فیلمی تخت

من اسمش را می گذارم روایت تخت. چون از هر طرف که به فیلم بنگری خودش را می بینی و لاغیر. هیچ نشانی از رمز و رازآلودگی در فیلم وجود ندارد ولی این بی رمزی برای من که همواره در جستجوی پیچش داستانی و تنش های تودرتو هستم خیلی آزار دهنده نبود. شاید دلیلش صداقت نویسنده و فیلمساز است (نمی دانم ). موسیقی بهزاد عبدی تاثیر گذار است و با فیلم همخوانی دارد. شاید اگر من هم جزو آن دسته از تماشاگرانی بودم که در سالن های دلفریب سینما به تماشای فیلم می نشستم از آمیختگی موسیقی و نما بیشتر لذت می بردم، اما چه کنم که از نسخه نمایش خانگی فیلم بهره جستم. هرچقدر موسیقی خوب است گریم بد است. گریم پدرام شریفی(در نقش امیر فخرا) ، فرزین صابونی(در نقش محمد تقی شهرام) و بابک حمیدیان(در نقش مرتضی صمدیه لباف) خصوصا فاجعه بار است. ای کاش به همان اندازه که در انتخاب لوکیشن ها دقت شد به گریم بازیگران نیز با وسواس عمل می شد.( نمی دانم چرا یاد معمای شاه افتادم) نقش امیر فخرا با بازی پدرام شریفی آرام آرام تا پایان فیلم قوام بیشتری می یابد(نه کامل) ولی گویی هر لحظه در تلاش است بیننده چیزی گیرش نیاید. سرد است. از منویات درونی اش چیزی نمی فهمی. شاید این وضعیت به سفارش کارگردان در راهبری شخصیت های فیلم باشد ولی هر چه هست چیزی جدا از پیچیدگی کاراکتر است چون بازیگر در ایجاد همزادپنداری از سوی مخاطب ناتوان است. این نقص در ابتدا به فیلمنامه، کارگردان و سپس به خود بازیگر بر می گردد. در حقیقت خود کارگردان نیز به عدم برقراری این ارتباط کمک می کند. برای مثال در صحنه ای که امیرفخرا به دیدن و صحبت با شوهر سابق هما در ساندویچی حضور دارد، در پایان مکالمه شوهرهما می پرسد که قصد اصلی فخرا از صحبت با او چیست و امیر فخرا به شکلی کاملا ناشیانه از ساندویچی خارج می شود. این نوع واکنش حتی اگر در دنیای واقعیت در سال 53 از سوی امیر فخرای اصلی انجام گیرد جای ایراد است، چه برسد به بازی...!!! هاشمی در نقش پذیرفتنی است فقط برای نقش سرهنگ کمی پیر است. هاشمی از آن دست بازیگرانی است که هر لحظه می باید مراقبش بود تا در نوع حرکت و بازی به ورطه تکرار گرفتار نگردد. اگر کارگردان از زیر و بم توانمندی های این بازیگر آگاه باشد می تواند اثرگذارترین خاطره را در فیلم ثبت کند. جا داشت بهروز شعیبی در نوع نمایش خود در پاره ای از لحظات فیلم دقت بیشتری می نمود. تصاویر کلیشه ای در برخی سکانس ها بسیار برجسته می نماید. برای مثال در لحظه ای که پلیس های جوان با دستور سرهنگ بهمنش(با بازی مهدی هاشمی) دوان دوان به محوطه می آیند و سوار خودروهای خود می شوند( نمونه هایی از این دست را بارها و بارها در فیلم های زیادی دیده ایم) و یا در صحنه ای که لیلا(با بازی بهنوش طباطبایی) از منزل خارج می شود و حواس جمعیش را به شکلی کاملا ساختگی عیان می سازد و بصورتی کاملا شک برانگیز وارد باجه تلفن می شود همه نشان از پذیرفتن این قالب های تکراری از سوی کارگردان دارد. و اما پایان فیلم، با اینکه نهایتا نفهمیدیم مفهوم دیالوگ سرهنگ بهمنش در لحظه دستگیری امیرفخرا چیست ( چه کسی خیانت کرده است!!!) با رضایت از پای فیلم بلند می شویم. شعیبی نشان داده که فیلمسازی است که (آنجایی که می باید) احساسات را برمی انگیزد و نهایتا مخاطب خاص نیز می تواند با کمی اغماض از فیلم لذت ببرد.