« آیا خدا مُرده است؟! »

تیتراژ فیلم با نمای اکستریم لانگشات از شهر و ساختمانهایی با معماریهای مدرن آغاز میشود و سپس به بخشی از شهر میرود که آن معماری خشنِ شهری با حضور دریاچه و درختان کمی رنگ میبازد و نهایتاً به سمت یک معماریِ گوتیک میرود که از دلِ مصادیق مدرنیته سربرآورده.و همراه با زوج وارد این ساختمان میشود.
اولین تقابل و تضاد فیلم در اینجا آشکار میشود.
روی تصاویر تیتراژ آوای لالایی پخش میشود.که این خود تقابلی دیگر است. صدای لالایی برآمده از دل سنت عامیانه است و از سادهگی و ریشه و هویت و یک قداست و معصومیت مادرانه برخوردار است.و همینطور رابطهی بیواسطه و بینیاز از کلماتِ مادر است با فرزند.و این درواقع در تقابل با تصاویری که از سخت افزار مشاهده میشود قرار میگیرد و آن را تلطیف میسازد.آوای مادرانه تلطیف میسازد سختافزار و زندگی خشن بستهی آپارتماننشینی و مدرنیته را.



فیلمنامه از یک الگوی ثابت و کلاسیک برای پیشبرد داستان استفاده میکند. مقدمهچینی میکند.زوج را از زندگی مدرن و آپارتماننشینی به دلِ خانهای عجیب و با پیشینهای مخوف و مرگبار و نفرینشده میبرد.نشانهای از آن عجیب بودن به نمایش میگذارد (با کمدی که جلوی گنجه را گرفته و آن را پوشانده.) داستانهایی که دوست خانوادگی زوج از آن خانه برای آنها تعریف میکند.آشنایی با تری دخترخواندهی خانوادهی کاستوت و مرگ یا خودکشی تری.نزدیک شدن کاستوتها به زوج جوان.مسموم کردن زن. جادو کردن زن.اجرای مراسم.همهگی دقیق و پشت سر هم پیش میروند. تا به یک نتیجه برسند.
حتا افشای راز جادوگران برای زن نیز از الگویی اینچنینی پیروی میکند.ابتدا از تری آغاز میشود،که بودنش میتوانست یک همدم یا دلگرمی برای زن باشد و ممکن بود جادوگران را از انجام مراسمشان و رسیدن به نتیجهی دلخواه دور سازد.تا کوریِ بومگارتی و مرگ دوست زن و پیدا کردن کتابها و... همهگی دقیق،ساده،پشت سر هم در فیلمنامه آورده شدهاند و به پیشبرد داستان کمک میکنند.یعنی از این لحاظ پیرنگ داستان فیلم قوی است.
ساختار فیلم و هرآنچه که در فیلم به نمایش درمیآید.همهگی در سادهترین و طبیعیترین شکلِ ممکن خود هستند.سادهگی و طبیعی بودن از طراحی میزانسنها و دکوپاژها گرفته تا طراحی صحنه و نورپردازی میآید و به آدمهای درون فیلم نیز سرایت میکند.بازیها.نوع پوشش.نوع زندهگیئی که دارند. روابطشان.دیالوگها.آدمهایی معمولی،طبیعی و آشنا. تمام قدرت و تفاوت فیلم با سایر فیلمهای این ژانر در همینجاست.
یعنی این فیلم مانند دیگر فیلمهای ژانر وحشت و معمایی/جنایی نه از طراحی صحنههای اکسپرسیونیستی در آن خبری است و نه نورپردازیهای اگزجره و معنادار (به جز در خواب).
فیلم در پی فاجعه ساختن از واقعیت معمولی و طبیعی زندهگیست. مسائلی که در زندهگی روزمرهمان با آنها روبهرو هستیم ولی به آنها توجهی نداریم. اما این مسائل در عین حال میتوانند معنای دیگر و چهرهی دیگری نیز ورای ظاهر ساده و طبیعیشان داشته باشند.به قدری فیلم روی این مسئله تأکید دارد که پایهی اثر خود را بر روی این مسئله بنا میکند.
