در جستجوی رویای از دست رفته

لالالند دومین ساخته دیمین شزل اثری است که در نگاه اول و در سطحی ترین لایه توجه مخاطب را به ماهیت ترکیبی خود (چه در فرم چه در محتوا) جلب می کند . ماهیتی که از آن صحبت شد ترکیبی است از سینما و موسیقی ! شزل در مبحث فرم موفق شده است تا با بازی با ریتم و موسیقی در عالم تصویر و ایجاد هماهنگی میان صدا و موسیقی فیلم با کنش و اجرای بازیگران و حتی حرکات دوربین یک نمونه موفق از یک اثر موزیکال را بر پرده نقره ای بیافریند. این تلفیق اغلب موجب انتقال پیام ویژه ای شده است که در ادامه به آن اشاره خواهد شد. در روی دیگر ماجرا ترکیب محتوایی اثر و ارتباط و هارمونی آن با فرم فیلم خودنمایی می کند که در این مورد مخاطب شاهد روایتی هم راستا و هماهنگ از مسیر هنریِ ( و در ادامه عاشقانه ی) یک موزیسین و یک بازیگر می باشد که این نیز بازتابی از اجرای درخشانِ فرمیِ شزل در عالم محتواست. با این توضیحات مقدمات یک اثر خیره کننده موسیقایی- سینمایی مهیاست اما شزل در این راه بی نقص عمل نمی کند. نقص فیلم در وهله اول مربوط به مضمون آن است که با فضا همخوانی چشمگیری ندارد ؛ در واقع فیلمی با چنین فضای سرخوشانه و پتانسیل بالایی برای "دیوانه بازی" با یک مضمون جدی، تامل برانگیز و در برخی مواقع رسمی هدر رفته است. این رسمیت و جدیت هنگامی نمایان می شود که ما شاهد لحظه های نچسبی از نمود روابط و مناسبات اجتماعی (نظیر شغل و درآمد و ازدواج) هستیم و این مقولات جایگاه فیلم را از یک اثر فراواقعی و دیوانه وار که می توانست تمامی ملزومات و ظواهر زندگی امروزی بشر را نادیده بگیرد و دنیایی خاص خود و متفاوت از واقعیت خلق کند را به یک اثر رسمی و مهم (به استثنای چند فصل سرخوشانه و نشئه کننده !) که شخصیت ها نگران آینده خود و به ویژه آینده شغلی و روابط زناشویی خود هستند تنزل می دهد. ضعف دیگری که در ساختار لالالند دیده می شود عدم انسجام است. در ابتدا لازم است توجه کنیم که فیلم تعمدا و به طرزی هوشمندانه دوپاره است و این انفصال و تفکیک به منظور القای دوروبودن زندگی و تمام متعلقات آن (نظیر عشق و هنر که در فیلم تمرکز ویژه ای روی این دو شده است) انجام شده است و بیننده را به نامانا بودن روشنایی و تیرگی زندگی می رساند. اما این دو قطبی شدن فیلم که تدبیر جذابی نیز می باشد آن طور که باید تبدیل به قطب نشده. کافیست قسمت های ابتدایی تحت عنوان "بهار" و "تابستان" را مشاهده کنید تا یکدست بودن آن فصول را تکذیب کنید و متوجه لحظاتی خشک و مرده (به نسبت لحظات سرخوشانه و عجیب و غریب دیگر) در دل لحظات سرخوشانه و دیوانه وار آن شوید. این لحظات متعادل و معمولی باعث می شوند که گاها لحظات سرخوشانه و تخیلی اگزجره جلوه کنند و از فضای کلی فیلم بیرون بزنند (اینجاست که یکدست نبودن فیلم قاتل آن می شود) همچنان لازم می دانم که کمی دیگر از ضعف های فیلم را عنوان کنم و سپس با خیالی آسوده به سراغ قوت ها و لحظات ناب فیلم بروم ! شزل در اجرای لالالند بی نقص است و تردیدی نیست که خودش هم از این بازی های موسیقایی بر پرده سینما به ارگاسم روحی رسیده است! اما نکته حزن انگیز ماجرا اینجاست که بیشتر این فصل ها علی رغم جذاب ، ماهرانه و ماندگار بودن هرگز در خدمت فیلم نمی باشند و کمکی به پیشبرد داستان نمی کنند، بلکه مانند یک ساز جداگانه در حد و اندازه موزیک ویدیویی دلچسب و دیدنی باقی می مانند ! نکته دیگر که مربوط به سناریوی اثر است تاکید بی جا و ناامید کننده فیلمنامه نویس بر لغات "رویا" و "هدف" در دیالوگ هاست. وقتی فیلمساز به زیبایی توانسته است رویا و هدف را به وسیله قاب و موسیقی بیان کند (به ویژه در سکانس رصد خانه و پرواز زیبای میا و سب ) چه نیازی به این دیالوگ های شعاری و شیرفهم کردن مخاطب است؟! غایت روند فیلم و پایان بندی آن نیز محل بحث است که در انتها مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
