فرار از تله آفساید

دیگر برایمان عادت شده است که وقتی در تیتراژ فیلمی نام هومن بهمنش را می بینیم باید منتظر دوربینی خوش ذوق و با حوصله ای باشیم . اینبار هم همین اتفاق می افتد و ما از همان ابتدا دوربین باسلیقه ای را مشاهده می کنیم . این را گفتم تا بگویم نکته اساسی خانه ای در خیابان چهل و یکم دوربین خوب و در عین حال در خدمت ریتم و فضای فیلم است و مهمترین المانی که باعث می شود فیلم به ذوق نزند و تا انتها بشود دنبال کرد همین دوربین هومن بهمنش خواهد بود.
اما اگر بخواهیم به خود فیلم بپردازیم باید گفت برای فیلمسازی که فیلم اول خود را ساخته است بعنوان کار اول، به نسبت فیلم قابل قبولی از آب در آمده با ذکر این نکته که ریتم کند و سکانس ها و دیالوگ های اضافی و عبث به ذوق می زند که طبیعتا ضعف فیلمنامه ای ست. بله چند دیالوگ و رد و بدل های نچندان ضروری و بی روح مخصوصا در ارتباط مادران قصه با فرزندانشان ، سکانس های ابتر و عبث در بعضی موارد مانند رفت و آمد های بیهوده به دادگاه و کلانتری، تکرار مکررات مدرسه ی دختربچه قصه و... باعث شده است که مخاطب با فاصله با فیلم ارتباط برقرار کند
فیلم را می توان بعنوان فیلمی با داستان مینیمالیستی بیان کرد داستانی سرراست که کمتر به حاشیه میرود با گره ای که هرچند بسیار زیاد در سینمای ایران دیده ایم و آنهم قتل و قصاص است اما اینبار با زاویه ای متفاوت جاییکه اولیای قاتل و مقتول یکی ست، مادر خانه! پس باید بار غم اصلی را روی شانه های مادر حس کنیم اما این اتفاق چندان چشمگیر نیست و ما بیشتر با پسر مقتول و یا خانواده های دو برادر درگیر هستیم.
بعد از مدتها ما یک علی مصفا ضعیف میبینیم قاتلی که هیچ حسی بعنوان قاتل یا پشیمان از قتل در او نمی بینیم چه در اولین مواجهه با مادر بعد از چهل روز، چه در زندان و ملاقات های پیاپی و بی روح و چه بعد از زندان. اینجاست که من می گویم فیلم در آفساید است و فیلمساز باید برای رهایی از آفساید چاره ای بیاندیشد
به خانه برمی گردیم خانه ای که رو به زوال است و بگو مگوهایی بین عروس های خانه. اما ما قبل از این خانه را ندیده ایم و نمی توانیم تصور کنیم که قبل از این حادثه با چه خانه ای مواجه بوده ایم و با حال مقایسه کنیم رابطه ی عروس ها را قبل از این ندیده ایم و حالا با غمی بزرگ رو در روی هم میبینیم تا شاهد تغییر یا تحول کاراکترها باشیم حتی این اتفاق بر سر مادر خانه هم می افتد ما مادر داغدار می بینیم که سعی می کند کاملا منطقی رفتار کند و از احساسات به دور. باز باید گفت که مادر قبل از این مصیبت برایمان مهم است اما متاسفانه داده کافی نداریم.
کاراکترها به گونه ای با مخاطب در ارتباط هستند که گویی مهناز افشار قبل از فوت همسر با مهناز افشار بعد از فوت چندان تفاوتی نمی کند یا سهیلا رضوی قبل از فوت پسر با حال و از همه مهمتر علی مصفا قبل از به قتل رساندن برادر با حالا که پر از عذاب وجدان است و اصلا رابطه مصفا با دخترش قبل از این جریانات چگونه بوده است که حالا دختر از پدر می ترسد؟ اینگونه است که ما نمیتوانیم بطور قطع با تحول کاراکترها مواجه شویم و با فاصله ای نزدیک با آنها ارتباط برقرار کنیم
کاراکترها همانند ریتم فیلم کاملا آرام و کند عمل می کنند و میخواهند بی دردسر و آرام کارها را پیش ببرند و من چندان مطمئن نیستم که این اتفاق عمدی صورت گرفته یا نه.
نکته مثبتی که به آن باید اشاره کرد تصمیم گیری مادر برای قصاص یا بخشش است حال فرق یک دیکتاتور با یک دموکرات را می شود دید. مادر حق دارد انتخاب کند و به هیچ کس اجازه دخالت ندهد اما او کاملا دموکراتیک عمل می کند و برخلاف اینکه نمیخواهد داغ پسر دیگرش را بچشد تقاضای بخشش نمی کند تا پسر مقتول به سن قانونی برسد و خود تصمیم بگیرد . برای رهایی از آفساید همیشه باید دیرتر از مدافع حریف حمله کرد فیلمساز گره گشایی را به دست پسر مقتول(سعید) میسپارد. پسر مقتول کم کم با خانه انس گرفته با ساختن قفس برای پرنده هایش دوباره خود را پیدا کرده و میخواهد به مدرسه برگردد درست در همین حال و هوا مادر (مهناز افشار) قصد ترک خانه را دارد و مصفایی که به خانه بر میگردد تا برادرزاده اش (سعید) را ببیند و حالا همه بار دراماتیک برروی سعید است که عمویش را ببخشد یا خانه را رها کند و با مادرش برود اینجاست که به داده های کاراکترها قبل از قتل نیاز داریم که متاسفانه چیزی نمی دانیم. امان از تله آفساید پایان بندی از نوع یک جدایی!