فیلمی متمایز و خلاقانه

ترجمه اختصاصی سلام سینما
در فیلم "بدنها بدنها بدنها" گروهی از بچه پولدارها – پنج دوست قدیمی به همراه زوجی که زیاد هم در و تختهشان به هم جور درنمیآید – به بهانه یک مهمانی طوفانی در عمارت یکی از والدینشان در حومه شهر دور هم جمع میشوند. مهمانی طوفانی چیست؟ هواشناسی وقوع یک طوفان را گزارش کرده و آنها هم این موقعیت را بهانهای برای خانه ماندن کردهاند تا با ویدیوهای تیکتاک برقصند و کوکائین بکشند و بازی کنند که اتفاقاً یکی از آنها وضعیت کمابیش ثابت زندگیشان را توصیف میکند: ذهن یکدیگر را میخوانند، از هم سبقت میگیرند و مثل رقبای یک مسابقه تلویزیونی همدیگر را به چالش میکشند. این، با توجه به دیدگاه طنز فیلم، مدل دوستیهای جدید در عصر پشت سر هم حرف زدن در شبکههای اجتماعی است.
هالینا رین، کارگردان فیلم، از بازیهای ذهنی رک و راست استفاده کرده است. به محض اینکه سوفی (آماندلا استنبرگ) و دوستدختر جدیدش بی (ماریا باکالوا) از راه رسیده و بقیه را در حال استراحت در استخر میبینند، گستاخی و دشمنی شروع میشود. کاراکترها مقابل هم قرار میگیرند و فیلم هم مقابل ما؛ بیشتر قسمتها از نمای نزدیک و در محیطی نیمهتاریک فیلمبرداری شدهاند و بیرون از خانه طوفان شدیدی در جریان بوده تا مخاطب احساس کند بخشی از فیلم است.
ولی با این حال، "بدنها بدنها بدنها" لحنی خشن، شوخ و سریع دارد. پیت دیویدسون، با چشم کبودی که او را شبیه پاندا کرده است، نقش دیوید را بازی میکند که خانه متعلق به پدر و مادر اوست. به محض اینکه پیت دیویدسون را وارد فیلم خود میکنی که کار همیشگیاش را انجام دهد (پسر بد و کودنی باشد که بعداً چنان چیز بزرگی را کشف میکند که حماقت آزاردهندهاش دیگر به چشم نمیآید) درواقع به مخاطب سرنخ دادهای که هر چیزی که در فیلم در حال وقوع است تنها یک بازی است.
در یکی از سکانسها پیت دیویدسون با ترس، از گروه و جشنی که در عمارت دورافتادهاش به راه است فاصله گرفته و با خودآگاهی گستاخانهای که در شخصیتش دیده میشود میگوید "قیافهام شبیه آدمهای احمق است. کل وجودم شبیه آدمهای احمق است." دیویدسون نقش دیوید را بازی میکند؛ پسری کلهخر، عاشق مسخره کردن بقیه و دارای شخصیتی سمی که باعث به وجود آمدن شبی پرهرج و مرج میشود. با اینکه دیویدسون تمام توجهها را به سمت خود جلب میکند اما در فیلمی که روابط از هم پاشیده میشوند، اکتیویسمِ متظاهرانه مورد انتقاد قرار داده میشود و پس از آن قتل به وقوع میپیوندد، مرکز توجه قرار نمیگیرد.
بدنها بدنها بدنها داستان بی و سوفی را روایت میکند؛ دو زن جوان در رابطهای ششهفتهای که بین جدی بودن و نبودن گیر کردهاند. درواقع اولین شات فیلم نمای نزدیکی از این زوج در حال بوسیدن است و بعد هم غلتیدنشان روی چمنها. یکی از دوربینها به آنها نزدیک شده و سوفی به بی میگوید "عاشقتم". دوربین روی بی مانده و منتظر جواب اوست. سوفی از جواب بی مطمئن است، از آن اعتمادهایی که وقتی یاد میگیری چیزهای ازدسترفتهات را درون خودت بریزی و بروز ندهی در آدم ایجاد میشود. بی، دختری کمحرف و مبهم که نه گذشته و نه ظاهراً آیندهای دارد، به خواست سوفی با او به عمارت دورافتادۀ دوستان خرپولش رفته تا به عنوان سوگلی جدیدش به همه معرفی شود.