حال مانند خود فیلم که دو قطبی می باشد و هم ابعاد تاریک و هم روشن رابطه و زندگی را به تصویر می کشد، نگارنده نیز قطب روشن فیلم را جدای از تاریکی هایش برملا می سازد ! اصلی ترین ویژگی ای که باعث می شود مخاطب تا پایان با فیلم همراهی کند شخصیت پردازی قوی و عمیق لالا لند است. میا و سب که دست تقدیر آنها را چندیدن بار در مسیر یکدیگر قرار می دهد در عین تفاوت های محسوس دارای اشتراکات برجسته و هم راستایی انکار ناپذیری می باشند. اصلی ترین ویژگی شخصیتی این دو هیجان و شور موجود در روحیه آنهاست که این بار با فضا و لحن فیلم کاملا موازی است و باعث می شود شخصیت ها کاملا در دل فیلم جا بگیرند . هردوی آنها شهوت موفقیت و رسیدن به اوج و تحقق رویاهای خود را دارا هستند و همراهی عاشقانه این دو که پای عشق را به این ماجرای پر تب و تاب باز می کند باعث می شود یک زوج کاملا مکمل در سینما خلق شود که با وجود تفاوت در رشته هنری هر دو خود را موظف به رسیدن به آرزوهایشان بدانند. اما شیوه برخورد این دو با عشق و هنر در برخی لحظات متفاوت است. برای بیان این تفاوت ها ابتدا لازم است نگاهی به مقوله عشق و هنر و رابطه میان این دو در جهان فیلم بیندازیم. عشقی که در لحظه لحظه ی لالالند دیده می شود نیازی به توصیف و تحلیل ندارد و در نوع خود نمونه کم نظیری است. و خوشبختانه شروع آن روند این رابطه ، نقطه اوج و فرودش و غایتش کاملا محاسبه شده انجام پذیرفته است اما نکته حائز اهمیت در این فیلم تاثیر عشق بر هنر و موفقیت هنری و در ابعادی دیگر، شغل است. این نکته ای است که لالالند را از دیگرعاشقانه های سینما متمایز می کند. کفیست به مصداق های این تاثیر در طول فیلم توجه کنید تا دریابید که فیلم در مواجهه ب این مطلب چه سیاست و نگاهی را اتخاذ کرده است. وقتی میا در تست بازیگری کاملا شکست می خورد و حتی به او اجازه ادامه ددن دیالوگ هایش داده نمی شود ، دیدن سینما و وعده و قرارش با سب سرحالش می آورد و به او امیدی دوباره می بخشد. خدا می داند اگر عشق نبود در آن لحظه چه بلایی بر سر میا می آمد! هم چنین است تفاوت لحن پیانو نوازی سب در ابتدا و اواسط فیلم که حاصل تابش آفتاب عشق بر زمین اوست ! فصل مهم دیگری که ارتباط عشق و هنر را برملا می سازد لحظه ای است که دعوای نسبتا مفصل و قابل پیش بینی میا و سب سر میز شام رخ می دهد. به طوری که پس از مرگ موقت عشق در دل آنها ، آن دو هرگز قادر به تکرار موفقیت هنری خود نیستند تا وقتی که بوق های دیوانه وار سب در خیابان منزل پدری میا به نقطه اتصال قطب مثبت و منفی فیلم و بازگشت دنیای مفرح و لذیذ این دو بدل می شود. اما در این مورد این هنر است که به کمک عشق می آید و خبر مقبولیت میا در امر تست بازیگری عشق میان میا و سب را از نو زنده می کند. فیلم علاوه بر این نکات مهم تئوری های قابل بحثی در باب هنر مطرح می کند نظیر مقبولیت مردمی هنرمند که باعث دعوای میان میا و سب شد که خود تثبیت کننده نادرستی این گزاره و تایید ارزشمندی رضایت درونی خود هنرمند است. همچنین دیالوگ های جالبی که همکار و دوست قدیمی سب در تمرین گروهی درباره عدم سنت گرایی و هنر انقلابی به او می زند. هم چنین شزل که با این فیلم بار دیگر ثابت کرد درکش از موسیقی کمتر از درکش از هنر هفتم نیست ، توانست به مخاطب نشان دهد که روند و سیر کلیه هنر ها یکسان است و این نکته را در دل روایت پر فرز و نشیبی ادامه می دهد تا به "ناگهانی" و "یک شبه" نبودن موفقیت برسد .
