تکراری از جان ویک

ترجمه اختصاصی سلام سینما
در سکانس اول کلین (Clean)، با آدرین برودی در نقش شخصیت اصلی فیلم یعنی کلین آشنا میشویم؛ راننده کامیون زبالهجمعکن شرکت بلیس که نامش روی در سمت راننده نوشته شده است. همینطور که کلین وسط زمستان مشغول رانندگی در خیابانهای نیمهشهری و متروک یک محله است ناگهان میایستد تا به یک سگ لاغر غذا دهد و همین به وضوح نشان میدهد که اکنون در برنامههای این مرد بلیس جایی ندارد.
این کاراکتر که ریش بلند اما مرتبی داشته و جهان را با چشمهای درشت و غمانگیزی میبیند، در بخش صداگذاری فیلم از "دریایی از کثافت، تاخت و تاز بیپایان زشتی" صحبت میکند. کلین اینجا کمی مثل آن راننده تاکسی (تراویس بیکل) حرف میزند که عاشقان سینما در دهه 1970 با او آشنا شدند، نه؟
با توجه به اینکه برودی در نیویورک متولد و بزرگ شده و همچنین با در نظر گرفتن تمایلاتش، میتوان درک کرد که بازیگری مثل او بخواهد نسخهای از کاراکتر فیلم راننده تاکسی باشد که خود را با عبارت مرد تنهای خدا معرفی کرده است. (برودی با همکاری کارگردان کلین، پل سولت نویسندگی این فیلم را انجام داده و موسیقی فیلم نیز اثری از خود برودی است.)
کلین پس از گذشتهای غمناک و جنایتکارانه، بر خلاف شخصیت نهایتاً ضدقهرمان و آشفته فیلم مارتین اسکورسیزی، اکنون به دنبال رستگاری بوده اما در واقع در خشونت بسیار استاد است. پس از آنکه او عملاً صورت دوستنداشتنی پسر یکی از سلطانهای مواد مخدر محل را داغان میکند، مجبور میشود استعدادش را برای نجات یک دختر نوجوان به کار گیرد که خب، بله، او را یاد کسی میاندازد که خود از دست داده است.
کلین پس از آنکه مخاطبان خود را در نیمه اول با پراکندگی داستان به سبک فیلمهای هنری آزار میدهد، در نیمه دوم حسابی خشن میشود. این فیلم در شهر یوتیکای نیویورک فیلمبرداری شده و لوکیشنهایی را به رخ میکشد که استاندارد و پتانسیل آن را بالا میبرند اما از این پتانسیل استفادهای نشده و به جایش فیلم بین خون و خونریزی و پرداختن به مسائل پیش پا افتاده در نوسان است.
کاملاً مشخص است که این فیلم دلهرهآور و واقعگرا برای آدرین برودی لذت زیادی به همراه داشته و از روی علاقه آن را انجام داده است. نه تنها او اینجا نقش زبالهجمعکنی به نام کلین را بازی کرده بلکه تهیهکنندگی و آهنگسازی فیلم را نیز به عهده داشته است. بعلاوه او اولین تجربه فیلمنامهنویسیاش را در اینجا با همکاری با کارگردان فیلم پل سولت به دست میآورد.
کلین در شهری متروک در شمال نیویورک زندگی و کار میکند، شهری که خانههایش خالی هستند و سازمانهای جنایتکار خیابانها را اداره میکنند. او با گذشتهاش دست و پنجه نرم میکند و کابوسها عذابش میدهند، از این رو سر خود را پایین انداخته و مستقیم سر کارش میرود؛ زبالهها را جمع میکند، در جلسات بهبودبخشی شرکت میکند و هر کار میتواند برای شهر انجام میدهد: روی ساختمانهای متروک نقاشی میکشد و برای دیاندا (چندلر آری دوپونت) غذا میگیرد و او را با ماشین هر جا میخواهد میبرد. دیاندا دختر نوجوانی است که به وضوح کلین را یاد دختر کوچکش میاندازد که خاطراتش را تسخیر کرده است.