تولد شیطان از مادری مذهبی،معصوم با آن پشتوانهی تقدس و پاکی مادرانه.آدمهای فیلم پشت هم شوم و خبیث از آب درمیآیند.حتا دکترها.یا در صحنهای که زوج جوان آمادهی بچهدار شدن میشوند.و یک شب عاشقانه را برای خود تدارک دیدهاند، میزانسن طوری طراحی میشود که آتش شومینه در میان دو زوج قرار میگیرد.آتشی که دروهلهی اول قرار است کانون خانوادهی آنها را با بچهدار شدن گرم کند.ولی در انتها میبینیم این آتش،آتش شیطان است که حلقهی متصل بین دو زوج که فرزندشان باشد را از آنها میگیرد.
یا همینطور در خصوص معماری و اجزای سازندهی یک خانه.مثلاً پنجرهها. پنجره با اینکه به نظر میرسد در معماری آپارتمان یک مفریست برای رهایی از تنگنای آپارتمان و میتواند چشماندازی زیبا از شهر بدست دهد.در عین حال ـ با توجه به ماجرایی که در گذشتهی زن رخ داده است و قضیهی خودکشی تری ـ میتواند راهی به سمت مرگ و تباهی باشد.
این قضیه درمورد طبقهی هفتم نیز صدق میکند.طبقهی هفتمی که خانهی زوج و کاستوت در آنجاست.7 عددیست مقدس.اما در اینجا براساس آن تقابلهای دوتایی خیر و شر درون فیلم،7 هم از این قاعده مستثنا نمیماند و چهرهای نحس و شوم و نفرین شده به خود میگیرید.
کارگردان از این طریق میگوید که هر چیزی دو چهره دارد.چهرهای شوم و چهرهای معصوم.
این ظاهر دوگانه چنان در فیلم مهم است که حتا در فیلم اشاره میشود که کاستوتها عکسهای خانوادهگیشان را از روی دیوار جمع کردهاند.و این یعنی گذشتهای از آنها وجود ندارد.نمیتوان هویت اصلی و واقعی آنها را شناخت. پس باید به خاطرات و داستانهایی که از گذشتهشان تعریف میکنند اعتماد کرد و آنها را پذیرفت.و همینطور رفتار بهظاهر گرم و صمیمانهشان.

نکتهی دیگری که در فیلم وجود دارد،مسئلهی پیرها و جوانهاست. زوج جوانی که در آپارتمانی زندهگی میکنند که اغلب افرادش پیر هستند. این قضیه ما را یاد شروع فیلم میاندازد.آپارتمانی با سبک معماری گوتیک که در میان معماریهای مدرن احاطه شده است.و در اینجا و در این خانه برعکسش رخ میدهد و زوج جوان در میان عدهای پیر احاطه و محصور شدهاند.
این پیر بودن بارها در فیلم بازگو میشود.و تقابل ایجاد میکند با زوج و بدنیا آوردن بچه.و دقیقاً نکته همینجاست.از آنجایی که هستهی اصلی این گروه در نیویورک دیگر پیر شدهاند و سنشان بالاست حالا برای ادامه داشتن این نسل،نیاز به آوردن فرزند و تغییر نسل است.پس میروند سراغ تولید مثل.
پیری از طرفی با گذشته نیز در ارتباط است.آدمهایی که در دل این زندهگی مدرن شهری از گذشته میآیند و ربطی به گذشته دارند.گذشتهای شوم.از پیشینهی انجمن جادوگران گرفته تا خانوادهی کاستوت و حتا ریشه و پشت زوج.
زن یک دختر روستایی است و همچنین از گذشتهای رنج میبرد که احتمالاً در آن رخدادی شوم به وقوع پیوسته.رخدادی که مقصرش دختر است. رخدادی دردناک که اتفاقن در دورهای معصومانه (کودکی/نوجوانی) و در مکانی مقدس (کلیسا/مدرسه) اتفاق افتاده.
