درست انتخاب کن

حتما شنیدهاید آن جملهی مشهور فرانسیس فورد کاپولا را که در مستند «آخرین امپراطور» دربارهی آکیرا کوروساوا بیان میکند: «نکته ای که کوروساوا را متمایز میکند این است که او یک یا دو شاهکار نساخت. کوروساوا در کارنامهی خود تعداد زیادی شاهکار دارد». مرسوم است که در یادبود فیلمسازان شهیری همچون کوروساوا، یا به زندگینامه و خلاصهای از کارنامهی سینماییاش بپردازند و یا به شاخصترین آثار عمر فیلمسازیاش. اما از آنجایی که طبیعی بود شاهکارهای پرتعداد کوروساوا از جمله راشامون، زیستن، هفت سامورایی، سریر خون، آشوب و … مجال تماشا و نقد و بررسی آثار کمتر مطرحشدهی او را ندهند، به انگیزهی صد و پنج سالگی این پیر خردمند، نگاهی دگربار و البته موجز و گذرا خواهم داشت بر یکی از آثار کمتر دیده شدهی او؛ سگ ولگرد.
سگ ولگرد تریلر نوآری است که به رغم داستان پلیسی جذابش، تنها در ساحت معرفی پلیس و مجرم و در حصر محور داستانی نامآشنای تقابل خیر و شر متوقف نمیماند و بسیار هوشمندانه و هنرمندانه جامعهی وقت ژاپن را آینهگی میکند. کُلت یک پلیس تازهکار دزدیده شده است و در حالی که او به دنبال کلت خود میگردد، گلولههای آن کلت توسط سگی ولگرد انسانهایی را کشته و یا زخمی میکند. موراکامی، افسر تازهکار که برای یافتن کلت خود مصر و مصمم است، پس از یافتن اوجین (زن سابقهدار و مباشر در سرقت کلت) در مییابد که برای یافتن کلت خود باید آشکارا در پایینشهر و کوچههایش بچرخد تا دلالهای اسلحه به سراغش بیایند و کوروساوا به عنوان فیلمنامهنویس و فیلمساز سگ ولگرد، این فرصت را هوشمندانه طراحی کرده و از آن نهایت استفاده را میبرد. او به مدت ده دقیقه، دوربین سیال خود را در قالب گشتوگذار موراکامی به همه جای شهر میبرد تا بدین ترتیب جامعهی مورد نظر فیلم را بسازد. جامعهای که همان ژاپن سالهای پس از جنگ جهانی دوم است؛ در ظاهر شاد و سرزنده و در حال فراموشی شکست اما در باطن، عمیقا مصیبت دیده. جنگ، ناامیدی و فقر زاییده و نتیجهی زنگ است که پدیدار گشته و جامعه، خاصه جوانان را به ناهنجاریهای اجتماعی دچار کرده. در چنین شرایطی، سگی ولگرد تفنگی دزدیده و برای جبران فقر به جنایت روی آورده و در واقع، فقر مادی، او را به ورطهی سقوط اخلاقی و فقر معنوی کشانده است.
سگ ولگرد به لحاظ محتوایی، در راستای همان جانکلامی است که در اغلب آثار کوروساوا بر آن تاکید میشود؛ اهمیت انتخاب فرد. در همین جهت، پیشنهاد فیلم نیز یک جمله بیشتر نیست : «درست انتخاب کن!». یوسا به عنوان همان سگ ولگرد مذکور، تنها به اندازهی یک انتخاب با موراکامی تفاوت دارد. هر دو سرباز جنگ جهانی دوم بودهاند و هر دو کولهپشتیشان دزدیده شده (بخوانید هردو از نتایج جنگ متضرر شدهاند). اما موراکامی برای مقابله با سقوط اخلاقی احتمالی خود پلیس بودن را انتخاب میکند (خود را در چهارچوب قانون قرار میدهد تا موظف به اجرایش باشد) درحالیکه یوسا دزدی را انتخاب میکند (برای رهایی از فقر مادی تن به فقر معنوی با مصادیق جنایت و دزدی و… میدهد). فراموش نکنیم که برحسب اتفاق (بخوانید هوشمندی کوروساوا) تفنگ یوسا همان تفنگ موراکامی است و گلولههایی که شلیک میشوند نیز یکی هستند و تنها تفاوت در انگشتی است که ماشه را فشار میدهد. کوروساوا اغلب در آثارش به افراد به عنوان سازندگان جامعه و اهمیت انتخابهایشان توجه بیشتری نسبت به خودِ جامعه داشته و همواره بر این عقیده بوده که این افراد هستند که جامعهی پیرامونی خود را میسازند و از این روی، گناه نابسامانیهای اجتماعی را پیش و بیش از جامعه، متوجه افراد و انتخابهای غلطشان میداند. در سگ ولگرد اما به رغم تاکید فیلم بر اهمیت انتخاب درست و حفظ اخلاق و ارزشهای انسانی، نمیتوان انکار کرد که تیغ تیز انتقاد کوروساوا علاوه بر شخص مجرم، به سمت جامعهی تولیدکنندهی جرم نیز میرود. جامعهای که در آن بسیاری به تنفروشی افتادهاند و هارومی ناماکی و امثالش نیز فقط یک قدم با تنفروشی فاصله دارند.
