ترکیبی جذاب از روایت داستانی و مستند

ترجمه اختصاصی سلام سینما
شخصیت اصلی فیلم «سوارکار» (The Rider) یعنی «بردی بلکبرن»، تا چند ماه پیش قبل از اینکه از اسب بیفتد و از ناحیه سر آسیب ببیند، سوارکار نمایشی بوده است. اما حالا قطعهای فلزی داخل سرش قرار داده شده است و پزشک هم تاکید کرده که دیگر هرگز به این حرفه باز نگردد، اکثر لحظات زندگی «بردی» در داکوتا و محلهی «پاین ریج»(جایی که پدر و خواهرش زندگی میکنند) میگذرد در حالی که کار خاصی هم انجام نمی دهد. حکایت بیرحمانه اینجاست این ضربهی مغزی باعث تشدید برخی واکنش های عصبی در بدن وی شده است؛ برای مثال، گاهی یکی از دستان بردی مشت شده و دیگر باز نمیشود و توانایی رها کردن چیزی که در دستش باشد را از دست می دهد.
این یکی از کنایه هایی است که نویسنده و کارگردان عنوان «سوارکار» یعنی «کلوئی ژائو» در دومین فیلم خود استفاده میکند. این اثر در جشنواره «کن» سال گذشته برای اولین بار به نمایش درآمد و امسال قبل از عرضه رسمیاش بر روی پردههای سینما بطور شگفت انگیزی در مراسم مستقل «اسپیریت» نامزد چند جایزه شده است. البته این باعث نشده که توجه منتقدان به آن کاسته شود. «سوارکار» اثری قدرتمند و با اعتماد به نفس است که واقعیت و داستان را با هم ترکیب کرده تا تصویری معتبر از یک زندگی در محله ی زیو در داکوتای جنوبی را نمایش دهد. در مرکز داستان، مردی قرار دارد که باید سعی کند تنها چیزی که به زندگیاش معنی داده را کنار بگذارد حتی با این وجود که میداند ممکن است در صورت کنار نگذاشتن آن کشته شود.
خانم «ژائو»، کارگردانی اهل چین که در آمریکا فیلم سازی را آموخته است، اولین فیلم را خود را نیز در منطقه ی حفاظت شده ی «پاین ریج» فیلمبرداری کرده است. در آن فیلم یعنی «ترانههایی که برادرانم به من آموختند» (Songs that my Brothers Taught Me) تمرکز داستان بر روی زندگی یک دختر اهل زیو لاکوتا و برادر بزرگتر او و شرایط نامناسب زندگی آنها بود. آن فیلم هرگز به مخاطب حس بیش از حد احساسی شدن را نمیداد حتی با اینکه فیلم به طور مداوم در مورد بینوایی شخصیت های اصلی آن بود. اما در زمان ساخت آن فیلم بود که خانم «ژائو» با خانوادهی «ژاندرو» آشنا شد که در مرکزیت داستان «سوارکار» قرار داشتند و با آنها کار کرد تا بتواند داستان واقعیِ زندگی «بردی» و فرآیند بهبودی او را تبدیل به یک اثر سینمایی بکند.( کسانی که در فیلم ایفای نقش کرده اند، همگی نقش داستانی شدهی خود را بازی میکنند اما با نام خانوادگی متفاوت).
در حالی که هیچ کدام از بازیگران این فیلم سابقهی بازیگری حرفهای ندارند، اما در کل فیلم «سوارکار» به هیچ وجه آماتورگونه نیست. بازی «بردی ژاندرو» در نقش «بردی بلکبرن» بسیار پخته و شگفتانگیز است. در حالی که پدر تندخو و بدخلقش یعنی «وین» و خواهر اوتیسمیِ او یعنی «لیلی»، با بازی تیم و لیلی ژاندارو به همان اندازه عملکردهای خوبی از خود داشته اند- به حدی که من در تمام فیلم در ذهن خودم به دنبال این سوال بودم که آیا بازیگر نقش «وین» را در فیلم دیگری قبلا دیده ام یا نه.( در طول فیلم من نمیدانستم که «سوارکار» فیلم-مستند است. «ژائو» میگوید که ۵۰ درصد فیلم واقعی و ۵۰ درصد آن اغراق شده و غیرواقعی است).
