جستجو در سایت

1400/09/23 00:00

محصول تعهد کوشنر و اسپیلبرگ به رئالیسم

محصول تعهد کوشنر و اسپیلبرگ به رئالیسم

ترجمه اختصاصی سلام سینما

"داستان وست‌ساید (کناره غربی)" به روزهای پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا بازمی‌گردد. این نمایش برای اولین بار در سال 1957 در سالن‌های تئاتر اجرا شده و 4 سال بعد پای خود را به صفحه نمایش تلویزیون باز کرد و همچنان به عنوان یک محفظه بزرگ تاریخی و فرهنگی و همچنین مجموعه‌ای از ترانه‌های به‌یادماندنی پابرجاست. تلاش سازندگان این اثر - تلاش برای ایجاد ترکیبی پیچیده از کمال ادبی و مسائل اجتماعی معاصر، سرزندگی و جدیت، و واقع‌گرایی و خیال‌پردازی - اولین تلاش در این زمینه بود و از آن زمان تا به حال نیز مشابهش دیده نشده است.

احتمالاً از نظر لئونارد برنستاین، جروم رابینز، آرتور لورنتز و استفان سوندهایم ایدۀ تبدیل تراژدی دیرپای رومئو و ژولیت به موضوعات داغ مربوط به غفلت‌های دوران نوجوانی و تعصبات نژادی، هم بی‌پروایانه و هم بدیهی بوده است. داستان وست‌ساید در این سال‌ها جذابیت غیر قابل مقاومت خود را هم به دبیرستان‌ها و تئاترهای موزیکال آنها و هم به استیون اسپیلبرگ به اثبات رسانده است. فیلم اسپیلبرگ در عین اینکه جذابیت جاودانۀ این نمایش را بار دیگر تصدیق می‌کند، بر قدرت آن نیز افزوده و اثری جدید و شگفت‌آور ارائه می‌دهد.

با این حال، داستان وست‌ساید هیچگاه کاملاً عالی نبوده است. ترانه‌سرای آن استفان سوندهایم (که دقیقاً پس از روز شکرگزاری در سن 91 سالگی از دنیا رفت) دائماً آثاری را که برای این نمایش ساخته بود مورد تحقیر قرار می‌داد، از جمله ترانه دوست‌داشتنی "احساس می‌کنم زیبایم". به تصویر کشیدن گنگ‌های جوانان پرتوریکوئی و انگلیسی به دلیل عدم دقت نسبت به مفهوم جامعه‌شناختی و عدم حساسیت فرهنگی مورد سرزنش قرار گرفته است. شاید ورونای شکسپیر را نمی‌توان به این راحتی به منهتن پرجمعیت اواسط قرن بیستم نسبت داد. 

با این وجود، موزیکال‌ها را هیچ‌وقت با کمال‌گرایی نمی‌سنجند. این ژانر همیشه ترکیب باشکوه و درهم و برهمی از تعالی هنری و جاه‌طلبی تجاری بوده است، پر از سبک‌ها و منابعی که با انرژی، ابتکار و شجاعت هنرمندان ستیزه‌جو و کاردان کنار هم نگه داشته شده‌اند. این موضوع به ویژه در فیلم‌های سینمایی صدق می‌کند چرا که تکنولوژی سینما می‌تواند استعداد هنری را افزایش داده و پیچیدگی آن را بیشتر کند.

نسخه اسپیلبرگ، با فیلمنامه‌ای از تونی کوشنر که اساساً کتاب لورنتز را بازنویسی کرده و طراحی رقص جدیدی از جاستین پک که ادای احترام زیرکانه‌ای به نبوغ رابینز دارد، را نمی‌توان بی عیب و نقص نامید. اجراها از هماهنگی لازم برخوردار نیستند. رمانتیسمِ داستان مرکزی و عاشقانه فیلم گاهی با محیط زمخت آن مطابقت ندارد. تصاویر گاهاً و به طرز شدیدی بین ناتورالیسم خیابانی و اجرای تئاتر در نوسانند. نقاط اتصال گذشته به حال، کمدی به تراژدی و آمریکا به سرزمین رویایی نیز در بعضی مواقع خیلی توی چشم‌اند.

