درباره «او»

«او» درباره بخشی از زندگی زنی به نام میشل (ایزابل هوپر) است. ماجرا از جایی آغاز میشود که به میشل در خانهاش تجاوز میشود. در این صحنه پس از تجاوز شاهد هستیم که میشل بهسادگی از جایش بلند میشود، ظروف شکسته را جارو میکند و به حمام میرود و به زندگی عادی خودش ادامه میدهد. از همین ابتدای امر مشخص است که با شخصیت عجیبی سروکار داریم. از اولین برچسبهایی که به میشل میتوان زد برچسب «مازوخیست» است.
با دنبال کردن فیلم و آشنا شدن با شخصیت پاتریک، که متجاوزی سادیست است و رخ دادن چندبارهی تجاوز و تمایل به بیعملی از سوی میشل، این برچسب به تن او مینشیند.
از طرفی میشل در محیط کارش بسیار خشک و جدی برخورد میکند و با کارمندانش رفتارهای چندان مناسبی ندارد. نمونه همین رفتارها با پسرش و مادرش نیز وجود دارد. این رفتارهای میشل با تمایلات مازوخیستی اش در ظاهر جور درنمیآید.
شواهدی در فیلم وجود دارد که برچسب «مازوخیست» را کمرنگ میکند. نخست خیالات میشل با خودش از صحنهی تجاوز است. او در خیال خودش صحنهی تجاوز را بازسازی کرده و نهتنها مغلوب متجاوز نمیشود که برعکس، این تخیلات نشاندهنده سادیستیک بودن تمایلات میشل است. چطور ممکن است فردی مازوخیست باشد و در خیالاتش متجاوز سادیستی را مغلوب کرده و او را به طرز وحشیانهای به قتل برساند؟ همینطور دفاع میشل از خودش هنگام تجاوز دوم با قیچی نشاندهندهی این است که میشل چندان هم تمایل به مورد تجاوز واقعشدن ندارد! بنابراین مازوخیست خواندن میشل تعبیر دوری نسبت به شخصیت او به نظر میرسد و ماجرای فیلم را نیز به یک داستان عاشقانه سادومازوخیستی تقلیل میدهد و بسیاری از رفتارها و تخیلات میشل را نیز توجیه نمیکند.
آنچه در فیلم پیداست، میشل بیش از آنکه تمایلات صرفاً مازوخیستی داشته باشد، حس نفرت و حسادت نسبت به روابط دیگران دارد. او یک زن تنهاست و به دنبال عشق میگردد. از رابطه پسرش با جوزی ناراحت است و نمیتواند رابطه آنها را بپذیرد. در صحنهای که وینسنت (پسر میشل) در حال بوسیدن جوزی است کاملاً حسادت در رفتار میشل پیداست. او در اصل یک جامعه گریز است که تنها زندگی کردن را خودآگاهانه انتخاب کرده است. تمامی رفتارهای میشل از کودکی تاکنون را میتوان با این تز ارزیابی کرد.
او بیش ازآنچه عاشق پاتریک و مورد تجاوز واقعشدن باشد نسبت به زندگی خوب پاتریک و ربکا احساس حسادت میکند. او درست پسازآنکه خانهی آنها و زندگی شاد آن دو را با دوربین مورد تجسس قرار میدهد اقدام به دعوت آنها به مهمانی شام میکند و در همان مهمانی تلاش میکند با نزدیک شدن به پاتریک زهر خودش را در زندگی آن دو بریزد. زمانیکه هوا طوفانی است میشل خیال میکند دیگر بهترین فرصت را پیداکرده و میتواند از این موقعیت برای جذب هرچه بیشتر پاتریک استفاده کند که ناکام میماند.
در سکانس مهمانی پایانی نیز میشل از دیدن رابطه خوب آنا و رابرت دچار حسادت میشود و بهسرعت همانجا اقدام به برهم زدن رابطه میان آن دو میکند.
