تئوری زندگی

"نظریه همه چیز" زندگی منحصر به فرد استیون هاوکینگ ، فیزیکدان و کیهان شناس مشهور بریتانیایی را به تصویر می کشد و تاثیرش بر مخاطب ( و خاصه بر احساساتش) اگر بیشتر از تاثیر هاوکینگ بر علم و جهان نباشد، کمتر نیست!
فیلم با صحنه دوچرخه سواری استیون و رفیقش شروع می شود (که به طرزی هوشمندانه به مهارت بارز جسمی استیون اشاره می کند) و با آشنایی او با جین وایلد شمایلی رمانتیک به خود می گیرد. زوجی که با وجود اختلافات و شاید به عبارتی تناقضات شغلی (هنر و ریاضی) و البته تفاوت های شدید در حوزه عقاید مذهبی مکمل هم می شوند و زوجی جذاب و سینمایی را تشکیل می دهند. در این میان نباید از نقش پر رنگ جیمز مارش ، کارگردان خوش ذوق فیلم، غافل شد که این رابطه را، که " شاید " در واقعیت آن قدر تماشایی و زیبا نبوده، به طرزی استادانه و جذاب در آورده است. در ادامه و پیش از ازدواج این دو سر و کله بیماری عصبی و حرکتی استیون پیدا می شود و این آغاز ماجراست و البته آغاز اکران توانمندی های عشق! پس از این هر چه مصیبت ها بیشتر می شود امید و توان بیشتری هم به جین و استیون تزریق می شود. نکته جالب اینکه هلاکت جسمی استیون نه تنها روی روح و ذهن او تاثیر مستقیم نمی گذارد بلکه توان مقابله اش با این مشکل و تلاشش برای رسیدن به آرزوهایش را افزون می کند.
بدون شک یکی از سبز ترین برگ برنده های فیلم بازی تحسین برانگیز و غیر قابل توصیف ادی ردمین در نقش استیون هاوکینگ است که به قدری جالب توجه است که مجال عرض اندام به بازی فلیسیتی جونز در نقش جین ،همسر اول استیون (که البته آن هم فوق العاده تماشایی است) را نمی دهد. برای تایید زیبایی هنر این دو بازیگر کافیست به عنوان مثال به سکانس کروکت بازی رقت انگیز استیون و حالت چشمان جین، که از هنگام گریه کردن هم غم انگیز تر است توجه کنید. هر چند تک تک صحنه های این فیلم بازی بی نقص این دو بازیگر را به راحتی و البته به زیبایی ثابت می کند.
یکی دیگر از نقطه قوت های این اثر سکانس های بسیار تاثیرگذار و به یاد ماندنی آن است که با خلاقیت هر چه تمام تر از سوی جیمز مارش طراحی شده است. خلاقیت در این سکانس ها از این جهت موج می زند که مارش از لحظات روزمره (و حتی خاص و برجسته) یک فرد، ولو غیر عادی، صحنه هایی ناب و سینمایی خلق کرده است و توانسته آن ها را به بهترین و تاثیرگذار ترین شکل به هم بیامیزد و این نشان از درک بالای مارش نسبت به سینما و رسالت آن دارد.
همان طور که گفته شد اغلب سکانس های فیلم خیره کننده و البته معنادار است. برای مثال صحنه ای که جین از ابتلای استیون به ذات الریه باخبر می شود و ایستادگی و امید پرقدرت او در این سکانس، فصل سخنرانی ابتدایی استیون بر روی ویلچر و آغاز امید و موفقیت های او، صحنه ای که استیون و دوستانش و البته جین بر سر میز شام هستند که نگاه استیون به دستان توانمند دیگران میخ می شود و ناتوانی خود را به طور جدی احساس و باور می کند، لحظاتی که در لا به لای مصیبت ها، خوشحالی هایی ناب که هم پنهان اند هم آشکار پرسه می زند و یا صحنه وداع گونه دقایق پایانی فیلم که با اشک های معنادار و عاشقانه استیون و جین درخشان تر می شود و البته نودمین دقیقه فیلم که لحظه بسیار مهمیست! لحظه ای که استیون حتی با استفاده از تخته کلمات هم نمی تواند صحبت کند. یک پایان یا یک آغاز. لحظه استیصال کامل(حداقل در آن لحظه)!
