مادر، وطن و دیگر هیچ...

تشبیهِ وطنی دوپارهشده به خانوادهای که پدر آن همسر و فرزندان خود را ترک کرده، تشبیهی تکراری است که تازگی خاصی ندارد. اما در «خداحافظ لنین» از طرفی با آلمان شرقی مواجه هستیم که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و فروپاشیِ نازیسم تحتِ سیطرهی اتحادیهی جماهیر شوروی و سوسیالیسم روسی قرار دارد، و از طرفی با مادری که برای فرار از افسردگی شدیدش عاشقِ حزب سوسیالیست میشود و تمامیِ نفرتش را به سوی سرمایهداری روانه میکند.
تمایز بخشیدن به عناصر اصلی داستان، برخلاف آنچه جهانوطنانِ ایرانی گمان میکنند، نه تنها باعث عدم بسطپذیزی قصه نیست بلکه باعث میشود روایت در چارچوبی زنده و واقعی پیش رود و در دام کلیگویی و شعارزدگی نیفتد. چنین فرآیندی، در جهان ایدیولوژیزده فیلمسازان ایرانی معمولاً برعکس رخ میدهد، یعنی سعی میشود از معنای عامِ مفاهیمی مثل «وطن» یا «مادر» به معنای خاص آنها برسیم، که نمیتوانیم.
اگر این فرایند درست طی شود، همانطور که اینجا با یک وطن سوسیالیستی و یک مادر کمونیست طرفیم، میتوان از این روایت بومی به تأویلی جهانشمول نیز دست یافت. مسیری که در این فیلم با موفقیت طی شده و خانواده و کشور به نمادی برای آسیبشناسیِ خانوادههای اسیر بند ایدئولوژی سیاسی و نظامهای توتالیتر تبدیل میشوند.
نکتهی مثبت دیگر فیلم، نمایش مفهومِ «استبداد» است. استبداد حکومتهای توتالیتر، خصوصاً توتالیتاریسم بلوک شرق در دوره جنگ سرد، موضوع متداولی است که در جهان ادبیات نیز نویسندگانی مثل «جرج اُرول» تجارب موفقی در روایت آن دارند. اما در اغلب موارد فقط با حرفهای شعاری قشنگ در بابِ وضعیت استبدادی روبهروییم. در این فیلم، با اینکه در اواخر به ورطهی شعار میافتد، وضعیت استبدادی و آثار آن را بهجای شنیدن صرف مشاهده میکنیم.
شخصیت پسر با مادری روبهرو است که هنگام فروپاشی دیوار برلین در کما است و بعدِ چند ماه بهوش میآید. دکتر هرگونه شوکی را برای او ممنوع کرده و از اینجا موقعیت ویژهای در این خانواده آغاز میشود که تداعیگر استبدادِ آلمان شرقی است. پسر سعی دارد سوسیالیسم را برای مادرش حفظ کند و برای این کار مجبور است اجزای فروپاشیدهی نظام پیشین از قوطی خیارشور تا مجسمهی لنین را به اتاق مادرش بیاورد تا او از فروپاشی آرمان خود بویی نبرد.
چشمان بازِ مادر و زنده بودن او تداعیگر شعارِ «برادر بزرگ زنده است» در نظامهای کمونیستی است. در این نظامها افراد باید جلوی چشمانِ «برادرِ بزرگ» خود را مُقیَّد به ایدئولوژی بنمایانند. در اینجا نیز پسر، دختر و دیگر آشنایان مجبورند در اتاق مادر و جلوی چشمان او چنین باشند.