اما این حسادت از آن نوع حسادتهای زنانهی عادی نیست، بلکه حسادتی ناشی «اختلال شخصیت ضداجتماعی» یا به عبارت سادهتر جامعه گریزی میشل است. میشل همهی نشانههای یک اختلال شخصیت ضداجتماعی را دارد: خودمحوری (عدم مراجعه به پلیس بعد از تجاوز و پخش شدن فیلم بین همکاران)، عدم حساسیت به نیازهای دیگران، عدم احساس نگرانی نسبت به دیگران (درباره مرگ مادر بهوضوح این رفتار دیده میشود)، عدم احساس گناه و پشیمانی از رفتارهای ناهنجار و آسیبزای خود، رفتارهای تکانشی (تغییرات ناگهانی و عمده در روابط جنسی مصداق رفتارهای تکانشی اوست)، رفتارهای فریبکارانه و عمدتاً متقاعد کننده برای جلب اعتماد دیگران، عدم وجود نشانههای اضطراب و افسردگی علیرغم تنهایی، اغواگری و لاابالیگری جنسی، آزار و اذیت نزدیکان (پدر، مادر و فرزند)،زودرنجی، تحریکپذیری و پرخاشگریهای کلامی و فیزیکی همه نشانههای اختلال شخصیت ضداجتماعی میشل است.
جامعه گریزی میشل به دو علت صورت گرفته است:
1- مهمترین عامل جامعه گریزی وراثت است. جنایتی که پدر میشل مرتکب شده است خود نشانهی جامعه گریزی اغراقآمیز او بوده است.
2- علت دیگری که غالبا منجر به جامعه گریزی فرد زیر 15 سال میشود، کنار گذاشته شدن فرد و بایکوت او توسط جامعه است. اتفاقی که به دلیل جنایت پدر، برای میشل رخداده است.
بنابراین رفتارهای میشل ناشی از حسادت جویی جامعه گریزانه اوست که تمایل به برهم زدن نظم در روابط دیگران دارد. این تفسیر توجیهکننده همه رفتارهای میشل است. همانطور که اشاره شد استقامت و عدم مراجعه به پلیس نشانه خودمحوری شدید میشل است. افراد جامعه گریز تمایلی به ابراز ضعف در مقابل جامعه ندارند و ترجیح میدهند مشکلات خود را خود به شیوه خود حل کنند. زمانیکه میشل تصادف میکند و گرفتار میشود ترجیح میدهد به متجاوز خود برای کمک زنگ بزند اما باز از پلیس یا مراکز امدادی دیگر تقاضای کمک نکند. این تماس نیز برای کشیدن نقشهای دیگر برای پاتریک است.
میشل ابتدا سعی میکند با اغواگری پاتریک را از زندگی بهظاهر خوب خودش جدا کند. اما زمانیکه متوجه میشود پاتریک همان متجاوز است جا میخورد و نمیتواند نقشه قبلی خودش را دنبال کند و برای کشیدن نقشه جدید نیاز به فرصت دارد و این فرصت را در حادثه رانندگی پیدا میکند و علیرغم عدم میل باطنی به مورد تجاوز واقعشدن، تصمیم میگیرد که با طرح یک نقشه به دو هدف برسد. اولین هدف همان به هم زدن زندگی پاتریک و ربکا است و هدف دیگر انتقام گرفتن از تجاوزکاری پاتریک.
هدف دوم بسیار منطبق بر یک رفتار کاملاً جامعه گریزانه است: انجام رفتارهای فریبکارانه جهت جلب اعتماد دیگران.
میشل مورد تجاوز قرارگرفته است اما اختلال شخصیت او به او اجازه نمیدهد که این را بهعنوان یک ضعف مطرح کند و همچنان خود را قوی نشان میدهد. او در تخیلاتش تمایل به درگیری فیزیکی و مغلوب کردن متجاوز دارد و این حادثه را یک ضعف برای خودش میداند و تمایل به انتقامجویی از متجاوز دارد. با برقراری ارتباط مجدد با پاتریک تماماً شاهد رفتارهای فریبکارانه از سوی میشل هستیم. او حتی از مورد تجاوز واقعشدن آسیب میبیند و درد میکشد اما برای جلب اعتماد پاتریک این رفتارها را بهصورت فریبکارانه انجام میدهد که درنهایت همین فریب خوردن و اعتماد است که موجب مرگ پاتریک میشود.