خوشبختانه، «سوارکار» درگیر داستانهای مرثیه ای و تمثیل گونه در مورد اسب ها و انسان ها که چندین مورد از آنها را دیده ایم نمیشود. حیواناتی که بردی با آنها کار میکند و آنها را تمرین می دهند برای او موجوداتی واقعی هستند؛ آنها نماد معصومیت یا چیز دیگری نیستند و دلیل نزدیک بودن فیلم به واقعیت هم همین نکته است. دنیایی که «بردی» در داکوتای آمریکا برای خود ساخته است ممکن است که برای بسیاری از بینندگان ناآشنا به نظر برسد، همانگونه که وابستگیِ بیش از حد او به زندگی سوارکاری اش غریب به نظر میرسد. اما «سوارکار» در حالت کلی بسیار قابل درک است چرا با انسانی طرف هستیم که چیزی را که بیش از حد دوست داشته از دست داده است.
۳۰ دقیقهی اول، با مقداری بالا و پایین بیننده را با درونیات زندگی «بردی» آشنا میکند. دوستان او همگی سوارکار هستند و همه میخواهند بدانند که او کی به زین اسب خود بازخواهد گشت؛ خانوادهی او اما به حد لازم مورد توجه قرار نمیگیرند(پدر او به نوشیدن زیاد از حد اعتیاد دارد، خواهرش مشکلات رشدی زیادی دارد و در مورد مادرش هم، فیلم به نحو غیرمستقیمی به ما میفهماند که در مسائلی مربوط به سوارکاری، مدتها پیش جان خود را از دست داده است. اما درست در همان جایی که به اشتباه فکر میکردم «ژائو» قصد دارد همان لحن ماتمزدهی فیلم خود را باز هم تکرار بکند، «بردی» با قبول کردن مسئولیت تربیت اسب رامنشدنیای که همسایهش به تازگی خریداری کرده دست به کاری عجیب میزند.
یک سکانس تمرین مثال زدنی در ادامهی فیلم وجود دارد که «ژائو» آن را بدون برقرارشدن کمترین دیالوگی به جز فرمانهای سادهای که «بردی» میدهد تا اسب او را بر روی پشت خود قبول کند به تصویر کشیده است. اینجا زمانی است که مخاطبان متوجه میشوند ارتباط «بردی» با اسب چه اندازه قوی است، چقدر در ارتباط برقرار کردن با آنها مهارت دارد و حس غم او برای ناتوانی اش در سوارکاری چقدر عمیق است . میزان طبیعی بودن فیلم نیز به شکل شگفت انگیزی بالاست؛ حیوان کاملاً رامنشدنی به نظر میرسد تا اینکه به تدریج رام می شود ، می توان گفت جادوی فیلم هم به کمک می آید.
باقیِ فیلم حول محور این قضیه میچرخد که «بردی» به آرامی با شرایط زندگی جدیدش کنار میآید و مشاجراتی که با پدرش دارد بر سر اینکه او چقدر میتواند باز هم درگیر سوارکاری شود. «بردی» شروع به تمریندادن حیوانات و همچنین مربیگری کردن برای دیگر سوارکاران میشود حتی با وجود اینکه ریسک بسیار بالای دریافت ضربهای مجدد را میداند. او حتی شغلی در یک سوپرمارکت هم عهدهدار میشود، جایی که (در صحنهای بسیار غمانگیز) دو نفر از طرفداران مسابقات سوارکاری او را میشناسند و با صدایی نگران از او میپرسند که آیا این واقعا شغلی است که او قرار است برای همیشه ادامه بدهد یا نه. تنشی که بین زندگیِ قدیمی و جدیدِ «بردی» وجود دارد تمام فیلم را به دوش میکشد، تنش هر زمان که او نزدیکِ اسبی میشود حس میشود حتی زمانی که بینندگان میدانند او خوشحال است.
«سوارکار» بهترین فیلمی است که تاکنون در سال ۲۰۱۸ دیدهام(البته با علم به اینکه که هنوز چند ماه تا پایان سال باقی است) ، همچنین بنظر می رسد یک استعداد هنری برجسته مثل «ژائو» را معرفی می کند. او روایت داستانی و روایت مستند را با هم درآمیخته تا به مخاطبان زندگیای را نشان بدهد که کمتر مانند آن را بر روی پردهی سینما دیده اند بدون اینکه در مورد مصائب آن بزرگنمایی کند. او بر روی یک نقطهی تعادل دیگر هم تاکید ویژه ای دارد؛ بین خطراتی که ریسک پذیری های «بردی» در پی دارد و حس آزادی او زمانی که بر روی زین اسب است. «ژائو» درگیری جهانی بین آرزو و حقیقت را درک میکند و با «سوارکار» موفق شده تا آن را به زیبایی دراماتیزه کند.
منبع : The Atlantic
مترجم : وحید فیض خواه