آنچه کلین از گذشته به یاد میآورد اکثراً توأم با خونریزی و خشونت است و فیلم هم از این موضوع پرده برمیدارد؛ مثلاً، چشمهای کلین با حسرت به تفنگهای دستکِش مغازه امانتفروشی خیره میشوند، یا وقتی دیاندا برای سرک کشیدن به خانهاش میرود با لگد در چند جعبه مرموز را میبندد. کلین گذشتهای پرخشونت و همچنین، ذاتی پرخشونت دارد که به سختی میتواند کنترلش کند. او هم مثل بسیاری از قهرمانان اکشن چند سال اخیر، انسانی با مهارتهای خاص خودش است که وقتی کسی سگ یا گربه یا دخترش را میدزدد خود را نشان میدهند.
این فیلم زمانی به موفقیت بیشتر دست مییابد که کمتر تلاش میکند: زمانی که کاراکتر زجرکشیدۀ برودی را در حین جبران بی سر و صدای گناهانش دنبال میکند. برودی تنها با حضور جلوی دوربین، با آن چشمان شبحزده و گامهای استوارش پشیمانی و عواطف زیادی را به تصویر میکشد. اما ناگهان نقل داستان شروع شده و بیجهت آنچه را در ذهنش میگذرد دائماً توضیح میدهد.
مشخصاً این برنده اسکار که کار تهیهکنندگی، نویسندگی و آهنگسازی کلین را بر عهده گرفته، از روی علاقه به سراغ این فیلم آمده است. اینکه چرا او قدرت و پرستیژ جالب توجهاش را صرف چنین داستان کلیشهای و خشنی کرده است را کسی نمیداند اما در مورد تواناییاش هیچوقت شکی وجود ندارد. برودی اینجا دوباره با پل سولت همتیمی شده و در کمال تعجب نقش شخصی به نام کلین را بازی میکند. او زبالهجمعکنی است که شبها وقتش را صرف جمع کردن زبالههای خیابانهای صنعتی و پر از برف یوتیکای ایالت نیویورک کرده و با لحنی بیروح و غمگین دیدگاهش از جهان را توصیف میکند.
کلین به مجموعه فیلم جان ویک (یا هیچکس یا ربودهشده) شباهت دارد اما برعکس اینها، تا جایی که میتواند پر پیچ و خم شده و کل زمانش را به زمزمۀ تفکرات غمانگیز برودی درباره حسرت، خونی که دستانش را لکهدار کرده و تلاش برای نجات خود اختصاص میدهد. در این فیلم صحنههای آهسته، عکسهای هوایی خیابانهای خالی و پوشیده از برف و اشکهایی که با دیدن تصویر یک دختر کوچک ریخته میشوند کم نیستند. نگاههای پرمعنای زیادی هم این وسط رد و بدل میشوند اما برای حفظ حس و حال سنگین و پرمعنای فیلم، به اندازه کافی معنا ندارند.
از آنجا که از آشفتگی درونی کلین مطلعیم، اینکه چرا ناگهان دست به قتل میزند جای تعجب دارد. البته، در ظاهر برای این کار انگیزهای هست (محافظت از دختری که برایش حکم فرزند ازدسترفتهاش را دارد) اما اصلاً منطقی نیست مردی با پیشینه او که باعث شده با وجود دیدن قتلهای گروهی دهانش را بسته نگه دارد، ناگهان به خاطر حس اشتباه پدرانهاش دست به چنان حملات وحشیانه و آشفتهای بزند. بعلاوه، وقتی دیاندا و مادرش وسط وحشی بازیهای کلین و مافیای وحشتناک ماهیفروش شمال نیویورک گیر میافتند متوجه میشویم اصلاً آنها را نمیشناختهایم. یکی از شخصیتهای خوب داستان مایکل (گلن فلشلر) است که فقط میخواهد پسر بهدردنخورش (ریچی مریت) وارد تجارت خانوادگیشان شود.
فیلم با صدای خشدار کلین شروع میشود: "من هنوز هم دنبال جواب هستم. اما دیگر نمیدانم سؤال چه بوده است." او همچنین از "تاخت و تاز بیپایان زشتی" شکایت میکند که همواره دور و برش وجود دارد و این قسمت از فیلم چیزی فراتر از یادآوری سخنان تراویس بیکل علیه فساد جامعه را در بر دارد. در نهایت هم برای محکمکاری و اینکه شاید ما نمیدانیم قصد دارد چه داستانی را برایمان تعریف کند میگوید: "مهم نیست چقدر تلاش کنم، به هر حال نمیتوانم گذشته را پاک کنم".
