لانتوریه سینمای ایران!

مقاله ای چند سال پیش خواندم که از تاثیر هنرهای روز دنیا بر ذهن و افکار مردم عادی نوشته بود.
به عنوان مثال مطرح کرده بود که مردم سوئد یا دانمارک به عنوان مردمان مرفه دنیا، ناخودآگاه در زندگی برای خود گره های کوچک روزمره ایجاد می کنند و سپس برای حل آنها دست به کار می شوند.
بعد سخن از این شده بود که خوراک هنری برای این مردمان باید بیان حدودی مشکلات زندگی دیگر مردمان باشد، تا آنها از وضعیت ایده آل خود نسبت به دیگران بیشتر خشنود شوند و حتا روزمرگی گاه به گاه ایجاد شده در زندگی شان نیز برایشان قابل تحمل تر شود.
حال این مقاله را به ایران تعمیم دهیم. کشوری که طبق آخرین آمار، از لحاظ امکانات رفاهی در زندگی که خبرگزاری بی بی سی سال گذشته منتشر کرد جز ده کشور آخر محسوب می شود.
ما اکثرا مردمی هستیم که اتفاقات سیاسی روز دنیا را با دقت دنبال و تحلیل می کنیم. ما مردمی هستیم که بقول شهرام مکری (در مصاحبه با تیوال) همواره در تهدید بوده ایم. تهدید جنگ، تهدید طالبان، تهدید داعش، تهدید تحریم، تهدید گشت، تهدید اسیدپاشی.
حالا مردمی که همواره در تهدید بوده اند، در حالیکه خسته از تمامی این اتفاقات فقط می خواهند بتوانند بدون دغدغه نفس بکشند را می نشانیم، و برایشان از زشتی ها، روان پریشی ها، خشونت ها و … با جزئیات تمام سخن می گوییم. و آنقدر نمکش را زیاد می کنیم تا در پوست و گوشت تمامی مخاطبین بنشانیم. در اینجا دو اتفاق می افتد، یک دسته از تماشاگران از نگاه کردن به پرده ی سینما اکراه دارند، چون زشتی ها را به اندازه ی کافی در چنین جامعهای حس کردهاند و یا در رسانه های ملی یا اجتماعی دیده اند. دسته ای دیگر اما بدون اینکه رگه هایی از ناراحتی در وجودشان پدید آید تصویر را با دقت نگاه می کنند. این ها شاید همان دسته ای باشند که فیلم هایی نظیر تصاویر داعش را در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند.
لانتوری از خشونت گروهی روان پریش سخن می گوید. از درد مردم با بیشترین دُز تصویر می سازد. دردی که خود مردم به هم وارد می کنند. و شاید بسیاری از آنها به علت فشاری که زندگی در یک کشور جهان سومی به آنها وارد کرده است دست به چنین اعمالی می زنند.
اما بیان بزرگ ترین دردها (اسیدپاشی) برای مردمی که خود این عمل را تقبیح می کنند، چه لزومی دارد؟ بیننده ی این فیلم چه کسانی هستند؟ دولتمردان؟ اسیدپاشان؟ دزدها؟
مسلما نه مردم عادی که هر روز بر گره های زندگیشان اضافه می شود و برای لحظاتی فراغت پا به سینما می گذارند.
اگر بنا بر روایت یک معضل اجتماعی ست، باید مخاطبین آن تعریف شوند. باید عمق و کثرت این معضل بررسی شود. چند نفرند که دست به اسیدپاشی زده اند؟
اتفاقی که توسط تعداد انگشت شماری رخ داده، و توسط صد در صد مردم تقبیح شده است چرا باید با این ظرافت و عمق به خورد مخاطبان داده شود؟
آیا درمیشیان ترس زنان و دختران را در روزهایی که چند اسیدپاشی رخ داد را ندیده است؟ چرا باید دردی که یک دختر یا زن تاحدی فراموش کرده است، آنقدر برایش موشکافی کنیم که در تمام وجودش ریشه بدواند؟ آیا می شود سکانس پاشیدن اسید روی صورت مریم را روزی فراموش کرد؟ آیا می شود دیالوگ های بی رحمانه ی پاشا قبل از اسید پاشیدن را روزی از یاد برد؟ آیا می شود صورت اسید خورده ی مریم را روزی از ذهن پاک کرد؟
برخی تصاویر در ذهن ثبت می شوند. این تصاویر می تواند زیبا (به معنی زیبایی عام نه معنای زیبایی شناسی در فلسفه ی نیچه ای) باشند. می تواند تصاویر فیلمی مثل لانتوری باشند.