مرد هم حتا از آلاسکا میآید.
از طرفی دیگر رفتار و شیوهی زندگی افراد درون آپارتمان نیز نشاندهندهی پایبندی آنها به اصول گذشته و فرهنگ سنتی دارد. همسایههایی فضول.
خود آپارتمان هم که درواقع یک آپارتمان با سبک معماری قدیمی است.و گذشتهای عجیب دارد.این مسئله نیز در تقابل با شهرنشینی و دنیای مدرن آن روزگار قرار میگیرد.
اینکه چرا شیطان این زن را انتخاب کرده است هم در بعضی جاهای فیلم اشارهای کوتاه به آن میشود.
اول همان خاطرهایست که پس از خودکشی تری به ذهن زن میآید.
دوم در جایی کاستوت از زن میپرسد مذهبی هستی و زن میگوید:بودم اما الان نمیدونم.
سوم در خواب،زن کاتولیک بودن را مترادف با متعصب بودن و متحجر بودن میبیند.
همهی اینها نشان میدهند که ایمان زن ضعیف شده است و همین قضیه بستر را آماده میکند تا زن مورد مناسبی برای همبستری با شیطان باشد.




زاویهدید فیلم بهدرستی اولشخص انتخاب شده است.یعنی در طول فیلم منهای صحنهی آخر،بیننده همانقدر از ماجراهای فیلم میداند که زن میداند.فیلم پشت زن قرار میگیرد و از زاویهدید زن موضوعات را دنبال میکند.
این مسئله باعث میشود تعلیق فیلم سرپا باشد و ریتم فیلم نیفتد و مخاطب فیلم را دنبال کند.و این حس شک و یقین ـ که آیا زن واقعاً دیوانه شده است یا آنها واقعاً جادوگر هستند ـ را تا پایان فیلم در مخاطب نگه میدارد.
از کارهای به شدت خوب دیگر فیلم که البته از فیلمساز میآید،در تصویر کردن خوابهاست.
یعنی نوع نورپردازی و رنگبندی.نوع حرکت دوربین و نحوهی کاتها و تقطیعها در تدوین،اگر دقت کنید تصاویری کاملاً شبیه به خوابدیدن به دست میدهند.
دوربین یک دوربین با نمای پی.او.وی است در خوابها.همانطور که همهی خوابهایی که ما میبینیم پی.او.وی هستند.اما در عینحال خودمان را هم در خوابها میبینیم که جدای از نقطهدید پی.او.وی،همزمان در خواب خودمان نیز حضوری دیگر داریم.
از طرفی نحوهی کات زدنهاست.یعنی در خواب علت و معلول زمانی و مکانی وجود ندارد.لحظهای در خانه هستیم و لحظهای دیگر بدون اینکه بدانیم چگونه،در حیاط هستیم مثلاً.یا لحظهای درحال غذا خوردن هستیم و لحظهای دیگر بدون ایجاد فاصلهی زمانی،شب شده است و درحال ماهیگیری هستیم.
این در خوابهایی که پولانسکی تصویر کرده نیز به خوبی مشهود است و پولانسکی از تدوین برای بدست دادن چنین تصویری استفاده کرده است.
لحظهای دختر لخت است و لحظهای دیگر لباس به تن دارد.لحظهای شب است و لحظهای دیگر روز.یا زن لباناش را با زباناش میلیسد و در خواب میبینیم که در حال مزه کردن مشروب است.مانند زمانی که در خواب میبینیم که سقوط کردهایم و در واقعیت هم بدنمان تکان میخورد.





مسئلهی اصلی فیلم،همان جملهی نیچه و سوالی است که در فیلم عنوان میشود: «آیا خدا مُرده است؟»
این تمام مسئلهی فیلم است.همهی مسیری که فیلم طی میکند،برای رسیدن به جواب این سوال است.