اما همین نقاط اتصال یکی از دلایل هیجان‌انگیز بودن فیلم هستند. داستان وست‌ساید نمایشی خیره‌کننده از حرفه فیلمسازی است که در عین حال حضوری واقعی، آشفته و روح‌بخش دارد. اسپیلبرگ، کوشنر، پک و دیگر همکاران آنها (از جمله فیلم‌بردار فیلم یانوش کامینسکی، طراح تولید آدام استوک‌هاوزن، تدوین‌گران مایکل کان و سارا بروشر و آهنگسازان آن جنین تزوری و دیوید نیومن) به جای غوطه‌ور کردن فیلم در ادای احترام یا اصرار شدید برای بازسازی‌اش، ذات هیجان‌انگیز و سرزنده‌اش را کشف کرده‌اند.

نسخه 1961 فیلم با کارگردانی رابینز و رابرت وایز، در محله‌ای در حال نابودی فیلمبرداری شده بود. در نسخه اسپیلبرگ نیز خرابی‌های سال 1957 به خوبی قابل مشاهده است. جرثقیل‌ها و توپ‌های تخریبشان بر خرابه‌هایی که زمانی آپارتمان‌های مسکونی بوده‌اند سایه انداخته‌اند. در یکی از این مناطق تابلویی به چشم می‌خورد که از ساخت مجتمع هنری لینکلن سنتر خبر می‌دهد.

این نسخه از داستان وست‌ساید به طرز واضحی ریشه تاریخی داشته و در زمان مشخصی از گذشته نیویورک قرار دارد. کوشنر علم و دانشی را وارد فیلمنامه کرده که از آنچه لورنتز یا بقیه قادر یا مایل به انجامش بودند بسیار فراتر است.

در نمایشنامه شکسپیر "دو خانوار، هر دو از نظر شأن و منزلت یکسان" وجود دارند. در پرده سوم، مرکوتیو برای هر دوی آنها آرزو می‌کند دچار طاعون شوند. اما گرچه چنین تقارنی از نظر ساختاری برای منبع اصلی ضروری است اما به راحتی با داستان وست‌ساید کوشنر و اسپیلبرگ مطابقت پیدا نمی‌کند.

جت‌ها و کوسه‌ها، گنگ سفیدپوست داستان و دشمنان پرتوریکوئی آنها، کاملاً قرینه هم نیستند. آنها که ظاهراً برای کنترل چند بلوک خراب در دنیای غرب دهه 60 تلاش می‌کنند، مانند دو تاکسی در خیابانی یک‌طرفه با هم برخورد می‌کنند. 

کوسه‌ها متعلق به طبقه کارگر، مهاجر و زحمت‌کش جامعه هستند؛ نسلی که از فقر روستایی دریای کارائیب رها شده و مصمم هستند که جای پایی در کلان‌شهر باشکوه بیابند، جایی که با تعصب و سوءظن از آنها استقبال می‌شود. رئیس گنگ برناردو (دیوید آلوارز) بوکسور است دوست‌دخترش آنیتا (آریانا دبوز) خیاط، و خواهر کوچکش ماریا (ریچل زگلر) هم شب‌ها به عنوان نظافتچی در فروشگاه گیمبل کار می‌کند. چینو (جاش اندرس ریورا) پسری عینکی است که در آینده قرار است حسابدار شود و به نظر برناردو و آنیتا جفت خوبی برای ماریاست. (اما ماریا عاشق تونی می‌شود که یکی از اعضای گنگ جت‌ها با بازی انسل الگورت است.) همه‌شان برای خود برنامه‌ها و آرزوها و رویاهایی دارند. خشونت خیابانی از نظر برناردو مانعی ضروری و موقتی است که برای رسیدن به چیزی بهتر باید با سخت‌کوشی و اتحاد بر آن غلبه کند.

برعکس، جت‌ها بازماندگان گروه‌های پناهنده‌ای هستند که اکثراً در دوران شکوفایی پس از جنگ پیشرفت کرده و از حومه لانگ آیلند و بنگله‌های کویینز سردرآورده‌اند. همانطور که افسر پلیس کروپکه (برایان دارسی جیمز) و ستوان شرانک (کوری استول) توضیح می‌دهند – و بر اساس شهادت خود جت‌ها – این بچه‌ها حاصل ناکارآمدی خانواده و قصور جامعه‌اند و بدون هیچ هدفی برای آینده و تنها به وسیله تعصبات قومی و کینه‌ای نژادپرستانه – داشتن لقب سفیدپوست و در کنارش لیست بلندبالایی از ظلم‌هایی که در حقشان شده – کنار هم نگه داشته شده‌اند. پوچ‌گرایی این گروه با کاراکتر ریف (مایک فیست) به تصویر کشیده شده است. ریف از آن آدم‌های دعوا درست‌کنی است که جنگ را بر پیروزی ترجیح می‌دهد.

