فیلم شنل

مدار فیلم بر محورِ قصهای معمایی میچرخد و خب، در اینگونه فیلمها باید پازلِ معما، سکانس به سکانس در کنار هم چیده شود تا در انتها، مخاطب بتواند از دل روابط علی و معلولی، کلیت قصه و چالشهای پیشروی کاراکترها را باور کند؛ و این باورپذیری، در فیلم شَنِل اتفاق نمیافتد. کافیست با کمی دقت فیلم را تماشا کنیم تا گافهای داستان، عیان شود؛ از آنجمله دوست صحرا اطلاعی از هویت واقعی او ندارد اما در عین حال، پدر و مادرش را میشناسد، دختر صحرا شش ساله است و در همین شش سال با چه منطقی زندگی او کاملاً متحول شده است؟ صحرا، زن دوم آقای مهندسیست که خبری از زن و خانواده اول شوهر متوفایش نیست و قسعلیهذا (بخاطر آنکه فیلم اسپویل نشود از بیان جزییات گافهای فیلم پرهیز میکنم). جالب آنکه، لوکشین فیلم در یکی از شهرهای شمال کشور است و حتی یک نفر به لهجه آن منطقه صحبت نمیکند. مضافبر این، قاببندیها و کاتهای متوالی بسیار ناشیانه است و همینطور تدوین آن؛ به گونهای که پرش از سکانسی به سکانس دیگر بهوضوح، توی ذوق میزند و علاوهبر آن، خبری از نماهای لانگ نیست و مجموع همین عوامل، فیلم را از مدیوم سینما خارج میکند. در نهایت، با ضعفهایی که بر فیلمنامه و داستان سوار است، پایانبندی آن به طرز فجیعی بیسر و ته میشود. همین پایانبندی، هم نشاندهندهی عجز از پایانی منطقی و در عینحال غافلگیرانه است و هم از پاسخ دادن به تمام ایرادهایی که بر قصه وارد است، فرار میکند و با موسیقیای حماسی در حالیکه صحرا دخترش را بغل کرده و دیالوگهای دهن پر کن میگوید، بیهیچ منطقِ روایی از او قهرمان میسازد و بعد به ناگاه، تیتراژ، روی پرده میافتد.