بدنها بدنها بدنها سرشار از طنزی هیجانانگیز بوده و حال و هوایی نابودگرانه آن را احاطه کرده است. این فیلم با سرعتی بیش از حد بالا پیش میرود و در نتیجه ترکیب قوی و زیبایش را بر هم میزند. در نیمه اولش که بیشتر شبیه جار و جنجال است تا روایت یک داستان، سخت میتوان فهمید که اصلاً چرا این بچه پولدارها آدمهای جالبی هستند – البته فرای شوخطبعی واضح و بیمزهشان. اِما (چیس سوئی واندرز) از نظر دوستانش آدم تظاهرکنندهای است. آلیس (ریچل سنوت) پادکستی دارد به نام "وقتگذرانی با باهوشترین و بامزهترین دوستانت". دوستپسر جذابش گرِگ (لی پیس) کاراکتری فرعی است که قرار است صرفاً با حضور خود دوستان آلیس را سرگرم کند و بعد هم میرسیم به جردن (مایهالا هرولد)، عشق سابق سوفی که غیرمستقیم نشان میدهد هنوز سوفی را دوست دارد. طوفان هم به سر همهشان آوار شده و همه را در عمارت بزرگ اسیر میکند اما گردبادهای بینشان هنوز به وقوع نپیوسته است.
حال و هوای پر از نگرانی فیلم وقتی سوفی پیشنهاد میدهد بازی "بدنها بدنها بدنها" را بازی کنند تغییر میکند. در واقعیت، این مسابقه از چندین مسابقه دیگر اشتقاق گرفته شده است، مثلاً گرگینه، اما قوانین آن به این صورت است: هرکس به صورت دوستش سیلی میزند و یک شات الکل سر میکشد. اما در هر سیلی چیزی بیش از یک سیلی ساده وجود دارد؛ برای مثال، دیوید از این که دخترها به گرگ توجه بیشتری نشان میدهند حسودیاش شده و با تمام قدرت سیلی محکمی به صورت او میخواباند. بعد از سیلی زدن، یکی از اعضای گروه به صورت تصادفی و بدون اینکه بقیه بدانند چه کسی است انتخاب شده و نقش قاتل را خواهد داشت.
وقتی چراغها خاموش میشوند، اگر قاتل به شما دست بزند میمیرید. بقیه شرکتکنندگان بازی برای برنده شدن باید قاتل را تشخیص دهند. این بازی ساده اما استرسزاست، مخصوص احساسات آسیبدیده و خشم شرورانه است که در اینجا وقتی طوفان باعث رفتن برقها شده و یکی از مهمانان واقعاً میمیرد، با ترسی بزرگ همراه میشود. بدنها بدنها بدنها قطعاً یک اسلشر ترسناک است اما وقتی خانه رفته رفته به عمارت ترس و خون تبدیل میشود، نمیتوان فیلم را متعلق به دسته نسل (Z) ندانست. موضوعاتی که فیلم مورد سؤال قرار میدهد – جنون تصادفی و بیاعتمادی اجتماعی - اقتصادی – هستند که فیلمنامه آن را از باقی متمایز میکنند.
همه چیز در ابتدا جمع و جور میشود زیرا این آینهای متقاعدکننده در برابر مخاطبان فوقآنلاین ایجاد میکند. کارگردانی او فیلم را با اصالتی چشمگیر آغشته کرده است که در آن تنش مزمن و حال و هوای بدگمانی با یکدیگر ترکیب شده و به پایانی ترسناک منجر میشوند. نورپردازی فیلم که با همکاری فیلمبردار آن یعنی جسپر ولف و خود بازیگران طراحی شده است، متکی بر نور گوشیها و چراغقوههایی است که از آنها برای پیدا کردن قاتل استفاده میکنند. حرکت بازیگران در تاریکی و سایههایی که ایجاد میشوند فضایی ترسناک را به فیلم بخشیدهاند. پلههای مارپیچ عمارت به تلۀ تاریک مرگ تبدیل میشوند و موسیقی فیلم آن را وحشتناکتر نیز کرده است. ماشینی وسط بادهای خشمگین طوفان به مکانی امن تبدیل میشود. خیلی از این ایده خوشم میآید که ممکن است همه ما بدون اینترنت به سمت قتل کشیده شویم.
