قمارباز سینسیناتی

دعوای تمام نشدنی بین کارگردان و تهیه کننده فیلم «بچه سینسیناتی 1965 »
«بچه سین سیناتی» یکی از ده فیلم بزرگ تاریخ سینماست. اما «مارتین رنسوهف» تهیه کننده آن با اضافه کردن یک سکانس کمتر از 20 ثانیه ای بدون دیالوگ به پایان فیلم بلائی سر آن آورد که نامش در هیچ یک از لیست های «100 فیلم برتر جهان» هم دیده نمی شود.
کارگردان فیلم «نورمن جویسون» از همان ابتدا نارضایتی خود از این بابت را به «رنسوهف» اطلاع داد. ولی معلوم نیست چرا 40 سال صبر کرد تا این موضوع را علنی کند و به گوش دوستداران سینما برساند.
او در سال 2005 «بچه سینسیناتی» را «جوجه اردک زشت»1 خود اعلام کرد و از اختلافش با تهیه کننده پرده برداشت. «رنسوهف» کماکان اجازه نداد که فیلم تصحیح شود. او تا سال گذشته که از دنیا رفت در این مورد توضیحی نداد.
فیلم برمبنای کتاب «ریچارد جساپ» به همین نام که در سال 1964 منتشر گردید، با دقت و وسواس بی نظیری ساخته شد. «جساپ» مولف بیش از 60 کتاب است. او در شمار نویسندگان معدودی مانند «ادگار الن پو»، «جیمز جویس»، «ویلیام فاکنر»، «صادق هدایت» و دیگران است، که در قلمروئی سایه روشن قلم زده اند. لذا درک و فهم نوشته هایشان نیاز به ابزاری بیش از «سواد خواندن» دارد. به همین دلیل است که برداشتهای متنوع و متفاوتی از نوشته های آنها شده و می شود.
«جساپ» در نوشته خود به نیروی مرموزی اشاره می کند که نقشی تعیین کننده در زندگی ما دارد. این نیرو در سکانس مقدمه به تماشاگر معرفی میشود. او خود را در ساحت پسر بچه واکسیِ بامزه ای در آورده که بتواند به استیو مک کوئین نزدیک شود. زیرا به نظر میرسد که دارد او را مطالعه و ارزیابی میکند. این را فقط تماشاگر می بیند و مک کوئین تا سکانس پایان فیلم از آن بی اطلاع است. زیرا پسر بچه واکسی تنها موقعی که از او فاصله می گیرد چهره اش تغییر می کند و با نگاهی خالی از عطوفت و مهر او را ورانداز می کند.
سکانس مقدمه فیلم این طور شروع میشود که «استیو مک کوئین» در پیاده رو کنار دیوار قبرستان معروف «سنت لوئیس» شهر «نیو اورلئان» در حال حرکت است. (این قبرستانی معمولی نیست و در آن مرده ها زیر زمین به خاک سپرده نشده اند، آنها در قبرهائی که از یک تا چند طبقه بر روی زمین ساخته شده اند دفن می شوند. قبرستان سنت لوئیس به غیر از انبوه حرف ها و حدیث های حاشیه ای بخاطر تنوع معماری مقبره هائی که آنجاست و اهمیت شخصیت هائی که در آنجا دفن شده اند و اشارات متعدد نویسندگان بزرگ مثل «مارک تواین»، «ویلیام فاکنر» و بسیاری دیگر یکی از جاهای دیدنی آمریکاست.)
مک کوئین به در ورودی که میرسد باید صبر کند. چون تابوتی دارد با تشریفات به درون قبرستان تشییع می شود. او پس از گذشتن از در ورودی قبرستان ناگهان متوجه میشود که «پسر بچه واکسی» در کنار اوست. (تماشاگر باید بپرسد آنجا که اصلا برای واکسی ها محل مناسبی نیست، او اینجا چکار میکند؟) واکسی که پسر بچه ژنده پوش بامزه ایست، یک بند به او اصرار میکند که با او «بیخ دیواری» بازی کند. مک کوئین راضی میشود و آنها در پیاده رو کنار دیوار قبرستان بیخ دیواری بازی می کنند و پسر بچه واکسی سکه اش را می بازد. مک کوئین با شوخی به او میگوید «تو هنوز برای من آماده نیستی.» و می رود.
