عصر پوشالی

جامعه ما با چه سرعتی باید پیش رفته باشدتا چنین مظلومانه یا حتی ظالمانه رو به تباهی برود؟
کودکانی بودیم که روزی رویای بزرگ شدن داشتنیم بدون تصور اینکه شاید فردای رویایمان به چنین روزی بدل شود. فیلم عصریخبندان به طور کلی داستانی ازتکرار روزهایی از زندگی بسیاری از ما در این جامعه است که سایه سیاهی بر فراز رویاهایمان سنگینی می کند. داستانِ جامعه ای را به تصویر میکشد که به سرعت در حال تغییر و تحول است و سکان آن به دست کودکان دیروز و آیندگان امروز است.
قصه با کتک خوردن زنی آغاز میشودکه شاید بتوان در انتها او را هم جزی از موج به راه افتاده در داستان دانست موجی از انسانهای متوجه و ترسو که نه دل دانستن دارند نه طاقت نادانی نه شهامت ایستادگی و نه توان مقابله آنهم در دنیای به ظاهر مدرن شده.تحقیر از سوی همسری که خوددچار دوگانگی و بلوغ نارس است و برخلاف ظاهر متمدن این روزهای بسیاری انسانها ، حتی با شایعه ای هم میتواند از کوره در برود و به قول معروف رگ غیرتش باد کند و از ناموسش دفاع کند. کسی که برای دست درازی به ناموس دیگری در قید و بند چیزی نیست.
از زنی حرف میزند که روابط زنا شویی اش رو به سردی گرویده، دو راهی رفتن یا ماندن و برای نجات و داشتن آرامش به مواد مخدر رو آورده و زندگی خانوادگی و فرزند خود را دچار چالش میکند.
تصویر زشتی های جامعه کنونی با هر پلان بیشتر و منزجر تر میشود در واقع آینه تمام قدی است از روزهای این روزهای جامعه. جامعه ای که در آن نفس میکشیم، آرزو میکنیم، عاشق میشویم و دل می بندیم و گمان میکنیم که راه نجاتمان عشقهای نافرجامی هستند که با خود زوال و تباهی را بهمراه دارند.در واقع زنجیری از ارتباطات و انسانها و حوادث که فرقی ندارد جز کدام قشر ودسته باشی در هر حال در این گردونه ای و گاهی حتی بالاجبار قرعه به نام تو می افتد و تو باید سکان کشتی ِ زندگی و جامعه را بدست بگیری و باید قصه را زندگی کنی و راهی که تو انتخاب میکنی میتواند چراغی بر فراز کسی روشن کند یا حتی تک نور زندگی اش را هم خاموش کند بمانند آنچه در داستان، از پلانهای زندگی مهتاب و امیرحسین و وارد شدن فرید به این ماجرا دیده می شود، وقتی مهتاب با وجود همه مخالفتهای خانواده با همه عشقش به امیرحسین در پی نجات او است اما فرید وارد ماجرا میشود و همه رویاها را از بین میبرد. فیلم نیم نگاهی هم به زندگی زنانی انداحته که در پی آزادی و استقلال به کلان شهرها آمده تا کاخ آرزوهایشان را بسازند اما از گزند مشگلات که حتی انها را به کام مرگ هم میکشاند در امان نیستند.(زندگی عسل)
موسیقی فیلم به جا و تاثیرگذار ست به نحوی که شاید بی اغراق در صحنه هایی از فیلم به گونه ای با داستان همگام شده است که جزی از آن است و تشخیص مرز جدایی سخت و دشوار.
بازی تمام کاراکتر ها قوی و باور پذیر است بخصوص بهرام رادان و سحر دولتشاهی که بعد از سالها یکی از بهترین بازیهایشان را ارائه کردند. ار بازی خوب و تاثیرگذار مهتاب کرامتی نیز نمیتوان گذشت.
از نکات منفی میتوان به کاراکتری که محسن کیایی آن را ایفا میکند پرداخت شخصیتی کاملا کلیشه ای و شعار مدارانه و طنزی که با بازی خود و ادای دیالوگهایش به داستان وارد میکند گویی در جاهایی از داستان در این جامعه نیست و مسیح وار بدنبال ارشاد بقیه است در واقع بیشترین ضعف این کاراکتر دیالوگ هایی است که اصلا بر نقش اش ننشسته و شعار گونه به نظر میرسد.
داستان همچنان سیر صعودی خود را طی می کند تا اینکه به پایان قصه میرسیم و هرچند تمام طول فیلم و خط سیر داستان سیاه بود اما کارگردان به دنبال پایان خوش برای آن است که به کلیشه کشانده می شودو شاید جذابیتی که انتظار می رفت را به همراه نداشته باشد . قصد دارد به مخاطب بگوید که آدم بد قصه به جزای کارش رسید هرچند که در واقعیت این تصور رنگ می بازد و به چشم دیده ایم که مجرمان چه راحت در جامعه کنونی به راه قبلی خود ادامه میدهند. یکی از نکات منفی این فیلم همین پایان بندی آن است و اگرچه دور از تصور است این نکته را یادآور میشود که با خاتمه دادن به زندگی عامل اصلیِ تباه شدن زندگی دیگر کاراکترها، سیاهی از بین نمیرود در واقع صورت مسئله پاک نمیشود و پیامد سیاه آن قطعا بر روزهای آینده آنهاسایه خواهد افکند.
به طور کلی فیلم خوش ساخت و از فیلم نامه خوبی بهره برده و مصطفی کیایی گامی بالاتر از سایر ساخته هایش (بخصوص خط ویژه) را برداشته است هرچند ضعف هایی مشهود وجود دارد که میتوانست نباشد ولی در مجموع نبض مخاطب خاص و عام را به دست میگیرد و راضی از سالن بیرون میرود.
و در انتها ممکن است به این فکر کنیم که شاید بهتر است این درد در کنار هم بودن را تحمل کنیم هرقدر سخت و دردناک تا بهای کمتری پرداخت شود که این تنها راه نجاتمان است. تنها راهی است که این زنجیری که هرکداممان عضوی از آن هستیم را محکم نگه می دارد و به ما کمک میکند با ایجاد خطر کمتری برای دیگری، راه زندگی خود را ادامه بدهیم و در این عصر سرد زنده بمانیم و شاید باید به روزی امیدوار باشیم که بهار بیاید، شاید ....
س.خ