جستجو در سایت

1395/01/09 00:00

بلاک باستری ورشکسته!

بلاک باستری ورشکسته!

با کمال تاسف باید اذعان کرد که آنچه در سال 2014 از «پلیس آهنی» باقی مانده، عبارت است از فتورمانی بسیار ساده، سطحی، سهل الوصول و نازل همراه با نوعی قهرمان پروری کلیشه ای و دمده و بهره گیری صرف از جلوه های ویژه ی کامپیوتری که برآیندشان، به سبب ضعف مفرط در فیلمنامه و میزانسن، بیشتر به بازی کامپیوتری مشابهت یافته تا یک فیلم سینمایی. البته اینکه «پلیس آهنی» ژوزه پادیلا مطلقاً از شور و حرارت «پلیس آهنی» پل ورهوفن برخوردار نیست، تنها نشان دهنده ی یک روی سکه است.
روی دیگر سکه آن هنگامی نمایان می شود که با گزاره ای به نام سینمای قرن بیست و یکم مواجه می شویم. از یاد نبریم که «پلیس آهنی» ورهوفن، متولد همان دهه ای بود که آثاری همچون «جنگ ستارگان» و «بازگشت به آینده» و «ای-تی» در آن آقایی می کردند و منتقدین، فیلمی همچون «سوپرمن 2» را به مثابه یک قدیس می ستودند. پیشرفت تکنولوژی در آن دهه با آنچه امروز رخ داده قابل قیاس نبود و از این روی، نفس بکارگیری جلوه های ویژه در آن دهه،به خودی خود موهبت محسوب می شد. اما امروزه که «جنگ ستارگان» های قرن بیست و یکم، تنها به سبب تداعی نوستالژی دهه های 70 و 80 مورد اقبال قرار می گیرند و نسخه های به مراتب پیشرفته تر «سوپرمن»، نهایتاً با نمره های متوسط رو به خوب منتقدین بدرقه می شوند و هواداران بازیهای کامپیوتری با «پلی استیشن 4» دست و پنجه نرم می کنند و «ویندوز 9» به بازار عرضه می شود،این میزان تکیه و تأکید گسترده ی پادیلا بر بکارگیری از جلوه های ویژه و تقویت ظاهری بخش نمایشی، بی آنکه اساساً بخش درام، محل و مجالی برای عرضه شدن بیابد، بسیار ناشیانه و نابخردانه به نظر می رسد تا جایی که فیلم، حتی در باکس آفیس نیز توفیقی آنچنانی کسب نمی کند. عجیب تر آنکه ظاهرا پادیلا، به این واقعیت و حقیقت تاریخی که برتری یک اثر سینمایی را نه صرفاً تکنیک، بلکه تلفیقی متوازن از تکنیک و لحن و بیان رقم می زند، هیچگونه توجهی نکرده و در نتیجه، اثری را آفریده که بزرگترین اغماض به آن توسط هر منتقدی، نقدش و بزرگترین مجازات برای آن توسط هر مخاطبی، تماشایش است.
ده دقیقه ی ابتدایی «پلیس آهنی»، علناً فیلم نیست؛ بلکه حداکثر در مقام یک بازی کامپیوتری بد است؛ نوعی ارضای شخصی و یا خوداقناعی متکبرانه در قالب فتح ده دقیقه ای تهرانی که بیشتر به کوچه پس کوچه های عربستان و اردن و ترکیه شبیه شده است و مردم اش، فارسی را با لهجه های افغانی و آمریکایی صحبت می کنند و جملگی یا در فقر مطلق اند و یا تروریست. به اینها اضافه کنید مقادیر زیادی جلوه های ویژه جهت تظاهر به انفجار و دوربینی تماماً لرزان جهت تظاهر به تعلیق و تنش و احیاناً زمینه سازی برای خشونت.
