یک نمایش آسان ولی عمیق

رابرت با بازی مثل همیشه خوب جک نیکلسون کارگر مخازن نفت است که هرچه در فیلم جلوتر می رویم متوجه سطح فرهنگ و سواد خانوادگی اش می شویم . او از یک خانواده ی موزیسین و سطح بالا است که به دلیل صلبیت تام زندگی اش از خانه دور شده و مدام در مکانها و موقعیتهایی قرار می گیرد که مجددا به دنبال فرار از آنها به هرسو می رود و در پایان راهی بی مکانی می شود . افراد در ارتباط با او دائم در حال کشمکش با وی هستند . رایت ( معشوقه ی رابرت ) یک دختر سطحی است که به دنبال نیازهای زنانه فقط به دوست داشته شدن می اندیشد و رابرت را بیشتر از پیش از خود دور می کند . رابرت عصبی است و بلا تکلیف . او نماینده ی قشر متوسط و سردرگم جامعه ی آمریکاست . نبوغ متلاشی شده ای که هرچه بیشتر دنبال رهایی از وضعیت راکد زندگی به هر سو پناه می برد گرفتارتر می شود . او همه چیز را به هم می ریزد تا شاید از گره کلاف به هم پیچیده ی ارتباط با دیگران رهایی یابد . از خانواده دور می شود ، به خو شگذرانی و می خواری وقت می گذراند ، از کار اخراج می شود ، رستوران را به هم می ریزد ، مسافرانش را در جاده رها می کند و در آخر معشوقه اش را نیز قال می گذارد و راهی ناکجا می شود . رابرت زمانی که برای عیادت پدر افلیج اش راهی خانه ی پدری می شود در یک سکانس تماشایی هنگام نواختن قطعه ای برای معشوقه ی سابقش ، دوربین بر روی عکسهای قدیمی از کودکی اش و خانواده بر روی دیوار می چرخد به طوری که احساس کودکی اش را در خانواده ای کاملن موسیقیایی و محکوم به یادگیری به بیننده القا می کند و شاید دلیل محکمی باشد بر فرار رابرت از خانه و اینکه انسان محکوم است به آزادی . فیلم کاملن هوشمندانه از حداقل فضاسازی و رنگ و لعاب بصری و کمترین حرکت دوربین در طول فیلم بهره می برد تا بیشترین تمرکز مخاطب را بر روی محتوای فیلم و روابط شخصیتها حفظ کند . جایی که رابرت پدرش را به بیرون می برد تا با او صحبت کند اوج روابط سرد شده و منفصل خانوادگی را در فیلم به نمایش می گذارد که حالات درونی شخصیت را برای ما به خوبی رو می کند . فیلمنامه ی این فیلم می تواند یک کلاس آکادمیک فیلمنامه نویسی باشد که اوج و فرود روابط شخصیتهای داستان و کنشها و واکنشها را به خوبی و در نهایت سادگی به تصویر می کشد