"در دیزی بازه، حیای گربه کجاست؟"

وضعیت روسپیگری ، جغرافیای هرزگی!
پسر دانش آموزی از آقای معلمش میپرسد ؛
ما چگونه گاو می شویم و پاسخی که می شنود این است ،
به مرور!
همیشه در جوامع رو به توسعه ای که اکثریت افراد جامعه در طبقه متوسط حضور دارند آدم هایش به نسبت طبقه ی پایین دست اجتماع یا طبقه ی کارگر به مرور گاو میشوند، اینان همان طبقه ی متوسطی هستند که قدم های هماهنگی بر نمیدارند چراکه از یکسو دارای ارزش های فرهنگی بیشتر مشابه طبقه بالا و از سوی دیگر دارای درآمدی بیشتر مشابه طبقه پایین هستند. اتفاقی که این میان رُخ می نمایاند نه ارزش گذاری هویت این دو طبقه بلکه فُرم مشترکی ست که هر دو به خود گرفته یاکه خواهند گرفت و گریزی از آن ندارند، فروشنده بودن.
فیلمهای فرهادی همچنانکه یک سر و گردن از سینمای ایران بالاتر هستند، بی هویت نیستند، همیشه سرسختی منتقدین ایجاب می کند ایرادهایی را در مورد هر فیلمی عنوان کنند و یا آنکه به تمجید گروهی آن بپردازند در این میان سیاه نمایی یا بی هویت بودن برچسبی ست که همیشه بر پیشانی آثار فرهادی چسبانده اند، هر چند ساختار فیلم های فرهادی خالی از اشکال نیست ولی اهمیت شیوه پرداختن به قصه و روایت در فرم و مجموعه ی چالش های روبرو کننده آن در محتوا به مخاطب، دو عنصر بسیار کلیدی هستند که آثار فرهادی را نسبت به دیگر سینماگران داخلی متمایز می کنند.
در اینجا میخواهم از بحث تئوری فرم و چگونگی آن برای رسیدن به محتوا صرف نظر کرده و صرفاً به تعدادی از چالش هایی که فیلم با گذار از فرم به ما می رساند اشاره کنم.
فروشنده در "تیتراژ" شروع و خاتمه می یابد و این می رساند که تراژدی نه در خود فیلم بَل در انتها برای مخاطیبنش آغاز می شود! خانه ای هست، زوج جوان فرهنگی در آن زندگی می کنند بدون بچه ای، اما خانواده ای نیست یا که به ظاهر هست، و یاکه در ادامه باقی نخواهند ماند (و این یا_ها همان دوگانه گی یا چندگانگی هاییست که فرهادی در آثارش برای رسیدن به شخصیت های خاکستری و موقعیت های چندراهی باقی می گذارد) چراکه پِی آن را محکم نچیده اند و با یک حفاری جدید برای ساختنی نو چه بسا همه چیز به مرور فرو خواهد ریخت. به مرور، چراکه دیوار اتاق خوابِ عماد و رعنای قصه ی ما از میانه ترک برمی دارد و این تنها نشانه ایست که در ابتدای فیلم "یک جدایی" را پیش بینی می کند. چیزی که این وسط ایجاد ابهام میکند نوع رابطه زناشویی عماد و رعنا است که در پاره ای از سکانس ها گرم و صمیمی و در پاره ای دیگر گُنگ و مستاصل در رفتار متقابلشان نسبت به یکدیگر دیده می شود. در این مورد از شیوه ماهرانه ی فرهادی در پرداختن به جزئیات کاملاً ریز و با دقتی که در تمامی میزانسن ها موج میزند و کلید واژه ها یِ شکستن تمام قفل هایی که در پنهان کردن پاره ای از سکانس ها و اتفاقات درون فیلم به کار برده است را پیشتر در اختیار ما قرار میدهد نمی توان غافل شد، از گربه های اطراف خانه برای معرفی موقعیت خانه جدید در گذشته و تمیزکاری خانه توسط رعنا تا موقعیت میزانسن خانه در شکل قرار گرفتن اتاق خواب، هال و حمام نسبت به یکدیگر و قفسه