یک ایمپالای تر و تمیز نارنجی رنگ خراب!

"اژدها وارد می شود" نام آشنایی برای یک فیلم برای ما محسوب می شود ولی این بار خبری از بروسلی نیست و با آخرین ساخته مانی حقیقی طرفیم.
فیلم به سال 1343 برمیگردد و با روایتی آغاز میشود که از زبان یک کارآگاه به نام "بابک حفیظی" است. میخواهیم با فیلم همراه شویم که ناگاه مانی حقیقی وارد می شود! برای دقایقی به تماشای مستند "چگونه فیلم اژدها وارد می شود ساخته شد" میپردازیم و پای صحبت افرادی مانند صادق زیباکلام و سعید حجاریان و یک مامور سابق ساواک مینشینیم تا کارگردان به ما ثابت کند که فیلمش برگرفته از داستانی واقعی است غافل از اینکه همین روایت های مستندگونهای که گاه و بیگاه در فیلم تکرار میشود بزرگترین ضربه را به فیلم می زند و ضربآهنگ آن را به کل مختل می کند.
اگر فارغ از بخشهای مستند به خود فیلم بپردازیم با فیلم خوش رنگی طرفیم. فیلم لوکیشنی مرعوب کننده دارد که فیلمبردار به خوبی آن را به تصویر میکشد. وجود یک ایمپالای قدیمی هم به هرچه لعاب دار شدن این فضا کمک میکند. ایده داستان و شخصیت ها هم جذاب مینمایند و گاها ایده های تصویری جذابی هم میبینیم مانند صحنه عکس برداری بهنام از قبرستان با استفاده از بادکنک ها یا ثبت زلزله اش با استفاده از چراغ ها. طراحی لباس نیز به فضا می خورد و موسیقی عالی کریستف رضاعی هم که به حس هر صحنه تاثیری دوچندان می دهد. اما همه ی این ها تحت تاثیر نقص های عمدهی قصه و فیلم نامه قرار میگیرند و کارایی مطلوبشان را از دست می دهند.
یکی از نقص های عمده قصه اصرار بی مورد آن به پیچیده گویی است. در واقع قصه با پیچیدگی تمام روایت می شود و حتی گاها از دادن حداقل سرنخ ها به مخاطب به منظور برخی گره گشایی ها خودداری می کند. نمود دم دستی این پیچیده گویی سکانسی است که دختر کیوان پس از سال ها نوار ضبط شده توسط پدرش را در اختیار عوامل فیلم ساز قرار می دهد. نوار را از یک طرف گوش می دهند ولی برای یافتن سر آن باید آن را برگرداند و گوش داد چرا که روی نوار قطعه ای از شعر اخوان نوشته شده: کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگردانم!
به نظر عبارت "فیلم برگرفته از داستان واقعی است" بیش از حد روی قصه ی فیلم سنگینی کرده است چرا که روابط علت و معلولی مخدوش شده و ما جواب هیچ کدام از سوال های بهحقی که برایمان پیش آمده را در فیلم نمی گیریم. چرا بابک با فرد حلق آویز شده حس آشناپنداری دارد؟ شتر چه نقشی در ماجرا دارد؟ چرا این منطقه انقدر برای سازمان مهم است؟ زن الماس چرا آن هیبت موحش را دارد؟ چرا بهنام قبل رفتن پیغامی راجع به صندوقچه به بابک می رساند؟ سرنوشت صندوقچه چه می شود؟
در نهایت نه استمدادهایی که از رمان "ملکوت" می شود و نه نمادگرایی که کارگردان با المان هایی مانند کشتی به گل نشسته و شتر و اژدها در پی آن است و نه دغدغه مندی فلسفی کارگردان در فضای سورئالش هیچ کدام به کمک فیلم نمی آیند و فیلم علی رغم زرق وبرق اغواگرش ناتوان باقی می ماند درست مانند یک ایمپالای تر و تمیز نارنجی رنگ خراب!