جستجو در سایت

1395/06/17 00:00

عشق از بین رفته

عشق از بین رفته

"دختر از دست رفته" برای آن ها که همیشه برایشان این پرسش مطرح بوده است که مکانیزم تبدیل شدن داغ ترین عشق ها به سنگ ترین نفرت ها چیست، یک تعریف مسأله و برای آن ها که نگاهی تکنیکی دارند، کلاسیک خوش ساختیست. نویسنده این متن، هم جزء دسته اول است و هم دوم.

فینچر اساسا فیلمسازی گیشه ایست که کار خود را با ساخت موزیک ویدئو برای خوانندگان مطرح هالیوودی آغاز کرده است و صحنه های گیشه ای و سطح پایینی که از پایین تنه زن در "دختر از دست رفته"  گرفته را نیز احتمالا از موزیک ویدئوهای جدیدی که برای خوانندگانی چون جاستین تیمبرلیک ساخته اقتباس کرده است. اما در بعضی از انتخاب های فینچر، نقش "تألیفی اش" به عنوان یک کارگردان نمایان شده و دیدگاه او نسبت به جامعه بازگو شده است. "دختر از دست رفته"، "دختری با خالکوبی اژدها"، "باشگاه مشت زنی"، "هفت" و "زودیاک" از این گروه اند. در این فیلم ها جامعه به مثابه سیب کرم زده ای است که فقط پوستش سالم است. در صحنه آغازین "دختر از دست رفته"، چندین نما از خیابان ها و خانه های یک شهر را می بینیم. شهری به ظاهر آرام که تشنج را پشت دیوار های خانه هایش و زیر پوست خود پنهان کرده است. تشنجی که از صبح زود و با شروع زندگی مدرن آغاز می شود. روابط اجتماعی ضعیف یا به شدت سست و در انتظار تلنگری هستند تا فرو بریزند. رسانه ها بنگاه های دروغ پراکنی و غول هایی غیر قابل کنترل اند.

در "دختر از دست رفته"، مانند چهار اثر دیگری که به آن ها اشاره شد، تم "انتقام" کارکردی اساسی در شکل گیری داستان دارد. در تمام فیلم، به جز یک چهارم پایانی، راز و رمز با بحران در می آمیزد و دل شوره ای پدید می آورد که منبع اصلی جذب مخاطب می شود. در یک چهارم پایانی که زن تصمیم می گیرد دوست سابقش را به قتل رسانده و به خانه باز گردد، بحران و راز و رمز، جای خودشان را به تعلیق خفیفی می دهند که در تمام طول مدت، ضربان قلب را کمی بالاتر از حد معمول نگه می دارد. اما این تعلیق مربوط به ذات اتفاقات است و کارگردان (یا بهتر بگوییم نویسنده) قصد ایجاد تعلیق یا توانایی ایجاد آن را نداشته زیرا بهترین فرصت ها برای ایجاد آن را به راحتی از دست داده است. به طور مثال تمام شب هایی که شوهر مجبور است با همسر قاتل و فوق العاده با هوش خود در یک خانه بخوابد، ظرفیت بالایی برای ایجاد تعلیق وجود داشته است.

سکوتی که گاهی با موسیقی متنِ سبک اما زیبایی همراه می شود بر اسرارآمیز بودن فضا افزوده است و مکان های تاریک و نور های ضعیفِ زرد رنگ، بخشی از فشاری که از همه طرف بر شوهر وارد می شود را به مخاطب منتقل نموده است.

