قصه های هزار و یکشب در آینده

فیلم جدید لوک بسون، کارگردان جاهطلب فرانسوی که آثار بی نظیری در سینمای جهان از خود به جای گذاشته، یک اثر اکشن – تخیلی است که با اقتباس از کامیک بوکی فرانسوی متعلق به 40، 50 سال پیش ساخته شده است. کامیک بوکی که تا به امروز نه انیمیشنی از آن ساخته شدو نه در دنیای سینما از آن حرفی زده شده بود ولی لوکبسون آن را دستمایه پروژه جاه طلبانه خود کرده و پرخرج ترین فیلم تاریخ سینمای اروپا را خلق کرده است. فیلم با بودجه 230 میلیون دلاری ساخته شده و همین هزینه گزاف برای ساخت و تولید آن باعث شد در گیشه ضربه بدی بخورد. تا به لحظه نوشتن این مطلب فروش فیلم نتوانسته حتی به بودجه خود برسد و این عدم استقبال مردم از فیلم در ینگه دنیا کمی عجیب به نظر میرسد و جای بررسی دارد. شايد یکی از دلایل اصلی این شکست در گیشه نقدهای منفی بسیاری از منتقدان برای فیلم بود که تماشاگران را از دیدن آن دلسرد کرد؛ نقدهایی که معلوم نیست از یک فیلم تخیلی با جهانی نو و تازه چه چیزی می خواستند که به این شدت به آن حمله کردند. اما در بین مخالفان بسیار موافقان مطرحی نيز در کار بودند و به عنوان مثال پیتر جکسون، کارگردان بزرگ هالیوودی که سه گانه ارباب حلقهها را ساخته، فیلم «والرین و شهر هزار سیاره» را فریبنده ترین فیلمی که در چند سال اخیر دیده معرفی می کند. کارگردانان بنام دیگری نیز از فیلم در برابر نقدهای منفی برخی منتقدان به صورت تمام قد دفاع کردند ولی متاسفانه فیلم تبدیل به بزرگترین شکست تجاری گیشه امسال در کنار فیلم «افسانه آرتورشاه» شد و بعید است که دنیای بی بدیل و تازه خلق شده توسط بسون را بار دیگر در پرده سینما ببینم.
چند دقیقه ابتدایی اول فیلم که روایتگر کشف سیارات دیگر و وارد رابطه شدن انسان با ساکنان این سیارات است، به همراه موزیک پس زمینه بی نظیر «دیوید بویی» به سبب رنگ بندی شاد و طراحی چهره نژادها و...، ناخودآگاه تماشاگر را یاد فیلم «نگهبانان کهکشان» می اندازد. فیلم شروع توفانی خوبی دارد و سپس در یک مقدمه بدون هیچ حرف پس و پیشی مخاطب را وارد دنیای عجیبي از نژادهای عجیب تر که این بار یادآور فیلم «آواتار» می شوند، می کند. مقدمه عجیب ولی پر زرق و برق لوک بسون از این دنیای عجیب و غریب تر، نشان میدهد که با فیلم سادهاي طرف نیستیم و جهانی که در آن خلق شده اصیل بوده و برای یک فیلم دو ساعته به خوبی پرداخته می شود. داستان از جایی آغاز می شود که به سیاره ای که در آن سنگ های جواهرات گرانبها توسط حیواناتی خاص تولید میشود، حمله میكنند و 90 درصد این نژاد و سیاره با خاک یکسان می شود. یکی از این حیوانات خاص باقی مانده و کلاهبرداران و هفت تیرکشهای کهکشانی از آن با خبر می شوند و می خواهند با تصاحب آن به ثروت عظیمی دست پیدا کنند. در این بین سرگرد والرین با بازی«دین دیهن» به همراه معاون زیباروی خود یعنی مامور لورن با بازی «کارا دلوین» از طرف سازمان جهانی بین السیارهاي مامور میشوند تا هم این موجود را پیدا کنند و هم جلوی یک معامله خلاف را بگیرند.
