جستجو در سایت

1396/03/15 00:00

صعود به قله، سقوط به دره

صعود به قله، سقوط به دره

در اواخر فیلم اعتصاب ساخته سرگئی آیزنشتاین ،افسر پلیسی،مشت های گره کرده اش را به علامت فرمان کشتار کارگران پایین می آورد.همزمان دست قصابی با ساطور به قصد کشتن گاوی فرو می افتد و این نماها ادامه می یابد تا به بیننده تفهیم کند شباهت یورش نظامیان را به قصابی کردن. آیزنشتاین با این شیوه پرداخت نماها،بین دو کنش به ظاهر متفاوت و نامربوط از زمان و مکان مختلف، اما به لحاظ تماتیک هم مفهوم ،ارتباطی برقرار می کند و به تماشاگرش این امکان را می دهد تا از انفعال به عکس اش تبدیل شود.ضمن این‌که چنین روشی در مونتاژ سبب خوانش های مختلفی در فیلم می شود، کاری که ظاهرا لوک بسون در لوسی می کند. هنگامی که لوسی (اسکارلت جوهانسن ) در وضعیتی بغرنج بر اثر درگیری با دوستش به سمت هتل محل اقامت آقای جانگ می رود تصویری از یک آهوی تنها،به تصویر لوسی همزمان مونتاژ می شود.وقتی از متصدی هتل می خواهد تا آقای جانگ را فرا بخواند،تصاویری از چند شیر نشان داده می شود و هنگامی که آدم های جانگ به لابی هتل می آیند،هیبت آنها با تصاویری از چند شیر که به سمت دوربین ( آهو /لوسی) می آیند،دیده می شود و این شیوه مونتاژ تقریبا تا به آخر در فیلم ادامه می یابد. حال این سئوال پیش می آید که آیا در فیلمی مثل لوسی که اولا داستانی است و دقیقا برخلاف نظریه آیزنشتاین است که هدف اش از این شیوه را داستان گفتن نمی دانست و بیشتر در پی بیان معانی انتزاعی بود و ثانیا در زمانی ساخته شده که ذهن تصویری بینندگان مملو از تجربیات است و چندان به این ومفهوم سازی‌های دم دستی احتیاج ندارد،کاربرد این روش ها که برگرفته از نظریه های مونتاژی شوروی در اوج دوران صامت است، خلاقیت محسوب می شود؟و اصلا جذابیتی دارد؟
برای رسیدن به این پرسش باید به لایه دیگر فیلم توجه کرد. این‌که لوسی در ورای ظاهر دلهره آور و تخیلی اش،به مسئله کارکرد مغز و ذهن انسان می پردازد و از لحاظ فیلمی است درباره استفاده انسان از مغز و مطالعات دانشمندان و محققان در این باب که باید محققان این عرضه بسیار تخصصی درباره نظرات ارائه شده در فیلم، نظر ،مقاله و بحث کنند.اینکه تا چه مسایل مطرح شده درست است و یا روزی ممکن است صحت آن به اثبات رسد. نگارنده بیش از این به دلیل عدم دانش درباره آن نمی توانم نظر دهم، اما درباره تئوری آیزنشتاین می توان به این نتیجه رسید که لوک بسون قطعا نمی خواسته در سال 2014 دست به آزمایش تئوری های جواب پس داده شده بزند- هرچند که این هم می تواند منظری به فیلم باشد- بلکه از طریق چنین مونتاژی سیر تحول فکر و اندیشه در انسان را از روزی که پای بر زمین نهاده تا اکنون را به صورت موازی به ما نشان می دهد و قضاوت را بر عهده ما می گذارد که آیا مسیر انسان مجهز به تکنولوژی ،ابزار،علم،آگاهی و اندیشه امروز،رو به روشنایی و قله بوده یا تاریکی و دره؟
لوسی فیلم جذابی است که جهات بسیاری به فیلم نامحدود ساخته نیل برگر شباهت دارد.در نامحدود،ادی ( بردلی کوپر ) نویسنده بیکار و شکست خورده عشقی است که با خوردن دارویی به پیشنهاد دوستش می تواند از تمام ذهنش بهره کامل ببرد و دارای اعتماد به نفس بالایی می شود. حالا با این ذهن به همه چیز دسترسی دارد،اما در نهایت همانند لوسی،محتاج و معتاد به آن دارو می شود،چون بدون آن ذهنش از کار می افتد و نابود می شود. در نامحدود هم عده ای هستند که به قصد از بین بردن ادی و دست یافتن به داروی معجزه گر او به دنبال اویند .تقریبا خط داستانی دو فیلم و اتفاقاتی که می افتد در یک جهت اند.بحث عبور از مرزهای دست و پاگیری که انسان زمینی با آن روبروست و کاراکترهایی ( لوسی/ادی ) که می خواهند،پا را فراتر بگذارند و تا حد یک سوپر من به پیش بروند،موفقیت هایی که دیگر حاضر نیستند به هیچ قیمتی آن را از دست بدهند،احساس شجاعتی که با خوردن آن دارو به دست می آورند و می توانند از ترس ها و وهم های گذشته خلاصی یابند،از جمله نقاط اشتراک هر دو فیلم اند.اما لوک بسن تا با تغییر جنسیت کاراکتر اصلی از مرد به زن،بر جذابیت فیلم اش اضافه می کند.آسکارلت جوهانسن بازیگر ماهری است که شخصیت ترسویی را که کمتر تن به خطر می دهد،به کاراکتری با توانایی های ابر انسانی تبدیل کرده است . لوسی فیلمی است به شدت مدرن در استفاده از جلوه ها و ظاهر شهرها که به نتیجه ای تراژیک برای لوسی،اما پر امید برای دانش بشر می رسد.