فیلمی دو ساعته که بر پایه ی فعالیت های گروهی دزد و خفت گیر بنا شده است. بدون اینکه کوچکترین اشاره ای به چگونگی شرایط پیش آمده برای آنها داشته باشد. برای همین مخاطب، زندگی روزمره ی افرادی را می بیند که در جامعه خرابکاری می کنند و دختری (مریم) را که برای رفع این خرابکاری ها دست به کار می شود. و در نهایت به بدترین وجه ممکن خود دختر طعمه ی این روانی ها می شود.
بغض درمیشیان داستان داشت. فیلمی نسبتا خوش ساختی با تکنیک به روز و قابل تحسین. بیان دغدغه های نسل امروز با روایتی درگیر کننده. اما لانتوری در بیان نیز خسته کننده می شود. شاید اگر روایت مستند گونه حذف میشد، توانایی بازیگران بیشتر به چشم می آمد، و فیلم را از حالت دو ساعته ی کسالت بار خارج می کرد. شاید بتوان این نحوه ی روایت را به گونه هایی توجیه کرد.
یک اینکه خود داستان به قدری بدون حاشیه و نکته های ریز است که زمان فیلم باید به نحوی به درازا کشیده شود. درمیشیان حتا با روایت از دو زاویه به این طولانیتر شدن فیلم دامن زده است. دیگر اینکه اقشار مختلف جامعه (از بقال تا شاعر و روانشناس و …) دیدگاه خود را در برابر موضوعات به طور بی مزه و آماتوری مطرح می کنند. مسئله ی دیگر نیز بیان انتقادهایی به فیلم از زبان خود کارگردان است، که کاری تکراری و گارد گرفته است.
اما باید اذعان داشت که لانتوری در تبلیغات موفق عمل کرد. تبلیغات فیلم برخلاف خود فیلم نشان دهنده ی یک فیلم پر آب و تاب و درگیر کننده است. بدون اینکه اشاره ای به مستندگونه بودن کار داشته باشد. البته اشاره نداشتن به اتفاق اصلی داستان (اسیدپاشی) کاری نو در تبلیغات است و باعث غافلگیر شدن مخاطب در سینما می شود.
شاید بتوان گفت لانتوری یک کار بیشتر نداشت و آن رساندن پیامی به جامعه بود که در رساندن پیام هم گاهی به مشکل برمیخورد. بخاطر بیان سطحی داستان و پرداخت بیشتر به کاراکتر و کاریزمای پاشا برای جذاب تر شدن نقش، گاهی پیام های فیلم معکوس عمل می کند. در جایی که شهرام (لانتوری قد بلند) شروع به گریه کردن و ناله داشتن از وضعیت موجودش می کند ناخودآگاه همدردی قشر متوسط را بهمراه دارد. همچنین تنفر از جوانانی را بهمراه دارد که در خانواده های پولدار بدنیا آمده اند! چون بدوبیراه لانتوری ها به سمت آنهاست بنابراین ذهن ما به سمت ریشههای بوجود آورنده ی این مشکلات نمی رود، که شاید وضعیت اقتصادی بوجود آمده در کشور باشد. یا صحنه ای که پاشا به فردی چاقو می زند و بعد شروع به گریه کردن می کند، هر بیننده ای اولین حسی که سراغش می آید دلسوزی برای پاشاست (اولین حس نه عمیق ترین حس)، یا در جاییکه اسم مریم را به درخت آرزوها می نویسد و هنگامی که با بچه ها بازی می کند، در چشم ما کاراکتری نه تنها منفی و روان پریش، بلکه گاهی مثبت دیده می شود که شاید خیلی از اتفاقات تقصیر او نیست. ما تمام ابعاد زندگی پاشا را نمی بینیم، ما کاراکترها و اتفاقات روی پرده سینما را می بینیم. کما اینکه دانشجویی که در فیلم از دوستان پاشاست از رفتارهای او تعریف و تمجید می کند.