تقابلهای موجود در فیلم از خیر و شر تا داشتن دو روی متفاوت و پیر و جوان و گذشته و حال،همهگی نهایتاً به جوابی برای این سوال ختم میشوند.
اما فیلم چه جوابی به این سوال میدهد؟!
فیلم میگوید:«بله.خدا مرده است.»و در این مُردنِ خدا،اتفاقاً دین عامل اصلی است.
فیلمساز تا انتهای فیلم طرفدار زن است و پشت سر او ایستاده است.اما در نهایت از زن جدا میشود و در کنار دیگر اعضای انجمن جادوگران،زن را برای بزرگ کردن بچه ی شیطان به سمت گهواره بدرقه میکند.
یعنی دین و مذهب و تقدس و معصومیت را به شر و شیطان میسپارد و در حقیقت شیطان را از دلِ مذهب بیرون میآورد.شیطانی که در حقیقت نیز زادهی مذهب است و پیشینهای مذهبی دارد و اکنون دوباره از مذهب متولد میشود.
فیلمساز هم نهایتاً اینکه خدا مرده است و امروز شیطان حکمفرماست را میپذیرد.
با اینحال این سوال پولانسکی با سوال نیچه کاملاً متفاوت است.و همینطور جوابشان.
نیچه از این طریق پایان دوران مدرن را اعلام میکند و از حضور ابرانسان خبر میدهد.درصورتی که در اینجا اتفاقاً برعکس،پولانسکی خود و شخصیت اصلی فیلماش را به وضع موجود میبازد و تسلیم آنها میشود.
پولانسکی چند کار در فیلم انجام میدهد که لو میرود.و ما میفهمیم که پولانسکی طرفِ جادوگران است و من فکر میکنم از ترسش.
اول گذشتهی زن است.که لحظهای گذرا در خواب زن،ما آن را مشاهده میکنیم.و دیگر چیزی دربارهی آن نمیگوید.در صورتی که جا داشت گذشتهی زن باز شود برای مخاطب.اما گذشتهی زن چون معصومانه است فیلمساز به دلیل اینکه توی تیم جادوگرانست آن را پس میزند.
و دیگر چهرهی بچهی شیطان است.که به ما نشاناش نمیدهد.میترسد از او.این ترس و عقبنشینی پولانسکی در برابر جادوگران است.
نکتهی دیگری که فیلمساز را لو میدهد،صحنهی آخر فیلم است.
تا قبل از انتهای فیلم،در همهی لحظات فیلم،دوربین و فیلمساز پشت سر زن و همراه او قرار میگیرند.در دونما در تقابل با کاستوت هم این را میبینیم که دوربین در نمایی از اورشولدر زن در مقابل کاستوت قرار گرفته است و کاستوت از شیطان و فرمانروایی او میگوید.در اینجا نما هنوز آیانگل است.یعنی هر دو شخصیت در یک راستا قرار دارند و هیچکدام برتری نسبت به دیگری ندارد.
اما در نمای بعدی،ابتدا شیطان بر زن غلبه میکند،در تصویری که توی تصویر چهرهی وحشتزدهی زن آنشه شده است.سپس چاقو از دست زن میافتد و در نمایی لوانگل،کاستوت از زنده بودن و قدرت شیطان میگوید.که برتری و احاطهی کاستوت بر زن و تصویر (دیدگاه مخاطب و فیلمساز) را نشان میدهد.
سپس در نمای بعدی وقتی که زن به طرف گهواره میرود،دوربین از زن جدا میشود و در کنار دیگر افراد میایستد و او را نظاره میکند.و در نهایت دوربین دوباره پس از جدایی از زن،با حرکت به سمت چهرهی زن و دادن یک نمای بسته از او،دوباره به زن میپیوندد.اینبار پس از پذیرفتن بچهی شیطان و قبولِ حضور در جمع جادوگران.یعنی فیلمساز بهنوعی در طول فیلم قصد فریب دادن زن و هدایت کردن او برای زادن بچهی شیطان و سپس پذیرفتن مسئولیت بزرگ کردن او را دارد.