یکی از نقاط قوت داستان این است که در نیمه اول فیلم، راوی همان زن ناپدید شده است که از تنبلی، بی مهری و خیانت شوهرش سخن می گوید و هم دردی مخاطب را با خود بر می انگیزد و شوهر، مقصر اصلی به نظر می رسد اما در نیمه دوم فیلم، زوایای پنهانی از شکاک بودن، ستیزه جویی و کینه توزی زن آشکار می شود، طوری که مخاطب با مرد هم دردی می کند و زن را مقصر اصلی می پندارد. وقتی مخاطب وادار می شود این گونه در قضاوت خود تجدید نظر کند، ناخود آگاه این ایده در ذهن او شکل می گیرد که شاید مشکل عمیق تر است. در حقیقت نگاه "منفعت طلبانه" و "عیاشانه" مرد به هستی که رابطه با همسرش را تنها در ارضای روحی و جنسی می بیند و زمانی که دیگر از لحاظ روحی ارضا نشد، به وی خیانت می کند و ایده آل گرایی زن و انتظارات بیش از حد او از زندگی زناشویی، مقصر اصلی در تبدیل عشق آتشین و زودگذر به نفرت و تبدیل شدن عاشق به قاتل است. نگاه "منفعت طلبانه" و "عیاشانه" علاوه بر این که باعث خیانت مرد به همسرش می گردد، خیانت مرد به معشوقه نوجوانش و متعاقبا خیانت معشوقه نوجوان به مرد را نیز در پی دارد زیرا در این نوع جهان بینی، "تملک" تعیین کننده است، نه "تعهد". دختر نوجوان برایش اهمیتی ندارد که معشوقش همسر دارد، همانطور که دوست ثروتمند دوران دبیرستان، برایش اهمیتی ندارد که معشوقه اش، شوهر دارد. در پایان فیلم، مرد از خود می پرسد: "ما با همدیگر چه کرده ایم؟" و این سؤال اصلی فیلم است. ما با همدیگر چه کرده ایم که روابطمان این چنین در سوء ظن و نفرت غرق شده است؟

از نکات جالب این اثر این است که زن و مرد قصه مانند همه افراد بشر، یک چهره حیوانی و یک چهره انسانی دارند. مرد و زن در بد رفتاری و سوء نیت نسبت به هم کار را به آنجا می رسانند که چهره حیوانی خود را تقریبا به طور کامل آشکار می کنند. در نیمه ابتدایی فیلم، زن در خاطراتش تعریف می کند که از شوهرش می ترسیده است. می ترسیده او را بکشد. به همین دلیل حیوان درون خود را رها می کند تا حیوان مرد را شکست دهد و در انتهای فیلم دقیقا قضیه برعکس می شود. حالا این مرد است که از زن خود می ترسد. در چند دقیقه پایانیِ فیلم، کشمکش مرد با خودش بر سر اینکه آیا از همسرش جدا شود و فرزندش را رها کند یا رنج زندگی کردن با قاتل خطرناکی که دیگر حتی ذره ای هم او را دوست ندارد را تا پایان عمر تحمل کند، مخاطب را با هشداری سهمگین روبرو می کند. این هشدار این است که وقتی دو نفر چهره حیوانی خود را تمام و کمال به یکدیگر نشان دادند، دیگر تا ابد نمی توانند به یکدیگر اعتماد کنند و اگر یک تعهد اخلاقی (مثل وجود فرزند) باعث شود آن ها مجبور شوند به زندگی مشترک ادامه دهند، زندگی بسیار تلخ و خالی از علاقه ای را تجربه خواهند کرد.

اما ایراد اساسی در داستان فیلم این است که شخصیت ها به جز یک مورد، هرگز دچار کشمکش نمی شوند. زن با دیدن مصاحبه تلویزیونی همسرش، ناگهان او را می بخشد و تصمیم می گیرد به خانه بازگردد و هرگز برای کشتن کسی که به او جا و غذا داده است، لحظه­ای تردید نمی کند چون از منظر نگاه آمریکایی، برای رسیدن به یک هدف، می توانی یک شهر را نابود کنی، تا چه رسد به یک نفر (نگاه متکبرانه ای که در بلاکباستر هایی نظیر یک بار مصرف ها و مرد عنکبوتی . . . به دفعات مشاهده شده است). کارآگاه پلیس نیز بین ادامه تحقیق به منظور لو دادن زن یا رها کردن پرونده به چالش نمی رسد.