های دیواری اتاق که محل قرار گیری پول و... واقع شده و موقعیت آنها نسبت به تختخواب که محل قرار گرفتن لباس های رعناست، سَرک کشیدن عماد در خیابان برای پیدا کردن ماشین مورد نظر و همزمان شنیدن صدای بلندگوی وانتی در خیابان که خریدار اشیاء دست دوم است... مارا به جنسی متفاوت از رابطه آدمهای قصه مان با یکدیگر می رساند. و باز تعدادی از ستایش برنگیز ترین سکانس های فیلم در نشان دادن یکی از معدود رفتارهای زناشویی -در سینما ایران- در دلجویی زوجین نسبت به یکدیگر با نشان دادن در ندادن آن، دست به سرکشیدن یا دست روی دست قرار دادن بدون دیدن مستقیم هریک. سکانس تجاوز اما به دلیل عدم وجود خود سکانس در فیلم و فقط وجود میزانسن مورد نظر و نیز نشانه های اتفاق رخ داده در آن یعنی خون های ریخته شده در کف حمام و راه پله و صحبت های نه چندان کامل همسایه ها و شخص خود رعنا درباره ی اتفاق مورد نظر همچنان مولفه ی تکرار شونده در آثار فرهادی ست، و آنچنان که نمی دانیم و نخواهیم فهمید که چه بر سر الی می آید و درباره او نمی دانیم و نیز درباره شکل تصادف در جدایی، اینجا نیز به درستی متوجه آنچه در سکانس (شاید) تجاوز در حمام رخ میدهد نمی شنویم و مجبور هستیم به صحبت های همسایه ها و رعنا در این باره بسنده کنیم و به راستی به خطا برویم چون به ظاهر چاره ی برایمان نمی گذارد مگر متوجه آن جزئیات ریزی که در سرتاسر میزانسن فیلم و فیلمنامه وجود دارد باشیم و نیز گول شکل ظاهری تعدادی از دیالوگها را نخورده بل به شکل ادای آن دیالوگ ها از زبان هر یک از شخصیت ها دقت کنیم. در این مورد فقط اشاره ی کوچکی میکنم به یکی از مبهم ترین دیالوگ های فیلم در بازگویی شکل تجاوز از زبان رعنا، "یه دست از پشت رفت توی موهام فک کردم تویی، دستاشو که دیدم دیگه نفهمیدم چی شد!"
اینکه اصلاً تجاوزی رخ داده است یا نه، اینکه با دنبال کردن تمام جزئیات موجود در فیلم به جواب مورد نظرمان میرسیم یا که خیلی پیشتر به راحتی آن را پذیرفته ایم در درجه اهمیت کمتری قرار دارد و چیزی که مهمتر جلوه می کند نسبت ما با آن موقعیت چالش برانگیزی ست که دربرابر آن مسئولیم و آن چیزی خارج از نگاه روشن بینانه و ریزبینانه در شکل روابطمان، احساستمان و مسئولیت و موقعیتی که نسبت به خودمان و به یکدیگر داریم نیست این شاید بخش کوچکی ست از آن چیزی که فیلم از مخاطبینش انتظار دارد تا همچنان روابطمان به این شکل از جدایی در پایان با پودرهایی که به چهره می زنیم تا صورت هایمان را برای هم قابل تحمل یا که پنهان کنیم ختم نشود!
در پایان میخواهم به سکانس زیبایی از فیلم اشاره کنم و آن لحظه ورود عماد به خانه در شب حادثه است، در آستانه ی ورود عماد صدای گربه ای را می شنویم که با سرعت از خانه خارج می شود و براستی یادآور آن مثال قدیمی ست که : در دیزی بازه، حیای گربه کجاست؟ و این شاید آن پند ساده و دلپذیری ست که از دل سُنت به وضعیت ناهمگون و به ظاهر مدرن ما ارث می رسد و همچنان شاید تلنگری کوچک حتی، از برای آنکه به مانند فروشنده یا فروشنده های فیلم همه چیزمان را به هر قیمت نفروشیم، گربه نبوده و به گاو نرویم!