بهیادماندنیترین لحظات فیلم را دیویدسون و سنوت رقم زده و به کاراکترهای بیروح خود جان بخشیدهاند. پس از موفقیتش در فیلم شیوا بیبی، سنوت ظاهر خشمگینش را برای بازی در نقش کاراکتری احمق کنار گذاشته و بُعد دیگری از بازیگری خود را ارائه داده است. وقتشناسی آگاهانه او زمانی که سوفی به کاراکترش تهمت نژادپرستی میزند – وقتی کلمه "دوست" با خشم از دهانش خارج میشود – بهترین ادای دیالوگ سال است. باکالوا هم به وقتش رنگ و بوی تازهای به کاراکتر خود میبخشد، از جهاتی دستوپاچلفتی بودنش – زبانی و فیزیکی – او را مشکوک جلوه میدهد. اگر در فیلم ضعف مشهودی وجود دارد به خاطر بار زیادی است که بر دوش بازیگران قرار دارد. اینها بخشهایی نیستند که پتانسیل واضحی داشته باشند اما رین بهترین عملکرد را از بازیگران خود بیرون میکشد.
احساس مشابهی هم در مورد برخی موضوعات سنگین فیلم وجود دارد. با اینکه فمینیسم سفید به طرز مؤثری مورد انتقاد قرار میگیرد اما از طرف دیگر در یکی از سکانسها جردن در تلاش است تا جایگاه خود را در گروه تعیین کند. در سراسر فیلم دوستی به نام مکس گم و گور شده و راز و رمزی که درباره موقعیت او به وجود میآید ذرهای در افزایش درام فیلم و در پایان آن نیز ذرهای نتیجهبخشی ندارد. با این وجود، رابطه پرمشقت بین بی و سوفی این نقایص را سرپوشی میکند. هر دو رازهای زیادی دارند، اما حقیقت واقعاً چقدر اهمیت دارد؟ آنها هرگز به عشق دوطرفهشان اعتراف نمیکنند. اما اگر حقیقت اهمیتی ندارد، گفتن "دوستت دارم" هم بیاهمیت میشود؟ یا برای اعتماد زمانسنج وجود دارد؟
بدنها بدنها بدنها از آن فیلمهایی است که ارزش دو بار، سه بار و حتی چهار بار دیدن را دارد. پایان آن آهنگ “Bored In The House” را برای همیشه جاودانه کرده است. اما تصویر پرسروصدای بچه پولدارهای بدون اینترنت که به جنون کشیده شدهاند همان چیزی است که این فیلم را بدون شک به سرودی از خون برای نسل (Z) تبدیل کرده است.
اوایل شب کاراکترها تصمیم به انجام یک بازی میگیرند که در آن با لمس کردن همدیگر را "میکشند" و همه باید حدس بزنند که قاتل کیست. (در چند موقعیتی که مجبور به شرکت در این بازی شدم، هیچوقت قوانینش را نفهمیدم.) وقتی همه در اتاق پذیرایی هستند و حدسهایشان را میگویند، تنش بالا میگیرد. خیلی همه چیز را جدی گرفتهاند! (زندگیهایشان مثل نمایش است و فقط به درد گفتوگوهای رقابتی میخورند اما بازی از آن چیزهایی است که باید جدی گرفته شود!) به نظر میرسد همه از رازهای یکدیگر باخبر هستند و بعد از آنکه مشخص میشود رابطه عاشقانه یکی از کاراکترها با مشکلی مواجه شده است، با ناراحتی از بقیه فاصله میگیرد. چند دقیقه بعد، گلوهایشان از وسط پاره شده است. از اینجا فیلم به اسلشر تبدیل میشود.
چه کسی این کار را کرده است؟ خبر نداریم، اما به نظر میرسد یکی از افراد خانه باشد. تا سالها، الگوی فیلمهای اسلشر مخصوص جوانان – اول این کشته میشود، بعد آن یکی، بعد این یکی – به سبک معماهای قتل آگاتا کریستی در "و سپس هیچکدام باقی نماندند" برمیگشتهاند. بدنها بدنها بدنها، با حرکات بیقرار دوربین و سبک بازیگری فیالبداهه بازیگران و در کل بیقانونی بیش از حد دراماتیکش، مثل این است که "و سپس هیچکدام باقی نماندند" را توسط جان کاساوتیس و برای عصر اینستاگرام ساخته باشند.