تاکید خاص فیلم بر نقش پسر بچه واکسی بدین صورت به نمایش گذاشته شده که چهره کاملا خالی شده از عطوفت و مهر او را نشان می دهد. و از اینجا تا آخر سکانس دوربین در موقعیت نگاه او قرار می گیرد. نگاه خشک و سنجیده گر واکسی مک کوئین را تا سر خیابان دنبال می کند بعد نگاه بر دیوار قبرستان می افتد و برمی گردد به جائی که او ایستاده است و از دیوار بالا میرود و درون قبرستان را تماشا می کند.
در ادامه فیلم، دوربین بارها در چنین موقعیتی قرار میگیرد.
در کتاب تمام ماجراها در این قبرستان اتفاق می افتد. نه شهر سنت لوئیس در ایالت میسوری!
منظور این نوشته نقد نیست. درباره «حرفهای ناگفته» و ظرافتها و دقت بی نظیری که در این فیلم نهفته است به سادگی می توان بیش از یک کتاب نوشت.
در سکانس آخر مک کوئین پس از شکست کاملا غیرمترقبه در بازی پوکر که مثل پتکی بر سرش فرود می آید گیج و منگ از اتاق بازی خارج میشود و به کوچه خلوت کنار هتل میرود. دوربین از بالا نشان میدهد به دیوار تکیه می دهد و می نشیند و با دستهایش صورت خود را می پوشاند. حالا دوربین به او نزدیک میشود و پسر بچه واکسی ناگهان روبروی او ظاهر میشود و او را صدا میزند.
او که اصلا انتظار نداشت در نیمه های شب آنهم در کوچه خلوت کنار هتل او را ببیند وحشت زده میشود. پسر بچه واکسی اصرار دارد که با او بیخ دیواری بازی کند. زیرا می خواهد «یکبار دیگر» از او ببرد! بالاخره بازی می کنند و این بار پسر بچه واکسی میبرد و به او میگوید: «تو زیادی زور میزنی. تو هنوز برای من آماده نیستی.» و به سرعت ناپدید می شود. مک کوئین متوجه میشود که چرا او گفت «یکبار دیگر» نکند دارد می گوید که در بازی پوکر هم به او باخته است و همینطور که در فکر است به راه می افتد.
فیلم در ورسیون اورجینال قبل از آنکه مک کوئین [که در حال فکر کردن است] از صحنه خارج شود، متوقف می شود و تیتراژ آخر با طنین محکم و بی همتای صدای «ری چارلز» شروع میشود و تا به آخر تصویر مک کوئینِ متحیر که دارد از صحنه خارج می شود دیده می شود. در این حالت فیلم یک درام عمیقِ اسرارآمیز ِو خوش ساخت و قابل تامل است.
اما رنسوهف صحنه را ادامه میدهد و مک کوئین به جلوی هتل میرسد و دوست دخترش که آنجاست او را در آغوش می گیرد و اینجا فیلم تمام می شود. تیتراژ نیز بر تصویر بازی آخر است. حالا فیلم تبدیل به یک درامِ گیج می شود که در نهایت می خواهد تکرار (فیلم بیلیاردباز 1960) باشد. در صورتی که همان اوایل فیلم، استیو مک کوئین به «اِدی» میگوید: «[بیلیارد] بازی من نیست.» که اشاره صریحی به متفاوت بودنش با فیلم «بیلیاردباز» است، در آن فیلم «اِدی فیلسون» (پل نیومن)، نقش بیلیاردباز جوان را دارد.
چرا رنسوهف چنین بلایی سر فیلم می آورد که آن را از نوشته ریچارد جساپ دور میکند؟ و چرا جویسون 40 سال صبر میکند تا فیلم را «جوجه اردک زشت» خود اعلام کند؟ پرسشهای به جایی هستند که تا هنوز بی پاسخ مانده اند.
پی نوشت:
(1)
http://www.koodakan.org/story/StoryKids/sk041.htm