همزاد پنداری با کاراکترهای فیلم اتفاقی ست که برای هر بیننده ای هنگام دیدن فیلم و پس از آن رخ می دهد. ناخودآگاه نسل نوجوان و جوان پسر امروزی به جای پاشا می نشینید (که نقش عصبی و به ظاهر جذابش را یکی از بازیگران محبوب این روزهای سینمای ایران بازی می کند)، و دختران به جای مریم می نشینند. آیا لانتوری تاثیر مثبت و رو به رشدی برای این نسل و این واقعه و این جامعه دارد؟
بعد از فاجعه و در پایان هم پیام بخشش صادر می شود. کسیکه اسیدپاشی انجام داده فقط برای پنج سال به زندان می رود. حالا او به عنوان یک مریض روانی، عصبانیت و عقده اش را خالی کرده و فقط پنج سال به زندان می افتد. بعد از مدتی هم خیلی از اتفاقات را فراموش میکند و آنجا هم احتمالا با باندها و گروه های دیگر آشنا می شود و برای ادامه ی کارش بیرون از زندان برنامه ریزی می کند. بحث درباره ی رواج بخشیدن اینگونه انسان ها در فیلم است!
بیان بخشش در فیلم دو بخش دارد: اول رضایتی که مریم از خانواده های قاتل می گیرد، یکی هم بخشش خود مریم است. آیا واقعا باید فردی را که مرتکب اسیدپاشی می شود بخشید؟ قتل بهتر از اسیدپاشی نیست؟! بخشش یک روانی که اسیدپاشی کرده است چرا به عنوان پایان بندی فیلم مطرح می شود؟
تنها کسیکه می تواند رضایت بدهد یا ندهد قربانی اسیدپاشی است. چرا باید شرایط را طوری روایت کنیم که قربانی، ترغیب به رضایت دادن شود؟ چرا باید برای بقیه ی مردم طوری موضوع بخشش را نشان دهیم که مرز بین بخشیدن یک پسر بچه ی زیر پانزده ساله و یک اسیدپاش مبهم شود؟ آیا بخشیدن، رخ دادن چنین فاجعه ای را کمتر می کند؟ و آیا لانتوری اسیدپاشی را صددرصد محکوم می کند؟!
یک فیلم اجتماعی ماندگار همواره بیشتر از احساسات، عقل و منطق مخاطبانش را درگیر میکند. توضیح و شکاف زشتی های واضح و آشکار که همه ی مردم می دانند و با آن مخالفند جز برای درگیری احساسات آنها و به خیال ساخت یک اثر خوب و درگیر کننده هیچ توجیه دیگری نمی تواند داشته باشد.
و در پایان ای کاش بتوانیم بدون نگاه به بازیگران فیلم، خود اثر را ببینیم و قضاوت کنیم. اگر جای نوید محمدزاده خود درمیشیان بازیگر نقش اول این فیلم بود آیا مضمون و ساختار فیلم به نظر همین قدر جذاب به نظرمان می رسید که دیگران را تشویق به دیدن این فیلم کنیم؟ حضور بازیگر موردعلاقهیمان در یک نقش و یک فیلم مبنی بر خوب بودن فیلم نیست. البته که اگر شخصیت تونی مانتانای Scarface برایمان جذاب می شود بی اغراق بخاطر آل پاچینوست اما نحوه ی روایت آن فیلم ها به طرزی ست که مرز بین خوب و بد مشخص میمانَد. یاد بگیریم که از پاشا تعریف نکنیم و حق را به او ندهیم، از نوید محمدزاده تعریف کنیم. یاد بگیریم که در برابر پاشیده شدن اینهمه زشتی به صورتمان که خودمان از آنها با خبریم موضع بگیریم. فیلم هایی مثل آثار فرهادی ذهنمان را درگیر میکند، ریشه های فکری مان را دستکاری می کند، از معضلات و مشکلات پیش آمده سخن می گویند اما به نحوی انسانی و قابل تحمل و تامل. لانتوری در سینما چه بلایی سرمان می آورد؟