اما تماشای تلاش او برای انجام این کار بسیار جذابتر از شنیدن صحبتهای او در مورد آن است. کلین در انجام کارهای فنی و دستی مهارت بالایی دارد و میبینیم که چگونه از پس فرایند منظم جمع کردن وسایل قابل بازیافت، تعمیر آنها در آپارتمان کوچک و سادهاش و سپس فروختن آنها به مغازه امانتفروشی محل برمیآید. صاحب این مغازه فردی به نام RZA است که در دل این غم و سرما حسی از گرما و صمیمیت را به ارمغان میآورد. میکلتی ویلیامسون هم در نقش آرایشگر و حامی کلین یکی دو لحظه خیلی خوب در فیلم دارد (ترک اعتیاد کلین به نام فیلم معنای دیگری بخشیده است). به نظر میرسد او همه افراد محل را میشناسد و مخفیانه کارهای خوب و خیری برایشان انجام میدهد، مثلاً نقاشی ساختمان یا تعمیر وضعیت ظاهری ساختمانی مخروبه.
داستان بسیار جذابتری در میان این مجموعه ساده از مهربانیها وجود دارد که راه را به سوی نجات کلین هموارتر میکنند، اما سولت و برودی بیشتر به شوک استثمارگرانۀ هیجانهای جنایتآمیز فیلمهای درجه ب تمایل دارند. دیاندا یکی از همان افرادی است که کلین مراقبشان است. او نوجوانی شیرین و دوستداشتنی است که با مادربزرگش زندگی میکند و کلین را یاد دختر ازدستدادهاش میاندازد؛ مصیبتی که او ما را به طور غیرمستقیم از طریق خاطراتی که به یاد میآورد با آن آشنا میکند (در نهایت میفهمیم چه بلایی سر دخترش آمده اما این اتفاق آنقدر به طور مسخرهای غیرممکن به نظر میرسد که تأثیر دراماتیک فاجعه را از بین میبرد). وقتی کلین وحشیانه از دیاندا در برابر مورد تجاوز قرار گرفتن توسط یکی از گروههای خلافکار محل محافظت میکند، افراد زیادی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که اتفاقاً یکی از آنها پسر سلطان مواد مخدر شهر (گلن فلشلر) است. مایکی (ریچی مریت) که در مواجهه با این جنایتکار سابق احساس خجالت میکند، خشم انتقامجویانهای نسبت به رئیس جنایتکار و خشن خود پیدا میکند، رئیسی که از بازار ماهی به عنوان پوشش کارهایش استفاده کرده و در روز روشن مردم را به باد کتک میگیرد.
کلین از زیباییِ محزون چیزی کم ندارد و مشارکتهای موسیقایی برودی نیز تار و پود مورد استقبالی را به آنچه او و سولت ارائه میدهند اضافه کرده است. میکلتی ویلیامسون و فلشلر به ترتیب برای نقشهای مکمل انسانیت و تهدید به ارمغان آوردهاند اما هیچکدام اینها نمیتواند فیلم را از عیب و نقصهای فیلمنامهاش نجات دهند.
یادتان نرود، کلین تکراری از جان ویک است و اینگونه فیلمها به توضیح زیادی نیاز ندارند؛ فهمیدن اینکه یک مرد میخواهد از آدمهای بد انتقام بگیرد کار سختی نیست. اما این فیلم ضعیف از آب درآمده، انگار خود داستان را فدای اتمسفر حاضر در آن کردهاند. کلین با خود خشونت شدید و حال و هوای سرد و بیثباتی را به همراه میآورد اما از نظر داستانی آشفتهبازار است.
منبع: نیویورک تایمز
مترجم: وحید فیض خواه
کلین Clean (2021)
تاریخ اکران: 28 ژانویه 2022
کارگردان: پل صولت
نویسنده: آدرین برودی، پل صولت
توزیعکننده: IFC Films
بازیگران: آدرین برودی، گلن فلشلر، ریچی مریت، چندلر دوپونت، میشل ویلسون، جان بیانکو، جرارد کوردرو، الکس کورادو، جید اسکات یوکر، آنتینو کرولی کامنواتی
فیلمبرداری: زوران پوپوویچ
تدوین: آرنت وولف پیمولر
موسیقی: آدرین برودی
خلاصه داستان: کلین(آدرین برودی) مردی زبالهگرد که از گذشتهی خود پشیمان است؛ اما شرایط او را وادار میکند که به زندگی خشن قبلی خود بازگردد.