نقد فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

● در مقام یک ایرانی به نقد فیلم "سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری" مینشینم
خطاست اگر بخواهم و بخواهیم مانند یک آمریکایی ساکن در آن شهر و آن ایالت به داوری درباره این فیلم بپردازیم
● فیلم، داستان به ظاهر سرراستی دارد▼
دختری به قتل میرسد و مادرش پس از هفت ماه در اعتراض به پیدانشدن قاتل و خشمگین از عملکرد ضعیف پلیس با نصب سه نوشته روی جایگاههای تبلیغاتی فرسوده در حومه شهر، سعی در افشاگری و نیشگونگرفتن از وجدان جامعه و ایضا پلیس میکند
داستان ساده است و شاید ملالآور میبود اگر فیلمنامه در دست یک نویسنده غیرخلاق اسیر میگشت اما خوشبختانه نویسنده فیلمنامه مهارت کافی دارد تا به تدریج این فنر به هم فشرده را باز کند و نیروی عظیم نهفته در آن را به تماشاگران نشان دهد
و در مقام یک فیلمنامهنویس ناچارم به انتقاداتی که از برخی حفرههای موجود در فیلمنامه ابراز میشود، آن پاسخ معروف حضرت استاد ازو (کارگردان شهیر ژاپنی) به فیلمبردارش را نقل نمایم که پس از یک برداشت، شروع به جابجایی و چیدمان دوباره اشیا روی یک میز غذاخوری نمود تا از زاویهای دیگر فیلمبرداری آغاز گردد و همگان به شگفت آمدند و فیلمبردار اعتراض نمود که این دستکاری اشتباه است و تماشاگران بدان میخندند و ازو با تعجب به او نگریست و به سادگی و آرام گفت: تماشاگران؟ آه نه آنها در حین دیدن فیلم متوجه این چیزها نمیشوند و از زیبایی اشیا روی میز لذت نیز میبرند!
و حق با حضرت استاد ازو بود و هست، طرفه آنکه در فیلم جاودانه "داستان توکیو" هر کاری که دلش خواست با هنرپیشگان و اشیا کرد و عجیب آنکه کمتر کسی پی به اشتباهات ساده و الفبایی او برد
و چنین است که نویسنده و کارگردان فیلم، یعنی Martin McDonagh نیز بدون نگرانی دست در الفبای فیلمنامهنویسی و کارگردانی میبرد و به کمال مطلوب هنریاش میرسد
● حسن فیلمنامه و فیلم در آن است که به تدریج نقاب از پس نقاب درونی شخصیتهای فیلم برمیدارد تا نشان دهد که انسانها هرگز مانند ترمیناتورها یکخطی و برنامهریزیشده و معصوم نیستند و هرلحظه از شکلی به شکلی دیگر درمیآیند و هرلحظه جایگاه گناهکار و خطاکار را ترک میکنند و در جایگاه بیگناه و بدونخطا مینشینند تا راز سر به مهر و گنگ "رفتار انسانی" خویش را حفظ نمایند و از ترمیناتورها فاصله گیرند
همین مادر طلبکار فیلم، یعنی خانم Frances McDormand باشکوه که دیروز جایزه اسکار بهترین بانوی بازیگر را به خانه برد، وقتی به درون اتاق دختر مقتولش میرود و روی تخت مینشیند، با وضوح کامل و با افسوس به یاد میآورد که آخرین دیدار و گفتگو با دخترش چنین به پایان رسید که از دادن کلید خودرو به دخترش امتناع ورزید و وقتی دختر به مادر گفت▼
I hope I get raped on the way
و مادرش جواب داد▼
Well I hope you get raped on the way too
نه دختر و نه مادر، هیچیک متوجه نبودند آن لجبازی ابلهانه برای رانندگی با خودرو و این کلمات برخواسته از غیظ، چند لحظه دیگر در عمل رخ مینماید و فاجعهای را رقم میزند که صد عاقل نمیتوانند پاسخگوی چاه ویل آن باشند
و مگر زندگی واقعی ما انسانها در همهجای جهان، برآمده از اینهمه لجبازی و بازی با کلمات و چاه ویل نیست؟
پلیسهای فیلم نیز که گویا باید نقش آدمهای بد را بازی کنند و با خشونت و بیتفاوتی و استفاده غیرقانونی از جایگاه مسلط خویش با مادر داغدیده و تنهای شهر روبرو شوند، به تدریج نقاب از پس نقاب برمیدارند تا بیننده متوجه گردد با یک مشت آدم ساده و درهمشکسته و دستبسته و درمانده و بچه، طرف است که هنوز تکلیف دو دوتای زندگی خویش را نمیدانند چه رسد به آنکه بخواهند در نقش دانای کل در اجتماع به حفظ جان انسانها و رسیدگی روحیه پریشان و گسیخته مادران داغدار بپردازند
بنابراین هرجور بخواهیم به فیلمنامه فیلم نظر افکنیم، به بنبست زندگی واقعی برمیخوریم و ناچار از تسلیم در حفرههای ظاهری فیلم هستیم
و چنین است که از لحظه آغاز فیلم تا آخرین ثانیه آن، این جابجایی نشستن از صندلی آدم خوبه روی صندلی آدم بده، مانند آلاکلنگ ادامه دارد تا جایی که همگان سرگیجه گیرند و با دستهای بالاگرفته به نشانه تسلیم به دنبال کار خویش روند
● فیلم خوبیست و مانند هر اثر هنری خوب، همواره در پس ذهن انسانهای فکور باقی میماند و گهگاه شاید مشعل روشنگری ایشان نیز باشد
● نوشته شد به تاریخ سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶
.