تاسف انگیزتر آنکه اوضاع «پلیس آهنی» پادیلا،حتی پس از آن ده دقیقه ی مضحک و تصنعی و زشت و پروپاگاندایی نیز تغییر چندانی نمی کند. در شخصیت پردازی، شخصیت الکس مورفی آنقدر برای مخاطب ناشناخته است که پادیلا برای برانگیختن حس همذات پنداری مخاطب نسبت به مورفی،از طریق هجوم بی رحمانه به احساسات آنی مخاطب، حداقل در دو سکانس، به نمایش صریح و بی پرده و در عین حال بی میزانسن وضعیت جسمانی مورفی، پس از سوقصد به او می پردازد. در ادامه، اگرچه الکس مورفی نیمه انسانی-نیمه رباتی از طریق پلات رویداد، شخصیت پردازی می شود اما همین شخصیت حاصله نیز به سبب کم پرداختی وقایع مرتبط به او، نصفه و نیمه از آب درمی آید. تأکیداتی که روی رابطه ی مورفی با کلارا و پسرش (رابطه ای که تا پیش از سوقصد به مورفی، منحصر در یکی دو سکانس کم رمق درون خانه است) صورت می گیرد، آنقدر کدوار و به لحاظ حس دراماتیک کمرنگ می باشد که خصوصاً از منظر منطق دراماتیک، توجیه گر فراز و فرودهای رفتاری در مورفی نیست. برای نمونه، آیا مخاطب حق دارد لااقل از خود بپرسد که پس از کاهش غنای احساسات مورفی به دو درصد و به تبع آن، بی اعتنایی اش به همسر و فرزندش، چه تغییری در رابطه ی میان کلارا و مورفی صورت گرفت که غنای احساسی مورفی را افزایش داده و وی را دچار تحول کرد؟! و آیا چنین تحولی به لحاظ منطق روایی و داستانی، جامپ کاتی و تحمیلی نیست؟! و اینکه وجود عینی و نمایشی چه کاتالیزوری جهت قانع کننده کردن دراماتیک این تحول در درام پیش بینی شده؟ مشابه این کمبود را در توجیه فراز و فرودهای رفتاری سایر کاراکترها، از جمله سلرز و نورتون نیز می توان یافت.
از قضا عمده ی مشکلات فیلمنامه نیز که تنها در روایت بدون خلأ (و البته نه بدون حفره) قصه ی خلوت خود موفق است، علاوه بر کم پرداختی مفرط کاراکترها، به همین عدم طراحی سیر منطقی جهت شکل دهی کنش و واکنش ها و فراز و فرودهای داستانی برمی گردد که درامی افلیج را موجب گشته است که حتی اندک کنش مندی ولو قابل پیش بینی سلرز به عنوان ضدقهرمان کلیشه ای و دمده ی ماجرا (همچون قهرمان) نیز نجات بخش آن نیست.
به این همه اضافه کنید تلاش ناکام فیلمساز در جای جای فیلم را جهت خلق میزانسنی تعلیق زا و پرتنش در قالب دوربینی که به دم دستی ترین نحو ممکن از روی سه پایه برداشته شده و دائماً به چپ و راست و بالا و پایین می لرزد و البته از یاد نبرید تقطیع مکرر تصاویر و بهره گیری از نماهای پرتعداد را که فاقد هرگونه خلاقیت اند و نه تنها در ایجاد تعلیق توفیقی ندارند، بلکه از جنبه ی اکشنی اثر به عنوان تنها برگ برنده ی آن نیز می کاهند.
قطعاً برای آن دسته از هواداران «پلیس آهنی» که با شور و اشتیاق بسیار مایلند درباره ی نسخه ی بازسازی شده ی فیلم بدانند و بشنوند و بخوانند، خوشایند نخواهد بود آب پاکی را روی دستشان ریختن و پرده برداشتن از بلاک باستری ورشکسته و پوشالی و عقیم و نیمه جان که به سبب دارا بودن ساختاری عاجز از ایجاد هرگونه جذابیت، درام خنثی، قهرمان غیرسمپاتیک و ضدقهرمان فاقد جذابیت و گیرایی لازم، تم تکراری، اکشن رقیق شده و جلوه های ویژه ای نهایتاً کم کارکرد، هیچ نشانی از سلف اش در اواخر دهه ی 80 ندارد؛ اما چه می شود کرد وقتی که عملاً خود فیلم نیز با مخاطب اش چنین می کند؟