صدای لالایی اینبار دیگر آن حالت معصومیتاش را از دست داده است و این لالایی برای بچهی شیطان است.
آخرین نمای فیلم،تصویریست مشابه تصویری در نمای تیتراژ ابتدایی فیلم که زوج وارد آن آپارتمان میشوند.در پایان نیز همان تصویر مانند صدای لالایی تکرار میشود،اما باز هم به معنا و به قصدی دیگر.
در ابتدای فیلم ورود زوج به آپارتمان است بدون هیچ پیشزمینهای.و در پایان فیلم ورود زوج به آپارتمان بعد از پذیرش تمام جوانب آپارتمان و آن انجمن است.
پایان فیلم نیز مانند ساختار کلی فیلم روزمرهگی را نشان میدهد و تصاویر تکرارشونده،ساده و طبیعی را.اما همهی این روزمرهگیها در پایان فیلم معنای دیگری پیدا کردهاند و با ابتدای فیلم متفاوت هستند.
تصویر یکی است اما با دو رو و هویت و چهرهای جدید و متفاوت با گذشته.
این زوج دیگر آن زوج سابق نیستند.
تمام تلاش پولانسکی در این است که نشان دهد زندهگی صمیمانهای که به گذشته و سنتها مربوط است تا چه حد میتواند شیطانی و فاجعهبار باشد.مسئلهی فیلم اساساً سنت و گذشته است.زندهگی سادهی زوج دور از شهر و شهرنشینی و شلوغیهای شهر در آپارتمانی متعلق به گذشته با تاریخی منحصربهفرد و آدمهایی که به گذشته تعلق دارند و پیر هستند و رفتاری سنتی دارند،باعث ایجاد فاجعه میشود.حتا مسئلهی خیر و شر نیز یک مسئلهی ازلیست.همینطور تقابل شیطان و خدا.
کل فیلم قصد دارد نشان دهد که چقدر این دنیای جدیدی که ما برای خودمان ساختهایم و فکر میکنیم،همهچیز تمام است و ما قدرت داریم و بسیاری از سوالات و مشکلات را حل کردهایم،در برابر سنت و گذشته و قدرتهای جادویی ضعیف و آسیبپذیر است.
در فیلم،جادو،نه تنها بر مقدسات،بلکه بر علم (پزشکی) و تکنولوژی هم پیروز میشود.
پولانسکی قصد دارد نشان دهد که گذشته و جادو و سنت،میتوانند قدرت یابند و برتر از انسانِ مدرن آرمانگرای امروزی باشند که فکر میکند همهچیز حل شده است و با این امکانات و پیشرفت قدرت دست اوست.
درواقع فیلم،نشانگر عجز انسان مدرنِ امروز است در برابر گذشته و جادو.پولانسکی زمانی که شخصیت اصلی خود را به جادوگران میسپارد و او را رها میکند،در حقیقت قصد دارد جبر موجود در این مسئله را نشان دهد.جبر در ضعف انسان امروز در تقابل با گذشته و جادو.
سبک فیلمسازی پولانسکی به علت اینکه سبکیست ساده و وامدار از هالیوود و نظام ساخت کلاسیک استودیویی،اغلب فیلمهایش به نظر ساده میآیند.اما درواقع این نوع جلوه به علت توجه پولانسکی به جزئیات زندهگی و ساخت رئالیسمی بینقص است.فیلمهایش آنچنان به زندهگی شباهت دارند که مانند زندهگیِ واقعی برای ما دیدنش عادی است و عادی جلوه میکند.این درحالیست که برای ساخت چنین چیزی و بدست دادن چنین کیفیتی،سختی و تلاش و دقت فراوانی باید به خرج داد.








