرف دیگر مراقب قضاوتهای جامعه درباره رفتارهایش نیز هست و تلاش میکند که آنها را پنهان کند. لی با دیدن پاتریک احتمالاً یاد دوران پیش از دگرگونی خودش میافتد. رفتارهای پاتریک مانند پدر خودش است. جو نیز علیرغم اینکه با مرگ روبرو میشود اما گویی روحیه خودش را نباخته است و تمایل به زندگی دارد. از وصیتنامهاش معلوم است که حواسش به مسائل بعد از مرگ خودش بوده و میدانسته که بعد مرگش زندگی برای پاتریک ادامه دارد.
انتخاب جو نه از سر فرا آگاهی، بلکه از سر ناچاری است. یعنی جو از اینکه لی را به سرپرستی فرزندش برگزیده است هدفی را جز رسیدگی به زندگی پاتریک و انتخاب فرد اصلح در این امر دنبال نمیکند. او به دنبال تغییر دادن لی هنگام مواجهه با پاتریک یا بازگشت مجدد او به منچستر نیست. همچنین نمیخواهد جای خالی بچههای لی را توسط پاتریک پر کند! از طرفی لی نیز به وصیتنامه جو بهواسطه اینکه فوت شده است وفادار نمیماند. اینها مجدداً تلههایی است که یک درام خانوادگی با مضامین «منچستر کنار دریا» ممکن بود به دام آنها بیافتد اما هوشمندانه از کنار هرکدام گذشته و معیار اصلی را تطابق با واقعیت و باورپذیری منطبق بر سبک روایت و محتوای خودش انتخاب کرده است.
در «منچستر کنار دریا» کسی دچار استحاله نمیشود، فاجعه بزرگی رخ نمیدهد و حتی از شدت بار تراژیکِ بسیاری از حوادث عمداً کاسته شده است. «منچستر کنار دریا» رویارویی یک شخصیت ساده، که نه قهرمان است نه قهرمان میشود، با یک موقعیت ساده است، که علیرغم اینکه فاجعه مخاطرهآمیزی برای ایجاد کشش ندارد اما بار دراماتیک کافی برای درگیر شدن مخاطب را در خود دارد.