به قول یکی از آهنگ‌ها "اگر بتوانی بجنگی، زندگی در آمریکا می‌تواند شیرین باشد". اما آنچه پس از تماشای این فیلم در ذهنمان باقی می‌ماند تاریکی است که بنظر می‌رسد بیشتر به خشم و موضوعات قبیله‌ای خودمان تعلق داشته باشد تا خوش‌بینی (نسبی) دهه 50 یا اوایل دهه 60. غم سنگینی در این فیلم بر دل آدم می‌نشیند چون در آن شادی، بی‌پروایانه و با شدت فوران می‌کند. ترانه‌های عاشقانه و بزرگ فیلم – "امشب" ،"آمریکا" و "احساس می‌کنم زیبا هستم" – فورانی از رنگ و احساسند و حماقت‌های "افسر کروپکه" هم کمی فضای طنز به آن می‌افزاید.

بازیگران فیلم – از جمله ریتا مورنو که در سال 1961 نقش آنیتا را بازی کرده و سپس به عنوان داروسازی خسته و دانا به اسم والنتینا برمی‌گردد – دقیقاً صداقت و تعهد مورد نیاز فیلم‌های این‌چنینی را به همراه خود آورده‌اند. دلیلی وجود دارد که داستان وست‌ساید عضو جدایی‌ناپذیر برنامه‌های درسی هنرهای نمایشی است، و جوهرۀ نسخه اسپیلبرگ هم گروه بچه‌هایی است که احساساتشان را می‌خوانند و می‌رقصند.

در کل صداهای بسیار قوی در فیلم شنیده می‌شوند. ترانه‌هایی که زگلر با مهارت بالایی اجرا می‌کند جزء چالش‌برانگیزترین ترانه‌های فیلم هستند، اما او و الگورت کاملاً از آن علاقه‌ عظیمی که لازمۀ نقش‌هایشان است، برخوردار نیستند. تونی و ماریا شیرین و دوست‌داشتنی اما کمی هم کسل‌کننده‌اند، و پروسه تبدیل شیفتگی‌شان به تعهدی ابدی که تنها در طول دو روز به تصویر کشیده شده است، در برابر نیرو‌های بزرگ و پیچیده اطراف ناچیز به نظر می‌رسد.

داستان وست‌ساید محصول تعهد کوشنر و اسپیلبرگ به رئالیسم و جزئیات تاریخی است و این موضوع از جهتی هم به نفع فیلم تمام شده است. توجه کم‌کم از تونی و ماریا برداشته شده و به سمت برناردو و آنیتا و حتی ریف می‌رود. جذابیت فوق‌العاده زیاد آلوارز، فیست و دبوز در بازیگری به فیلم کمک شایانی کرده است. زمانی که دبوز جلوی دوربین قرار می‌گیرد، هیچ چیز جز احساس آنیتا مهم نیست. اما اين كاراكترها نقش عميق‌تر و پیچیده‌تری در داستان داشته و بر خلاف نسخۀ همتای‌شان در نمایشنامه شکسپیر، تنها نقش کاتالیزور پروسه داستان را ندارند. اینها کسانی هستند که سوالِ "زندگی در آمریکا چه شکلی دارد" برایشان به موضوع مرگ و زندگی تبدیل می‌شود.

منبع: نیویورک تایمز

مترجم: وحید فیض خواه


داستان وست ساید West Side Story (2021)

تاریخ اکران: 10 دسامبر 2021

کارگردان:  استیون اسپیلبرگ

نویسنده: تونی کوشنر

توزیع‌کننده: استودیوی قرن بیستم

بازیگران: انسل الگورت، ریچل زگلر، آریانا دبوز، دیوید آلوارز، مایک فیست، ریتا مورنو

فیلمبرداری: یانوش کامینسکی

تدوین: مایکل کان، سارا بروشر

موسیقی: لئونارد برنستاین

خلاصه داستان: این فیلم اقتباسی جدید از فیلم موزیکال «وست ساید» سال 1957 است که درباره‌ی یک عشق ممنوعه و رقابت دو گروه نوجوان به نام‌های جت‌ها و کوسه‌ها می‌باشد.