خب، پس فیلم جالبی است؟ در بدنها بدنها بدنها همه در حال کشته شدن هستند اما به طرز عجیبی که فیلم ترسناک نمیشود (همین موضوع میتواند از نظر تجاری محدودیتهایی برای آن به همراه داشته باشد). بخش اسلشر فیلم توسط یک نیروی اسرارآمیز و شیطانی به وجود نمیآید – و در واقع یکی دو قتل هم دقیقاً جلوی چشممان اتفاق میافتد، توسط کاراکترهایی که میتوانیم آنها را ببینیم. گرِگ (لی پیس)، بزرگترین عضو گروه، مرد تقریباً چهلساله جذابی است که با آلیس (ریچل سنوت) رابطه دارد و همه به او به چشم یک غریبه نگاه میکنند، از این رو وقتی در سالن ورزش زیرزمین دراز کشیده و مشغول مدیتیشن است، دخترها با این فکر که او قاتل است دورش را میگیرند. اسلحههایی دم دست هستند و چیزی نمیگذرد که مورد استفاده قرار میگیرند. ترس و شک بیشتر میشود؛ هر چه گرگ بیشتر سعی در حفاظت از خود دارد، بیشتر به نظر میرسد در حال تهدید بقیه است. این سکانسی بسیار هیجانانگیز است و در نهایت باعث دست به خشونت زدن آخرین فردی میشود که فکر میکردیم این کار از او برمیآید.
پس قاتل کیست؟
تشنه دانستن هستیم، اما جواب این سؤال، دقیقاً تا پایان فوقالعاده فیلم، از دسترس خارج است (گر چه درست جلوی چشممان است). با این حال، سرنخها به شکل نشان داده شدن شخصیت واقعی هر یک از کاراکترها نمایان میشوند و بازیگران فیلم آنقدر خوب هستند که آن را به ماجرایی تماشایی تبدیل کنند. سوفی عضو نسبتاً صمیمی و منطقی و رمانتیک گروه است، تا وقتی خلافش مشخص میشود. چیس سوئی واندرز نقش اِما، دوستدختر چندین و چندساله دیوید را بازی میکند و ریچل سنوت در نقش آلیس نمونۀ عصبی و خندهداری از اصطلاحات خودخوارکننده خلق کرده است و ماریا باکالوا، به عنوان کاراکتری که در خارج متولد شده و فاقد ژن مسخره کردن، کنایه و یا دیگر اشکال ارتباطی هم سن و سالانش است، دائماً ما را به حدس و گمان مشغول میکند: آیا او بیگناه است یا دیوانه؟ به نوعی، سمیترین کاراکتر فیلم جذابترین کاراکتر هم هست: جردن، بازگوکننده حقیقت که شماره سوفی را هم دارد.
بدنها بدنها بدنها دومین فیلم سینمایی هالینا رین است اما او خود بازیگری کهنهکار بوده و فیلم را مثل یک ضیافت آزادانه برای بازیگران ساخته است. او از روی فیلمنامهای که سارا دلاپ نوشته است کار را پیش میبرد اما دیالوگها مثل شمشیر تیز و برّنده هستند. در تمام این اتفاقات پیامی نهفته است – درباره اینکه چقدر بیستسالههای امروزی دوست دارند برای خود الکی اهریمن ساخته و بعد آن را شکست دهند. با این حال اینطور نیست که فیلم از چنین چیزی لذت نمیبرد. به نوعی، فیلم فرهنگ ضداجتماع بودن را به نتیجه منطقی خود رسانده و این سؤال را مطرح میکند که: داشتن دوست چه فایدهای دارد اگر صرفاً افرادی هستند که از آنها متنفر هستیم؟
منبع: ورایتی
مترجم: وحید فیض خواه
بدنها بدنها بدنها Bodies Bodies Bodies (2022)
تاریخ اکران: 5 آکوست 2022
کارگردان: هالینا رین
نویسنده: سارا دلاپ
توزیعکننده: A24
بازیگران: آماندلا استنبرگ، ماریا باکلووا، پیت دیویدسون، لی پیس، ریچل سنوت، چیس سوئی واندرز، مایالا هرولد، کانر اومالی
فیلمبردار: جاسپر ولف
تدوین: تیلور لیوای، جولیا بلاش
موسیقی: دیزسترپیس
خلاصه داستان: یک گروه از جوانان بیست ساله و ثروتمند، یک مهمانی را در یک عمارت خانوادگی برنامهریزی میکنند. آنها یک بازی برای تفریح را آغاز میکنند که تبدیل به یک اتفاق وحشتناک و مرگبار میشود.