مسئله دیگری که در فیلم طرح شده است مواجهه میشل بعد از رفتارهای خرابکارانه خود است. او پس از موفقیت در به هم زدن روابط دیگران گویی چشمش به واقعیت باز میشود و درمیابد که روابط دیگران آنچنان که او خیال میکرده گرم و صمیمانه نبوده است. او پس از مرگ پاتریک در گفتگو با ربکا متوجه میشود که پاتریک هیچگاه نتوانسته به آن تمایلات درونی خودش برسد و زندگی سردی با ربکا داشته و گرایش شدید ربکا به معنویات و مذهب نیز همین است. همچنین در گفتگوی نهایی با آنا در گورستان نیز به همین مسئله میرسد.
اما فضای فیلم در طرح کردن مشکلات اطرافیان میشل و مسائل جنسی آنها درست بهمانند میزان جامعه گریزی خود میشل اغراقآمیز است. آنچه بیش از همه منطق روایی حاکم بر فیلم را بههمریخته است مشکل پاتریک است. پاتریک اذعان دارد که ابداً نمیتواند به رابطه سالم و عادی بپردازد و تنها به شیوه تجاوز است که تمایلات او برانگیخته میشود. اگر پاتریک یک نوجوان بود این مسئله قابلپذیرش بود، اما با سن و سالی که پاتریک دارد تاکنون در برآوردن تمایلات خود چه کرده است؟ آیا او یک متجاوز سرگردان در شهر است؟ چطور ممکن است در این سالها به دام نیفتاده باشد؟ او که در دومین اقدامش مورد جرح قرار میگیرد چطور از اقدامات قبلی گریخته است؟ آیا او خویشتنداری میکرده؟ اگر اینطور است چطور به میشل، آنهم ظرف چند روز، دوبار تجاوز میکند؟
عموماً اختلالات سادیستیک در آن حدی نیست که بیمار نتواند رابطه عادی داشته باشد. کسیکه در این حد دچار اختلال سادیستیک است که از روابط دیگر خودش محروم شده، اصولاً به پزشک مراجعه میکند و تحت درمان قرار میگیرد و هیجاناتش کنترل میشود و میتواند به روابط عادی نیز اندکاندک بازگردد. چطور است که پاتریک با این حد اغراقآمیز از هیجانات سادیستیک که برایش اختلالات بزرگی نیز ایجاد کرده، سرگردان در شهر میگردد؟ اینها سؤالاتی است که فیلم خودش ایجاد میکند و برای آنها پاسخ قانعکنندهای هم ندارد. مشخصاً این سؤالات به ذهن خود سازنده نیز رسیده است چون اینها را در قالب پرسشی از سوی میشل بیان میکند اما این فقط تکنیکی برای گریز از حل مسئله و فریب دادن مخاطب است و فیلم پاسخی برای عواقب این حد اغراقآمیز از اختلال سادیستیک پاتریک ندارد.
همچنین درباره پسرش و ریچارد نیز وضعیت اغراقآمیز است. بهتر بود شرایط اطرافیان میشل عادی یا حداقل یکی از روابط موجود در اطراف میشل عادی بود و بهواسطه میشل به اختلال کشیده میشد. این فضای اغراقآمیز جنبه تحمیلی بودن شرایط و وضعیت را برای میشل نیز به ذهن مخاطب میآورد و شخصیت او را نیز غیرقابلباور میکند. درحالیکه پردازش برای شخصیت ضداجتماعی میشل کاملاً دقیق صورت گرفته است و این تعمیم ناروا از فضای تحمیلی اطراف میشل به خودِ او، ناگزیر مخاطب را بهاشتباه میاندازد.