یاور فیلمنامهی پرجزئیات کوروساوا اما کارگردانی اوست. در فیلم نمیتوان دوربین گاه سیال (و در حرکت با شخصیتها) و گاه ایستای این فیلمساز بزرگ را نادیده گرفت. این توازن متن و اجراست که سکانسهایی ماندگار را در سگ ولگرد رقم زده است. برای نمونه میتوان به سکانس رویارویی نهایی یوسا و موراکامی اشاره کرد که دوربین کوروساوا در ایجاد اضطراب، جذابیت و فراتر رفتن تعلیق آن از تعلیق موقعیت، نقشی غیرقابل انکار ایفا میکند؛ همان دوربینی که یکسال پس از آن در پوشش صحنههای مبارزه در راشامون درخششی خارقالعاده از خود نشان میدهد. استفاده از صداهای پسزمینهای (مثل صدای پیانو زدن خانمی که از خانهای مجاور شنیده میشود بر روی صدای نفسزدنهای موراکامی و یوسا) آن هم در نقطهی اوج این سکانس و استفاده از صدای سرود بچهها در پایان آن (نمادی از معصومیت انسان در فصل کودکی که قهرمان و ضدقهرمان فیلم در کنار یکدیگر، توامان و همزمان به آن گوش فرا میدهند؛ حس موراکامی آرامش است اما حس یوسا که میتوانست انتخابهای بهتری داشته باشد، ندامت) سکانس رویارویی موراکامی و یوسا را به یکی از بهیادماندنیترین سکانسهای فیلم تبدیل کرده و شاید اغراق نباشد اگر ادعا کنیم که نمای مرکزی فیلم در همین سکانس نهفته شده است. از خود بیخود شدن هارومی ناماکی در لباس عروس و سکانس کوتاه شناسایی یوسا توسط موراکامی در ایستگاه قطار را میتوان از نمونههای دیگر سکانسهای ماندگار در سگ ولگرد دانست. ضمن اینکه سکانسهای گشتوگذار موراکامی در جامعه که با دوربینی غالبا سیال فیلمبرداری شده نیز از منظر ساختن جامعه و جهان درون فیلم از اهمیت قابل توجهی برخوردار است.
شاید اگر توفیق ساختن سگ ولگرد در دههی ۵۰ و پس از راشامون نصیب استاد میشد، فیلم بهمراتب بیش از این مورد تماشا و توجه قرار میگرفت. سگ ولگرد اگرچه در مقایسه با شاهکارهای مذکور کوروساوا از اهمیت کمتری برخوردار است اما به خودی خود بسیار مهم است؛ از یاد نبریم اگر در آثاری همچون راشامون، هفت سامورایی و سریر خون، استاد با ارجاعات به حقایق و یا افسانههای تاریخی به جامعهی خود و افراد (به عنوان تشکیلدهندگان جامعه) نهیب میزند، در سگ ولگرد این نهیب مستقیم و بیواسطه و از طریق یک فتورمان رئالیستی و متناسب با احوالات روز متوجه جامعه میشود. ضمن اینکه سگ ولگرد علاوه بر اینکه یک درام مهم اجتماعی است، پلیسی و جذاب و تماشاگرپسند نیز هست و این هنر کوروساوا است که تماشاگرپسند و هنری بودن آثارش را توامان رقم میزند؛ تا جاییکه وقتی آثاری همچون ریش قرمز و دودسکادن به رغم فرهیختگی هنریشان، با اقبال عمومی و فروش خوب مواجه نشدند، استاد دست به خودکشی زد که البته خوشبختانه نافرجام ماند تا استاد، درسو اوزالا و آشوب را نیز به شاهکاریش بیافزاید؛ در کنار آثار کم و بیش مهجوری همچون فرشته مست و دوئل آرام و سگ ولگرد که کاش بیشتر دیده شوند.