اما یک نقطه ضعفی که در اثر جیمز مارش کم و بیش به چشم می خورد کمبود تعلیق و یا بی جان و کم کشش بودن گره های داستان است. و دیگری نامتناسب و حساب نشده بودن رویدادهای داستان به لحاظ زمانی می باشد به طوری که بعضی از اتفاقات فیلم خیلی سریع رخ می دهند و بعضی بسیار آهسته. به عنوان مثال ماجرای جین و جاناتان و روییدن علاقه در میان آنها که بدون شکل گیری زمینه های مساعد و کاملا سریع و عجولانه رخ می دهد.
جیمز مارش با ظرافت و هنرمندی تمام ، پیام ها و محتوای عمیقی را از دل زندگی پر فراز و نشیب و استثنایی هاوکینگ بیرون کشیده است. درباره محتوای اثر می توان بسیار گفت. یکی از مسائلی که در فیلم به وضوح دیده می شود "امید" است. در واقع زندگی استیون بیش از هر چیز به امید وصل است و این امید سبب تحرک او به لحاظ روحی علی رغم سکون جسمی می شود. در این خصوص مارش اشاره های ظریفی هم به برتری روح بر جسم دارد. امید استیون تلاش به همراه دارد و تلاش او طبیعتا موفقیت. جیمز مارش در "نظریه همه چیز" نشان می دهد هیچ انسانی تحت هیچ شرایط سخت و عذاب آوری (قطعا شرایطی سخت تر از شرایط استیون به سختی یافت می شود!) و زیر سیل مهیب هیچ گونه دردی نباید امید خود را فراموش کند و خود را تسلیم شرایط کند. دیگر محتوای ارزشمند این فیلم تبلور خوشبختی در دانه هایی کوچک است. "نظریه همه چیز" می گوید خوشبختی می تواند در یک لبخند متولد شود! و یا در یک لحظه کوتاه. بی هیچ اتفاق خاصی. مارش، خود "زندگی" و زنده بودن را خوشبختی می داند؛ دقیقا به همان شکل که استیون با تصمیم زنش "زنده بودن" را با تمام اعمال طبیعی اش از جمله حرف زدن تاخت زد و در ازای آن ها سعادت را به آغوش کشید. این فیلم نشان می دهد که تحت هر شرایط و با وجود هر مصیبتی می توان خوشبخت بود و به موفقیت های مختلف رسید. به بیانی دیگر با دیدن این فیلم پی می بریم که خوشبختی ورای شرایط است... "نظریه همه چیز" نظریه زندگی است. نظریه آسان و بی توقع زندگی کردن است. نظریه امیدواری است. نظریه "زنده" بودن است. نظریه ای است که شاید برعکس باقی نظریه ها چندان علمی نباشد ولی به ما کمک می کند که شاید قدری بهتر و بیشتر زندگی را درک کنیم!
پایان بندی فیلم و در واقع آخرین سکانس آن نیز بسیار پر معنا و دیدنی است. جایی که زمان (دقیقا همان چیزی که استیون هاوکینگ بر روی آن تحقیق می کرد و در پیرامون آن به دنبال نظریه "همه چیز" بود) به عقب بر میگردد... شاید به آغاز کیهان و به زمان نخست! و آن لحظه ، لحظه ایست که نگاه استیون و جین به هم برخورد می کند و عشق متولد میشود و جهان آغاز و فیلم تمام! یعنی آیا اغازبخش جهان عشق بوده است؟! قطعا!
در مجموع "نظریه همه چیز" فیلم دوست داشتنی و بسیار تاثیرگذاری است که بار دیگر ثابت می کند در زندگی هر کسی "زندگی" وجود دارد...!