این جملات تنها بخشی از داستان تو در توی والرین و شهر هزار سیاره است و فیلمنامه آنقدر داستانهای ریز و درشت را ارائه میکند که بازگو کردن همه آنها در این مطلب نمیگنجد. اما نکته جالب توجه اینجاست که داستانهای فرعی ارائه شده در فیلم اضافه نیستند و فقط به دليل وقت کشی پدید نیامدهاند. شاید یکی دو مورد از آنها تاثیری در روند داستان اصلی نداشته باشند اما بازهم به سبب جهان جدید خلق شده در فیلم برای تماشاگر علاقهمند به این ژانر، جالب هستند. فیلم مانند اسمش شامل لوکیشنهای متنوع بسیاری در سیارات گوناگون متعددی میشود که هر یک، آب و هوا و نژاد خاص خود را دارند. از این رو گرافیک بصری فیلم خسته کننده نمیشود و با اینکه در برخی موارد با وجود بودجه هنگفت پیش پا افتاده به نظر میآید ولی در قالب کلیت یک طراحی هنری، مثل یک تابلو نقاشی غول پیکر زیبا را که برخی جزییات در آن رعایت نشده نشان میدهد. موسیقی و لباسها و نوع روایت فیلم همگی دست در دست هم دادهاند که والرین حالت وسترن فضایی به خود بگیرد که در دنیای سینما کمتر شاهد آن بودهایم و بیشتر در دنیای انیمه های ژاپنی آن را حس کردیم. این سبک و سیاق جدید (که به صورت کمرنگ در فیلم نگهبانان کهکشان دیده شده بود) باعث شده است فیلم خسته کننده نباشد.
اما والرین و شهر هزار سیاره بی اشکال هم نیست. در لا به لای این جهان تازه و نو (که فقط قسمت کوچکی از آن به تماشاگر نشان داده میشود) کارگردانی مثل لوک بسون متاسفانه در برخی موارد خلاقیت خود را از دست داده و به استفاده از سوژه های تکراری سایر فیلم ها دست می زند و زیر سایه آنها قرار می گیرد. همان اشاراتی که در سطور بالاتر، هنگام روایت اوایل فیلم گفته شد، نمونه هایی از این شباهت ها هستند که باعث شده فیلم به طور صد در صد هم دست ساز خود این کارگردان نباشد. البته وام گرفتن از آثار شاخص و خوب تخیلی ( به خصوص فضایی) کار بدی نیست ولی گاهی این وام گرفتن در فیلم تبدیل به تقلید کورکورانهاي میشود. از آن سو بازیگر اصلی یعنی «دین دیهن» هم نمیتواند کاریزمای یک قهرمان را ایجاد کند؛ حتي با وجود اینکه سعی دارد با فیگورها و صدای آلن دلونیاش این تصویر قهرمان کلاسیک را به تماشاگر القا کند. تلاشهای دیهن بی نتیجه بوده و از همینرو قهرمان اصلی قصه به دل مخاطب نمیشیند. این مساله می تواند بزرگترین ضربه برای یک فیلم باشد؛ چرا که شخصیت اصلی مهمترین المان یک فیلم قهرمان محور است. هرچند نقش مقابل او یعنی «کارا دلوین» می تواند نقص بازی قهرمان قصه را جبران کند ولی بازهم فقدان قهرمان اصلی اصیل در فیلم حس می شود.حضور افتخاری بازیگران مشهور مختلف مثل ریحانا در طول فیلم، صحنه های جذابی را پدید می آورد که به علت کمبود وقت کارگردان برای ساخت یک فیلم سینمایی به چند دقیقه محدود می شود. والرین اگر تبدیل به یک سریال می شد، میتوانست به موفقیت مشابه سریالهایی مثل پیشتازان فضا دست پیدا کند ولی دنیای آن (که حتی با وجود عناصر تکراریاش برای مخاطب ژانر تخیلی فضایی سینما لذت بخش است) در کالبد یک فیلم سینمایی جا نمیگیرد.