لالالند سکانس های جذاب و ماندگاری خلق می کند که حیف است به آنها اشاره ای نشود . یکی از سکانس های جذاب فیلم سکانس پس از مهمانی و سومین دیدار میا و سب است که آن دو در خیابانی خلوت قدم میزنند . این سکانس از لحاظ اجرا و به دلیل ایجاد ریتمی در کنش بازیگران که متناسب با ریتم موسیقی فیلم است، شاید قوی ترین سکانس فیلم باشد. جایی که شور موجود در موسیقی و اجرای بازیگران و دیالوگ های آنها که تبدیل به شعر آهنگ مذکور شده است ، نوید یک رابطه باشکوه و شورانگیز را می دهد. یکی دیگر از سکانس های قوی فیلم سکانس رصدخانه است که میا و سب که حالا به نوعی در اوج رابطه خود و در زیباترین لحظات عمر خود هستند با یک موسیقی متناسب با لوکیشن به پرواز در می آیند و در فضای رصد خانه که با تصویر کهکشان ها و سیارات مزین شده است هم ارز آسمان می شوند ! محو شدن بک گراند و به تصویر کشیده شدن آسمان لایتناهی اقدامی استادانه از سوی شزل بوده است که باعث کم اهمیت شدن جهان پیرامون در برابر جهان رویایی این دو زوج عاشق و تایید ارتفاع گرفتن روح این دو در اثرعشق ، شده است. سکانسی که سب پس از عدم موفقیت اولیه اش در گروه موسیقی خود پیانویی آرامش بخش می نوازد از معنادار ترین سکانس هاست. زیرا با همخوانی انرژی بخش میا به مخاطب تلنگر می زند که در طوفان حوادث همیشه کسی هست که حالت را خوب نگه دارد. این سکانس با وجود اینکه ادعای امیدبخشی ندارد بسیار در این امر موفق عمل کرده است. سکانس اولین کنسرت سب نیز جایی است که هنر و عشق به یک نقطه می رسند و تلفیق این دو نشاط و شوری را به همراه می آورد که در این سکانس شاهدش هستیم . سکانس خیره کننده دیگری نیز وجود دارد و آن هم تست بازیگری میاست که با تمرکز دوربین و محو شدن پس زمینه و موزیک لایت قدم های تدریجی میا به سمت هنر را به آرامی و زیبایی نشان میدهد سپس با اوج گرفتن موسیقی اشعار نیز واقعی می شود و حرف از آرزوهای هنری می زند. اما سکانس مهمی تحت عنوان پاییز وجود دارد که میا و سب بر سر میز غذا هستند و میزانسن ها ، اتمسفر و کنش بازیگران همگی خبر از یک موقعیت سرد و متزلزل می دهند. عشق رویایی و بی آلایش میا و سب حالا با درگیر شدن این دو به فعالیت های هنری، کمرنگ شده است و زمینه های اختلاف را ایجاد میکند. اینجا جاییست که هنر، موقعیت عشق را به خطر می اندازد و دو راهی موقتی ایجاد می شود که همانطور که گفته شد با پذیرش میا در تست بازیگری و مخابره این خبر توسط سب با بوق های دیوانه وارش در نیمه شب حل می شود. ولی نکته جالب در این سکانس موسیقی موثر و معنی دار آن است که در هنگام دعوای این زوج به شکلی وحشیانه غرش می کند و پس از دعوا به سکوت و سپس به صدای سوتی در ذهن میا تبدیل می شود که نشان از آشفتگی ذهنی و به نوعی شوکه شدن میا دارد. این وضعیت که با عذرخواهی سب به پایان می رسد این تلنگر را به مخاطب می زند که زندگی می تواند چنین شکل فضاحت باری به خود بگیرد و یک شبه آمال و آرزوها از بین بروند و این روند ادامه پیدا کند.
اما پایان بندی فیلم به عنوان نقطه قوت لالالند می تواند مطرح شود. جایی که با گریز زدن کارگردان به بحث مفصل و جنجالی دنیاهای موازی ، رویایی و ایده آل و خواب مانند بودنِ رابطه و عشق میا و سب برجسته تر می شود و آن دنیای زیبا به صورت دست نخورده و رویایی در عالمی دیگر باقی می ماند و حاوی این حسرت است که زندگی بشر می تواند همین قدر رویایی باشد و نیست ! شزل با ساخت لالالند رویای جدید و هرچند تا حدودی الکن بر پرده سینما خلق کرده است.