لاتاری ، ترکیبی از تناقض ها، ماجرای خط خطی امروز

اگر مهدویان را در ماجرای نیمروزش برای نشان دادن تعصب و عمل گرایی حجازی فر مورد ستایش قرار دادیم(که گاها این تعصب با افراطی گری هم همراه بود) دلیلش واضح بود، نقش منفی داستان ماجرای نیمروز ، منفور همه ایرانیان بود، اما لاتاری گل به خودی مهدویان حساب میشود، ای کاش حجازی فر در نقش مربی فوتبالی که 39 سال است در غار زندگی میکرده، و ظاهرا تازه وارد شهر شده و با هیچ یک از تعارضات اجتماعی کشور ایران آشنایی ندارد، در نقش همان مربی ، بچه هایش را تشویق میکرد که یک گل به خودی ، به تیمشان بزنند، تا حداقل تکلیف فیلم تا حدی (تاکید میکنم، تا حدی) با خودش روشن شود، به نظر من مهدویان فرمول فیلمنامه ای و حل مسئله ماجرای نیمروز را میخواسته در قالب یک معضل امروزی (که حداقل این امروزش 20 سال از روزگار واقعی ما عقب است) نشان دهد، خود این تفکر از اساس دارای اشکال است، چه برسد به اجرا، چیزی که مهدویان قصد نشان دادنش را دارد، عملکرد گروه های مختلف فکری، مذهبی جامعه امروزی در قبال یک مافیای خطرناک چند لایه است، که فقط روی کاغذ زیبا است، فیلم در یک سوم ابتدایی دختر و پسری را نشان میدهد ، عاشق پیشه و ظاهرا توهم زده در سودای رسیدن به آمریکا، این موضوع بدون کوچک ترین نشانه های شخصیت پردازی و صرفا با تکیه بر اینکه پسر عاشق دختر است،( که این نمایش از فرم خارج شده و کاملا دور از منطق واقعی اجتماع است) اما این بحران اصلی فیلم نیست، و ای کاش مهدویان در همین حال و هوای حال بهم زن، فیلم را نگه میداشت تا به پایان برسد، (تا اینکه مسیر فعلی را به آن بدهد) نویسنده و کارگردان خوابهای بدی از جنس تبلیغات سیاسی شعاری برای بیننده دیده اند، مهدویان، متوسلیان دوران جنگ را به ماجرای نیمروز کشاند و او را عمل گرا و افراطی کرد، همان آدم را به لاتاری کشانده تا رشته هایی که از قبل بافته بود را هم پنبه کند، آیا متوسلیان ایستاده در غبار در سال 96 شبیه موسی عمل میکند؟!! نظر مهدیان مثبت است، و این یک فاجعه است!! این سقوط فکری را میرساند که المانهای یک فیلم دیگر را به صورت کاملا سفارشی و حکومتی در فیلم دیگری به کار ببری!! موسی به دبی میرود تا عملیات انتحاری بزند!! یا باید همین جا بایستد و فساد را از داخل کشور ریشه کن کند؟!! موسی تحریک میکند و جوان مملکت را در نقش مربی کار چاق کنها به میدان میفرستند تا یک ایرانی دیگر را بکشد؟!! بعد در آنجا شعار خلیج فارس بدهد!! اگر اینها تناقض نیست پس چیست؟!! گویا مهدویان موقع نگارش فیلمنامه، یک ایده به ذهنش میرسیده، آن را مینوشته و سپس همان را خط میزده است، اما حالا همان خط خطی ها تبدیل شده اند به این فیلم!! یک فیلم به ظاهر تماشاگر پسند( به خاطر غلظت برخوردها و کنش ها) و در باطن کاملا سفارشی و حتی حکومتی. کافی است به ارجاعات و نتیجه گیری های حاصل از این ارجاعات نگاهی بیندازید تا متوجه پیام فیلم شوید، ساعد سهیلی نسل دهه هفتادی عاشق پیشه را نشان میدهد که اصلا نمیداند در کشورش یا در بیرون آن چه خبر است، موسی یک افراطی عملیاتی است که سالهاست مرخصی رفته و هیچ خبری از اوضاع کشورش ندارد، دوست ساعد سهیلی ، نسل دهه هفتاد را نشان میدهد که با موسی به لحاظ تفکر تعارض شدید دارد، دختر قربانی هم که کاملا منفعل است و اصلا و ابدا نه از فساد داخل کشور خبری دارد نه از اینکه اگر به دبی برود باید چکار کند!! (واقعا نسل دهه 70 در این حد ساده و بی خبر از همه جاست) این همان نسلی نیست که همین الان جلودار تمامی نسل ها برای باز پس گیری حقوق اولیه مردم در کشورش شده؟!! حمید فرخ نژاد یک مصالحه کار نیمه محافظه کار ، همه کاره و هیچ کاره، که کمک میکند در انجام عملیات انتحاری و بعد افسوس میخورد!! جواد عزتی که از دست رفته است، و ای کاش مانور داستان حول عزتی دوست داشتنی بود، که حداقل انگیزها معنا میگرفت، یا حداقل حول پدر قربانی بود!! ساعد سهیلی کجای داستان است؟!! احتمالا در لابه لای خط خطی ها گم شده، و متن قصه را یک مامور از جان گذشته انقلابی از آن خود میکند. جناب مهدویان عزیز آیا بهتر نبود این عملیات انتحاری را روبه روی فساد همه جانبه داخلی خودمان میزدی!! یا حتما میباست با تهییج احساسات بیننده ، عامل فساد را در دبی و کشور های عربی جستجو میکردی؟!! موضوعی که شما به آن پرداختی چندین سال پیش مسعود ده نمکی به آن پرداخته بود، اگر کشتن یک ایرانی و انتقام از او به عنوان عامل کشور عربی یک گل به خودی نیست، چه تعریف دیگری برای آن دارید؟!! حتما برای الهام، از داستان فیلم taken هم استفاده کرده اید، اما به ظاهر آن فیلم را خوب ندیده اید، آنجا شخصی که اقدام به انتقام میکند پدر قربانی است نه یک عمل گرا (افراطی) دلسوز!! آنجا دشمن کاملا مشخص و بولد است نه اینکه دست واسطه ها قطع شود، و آنجا گره فیلم را کسی باز میکند که قهرمان فیلم است، نه اینکه 3 یا 4 نفر که هیچ کدام قهرمان هم نیستند، و مهمتر از همه آنجا گره کار توسط یک انسان دلسوز که انگیزه شخصی دارد باز میشود نه اینکه موسی در پایان فیلم ، کار اصلی را به زعم شما انجام دهد، در پایان ماجرای نیمروز هم همین کار را کردی، آیا نظر شما این است که گره اصلی مشکلات کشور توسط نیروهای افراطی محافظه کار دینی حل میشود؟!!(خود این افراد متن مشکل نیستند؟!) اما در این روزگار ، افراطی گری هیچ جوابی نمیگیرد جز تحریک مردم، لاتاری بلیط شانس است و شما با این شخصیت پردازی بلیط شانس تمام کاراکترهای داستان را برای نزدیکی به بیننده سوزاندی!! ای کاش در ماجرای نیمروز نمی ماندی!! یا حداقل بحرانها را با یک فرمول حل نمیکردی!!