چه کسی دختر من را کشت؟

عنوان عجیب فیلم جدید مارتین مکدونا، نشان دهنده مضمون عجیب آن هم هست و برعکس عنوان طولانی اش، مدت زمان مناسبی دارد که به جرات می توان گفت حتی یک ثانیه آن اضافه نیست. فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» از آن دسته آثاری است که در سینمای پر زرق و برق هالیوود کم ساخته می شود. فیلم هایی با نوعی خشونت آمریکایی و صراحت مردم آنجا و صد البته طنز سیاه نهفته درون ماجرا که اغلب این نوع آثار از دل فیلم های برادران کوئن خارج می شود و حالا مک دونا هم با اینکه در گذشته با عنوانی مثل «در بروژ» نسبتا به این سبک و سیاق فیلمسازی سرک کشیده بود، این بار با تکاملی بسیار بهتر وارد این ژانر از فیلم شده و توانسته موفقیت خوبی را برای کارنامه هنری اش رقم بزند. نکات قوت فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» در یکی دو مورد خلاصه نشدند و نقاط ضعف آن هم به سختی گیر می آید. این یعنی اینکه با فیلمی فراتر از خوب مواجه هستید که گلدن گلوب امسال را به خانه برده و یکی از شایسته ترین فیلم های برنده جایزه اسکار سال جاری نیز هست.
در حال مرگ مورد تجاوز قرارگرفته و هنوز کسی دستگیر نشده است؛ چطور امکان دارد ريیس «ویلوفبی»؟ این سه جمله روی سه بیلبورد در جاده ای متروک و خارج از شهر، توسط مادری داغدار و عصبانی قرار گرفته و خشم او را نسبت به پلیس شهر خود نشان می دهد. او درباره قتل دخترش، آنجلا (با بازی کاترین نیوتون) صحبت می کند که نزدیک به یک سال پیش در همین جاده بی آب و علف رخ داده و هنوز هم قاتل آنجلا پیدا نشده است. ویلوفبی نیز رییس پلیس شهر محسوب می شود (با بازی وودی هارلسون) که به تازگی به بیماری سرطان نیز دچار شده ولی همچنان در عنوان شغلی خود پیش همکارانش از جمله دیکسون (با بازی سام راکول) در اداره پلیس سخت مشغول به کار است. عده بسیاری از مردم با اقدام مادر مبنی بر اجاره کردن این سه بیلبورد و چسباندن این سه جمله اعتراضی روی آن مخالف هستند و عده ای دیگر آن را ستایش میکنند. اما اعتراض مادر به گفته او تنها راهکار برای یادآوری پلیس است که هنوز ماجرای قتل دخترش را حل نکرده و پرونده آنجلا را نیمه کاره رها کرده اند... . شاید بعد از خواندن این سطور اولین فکری که به خواننده برسد، این باشد که با یک فیلم جنايی روبهرو است. این موضوع وقتی قوت می گیرد که در بسیاری از سایت های معرفی فیلم نیز واژه ژانر جنایی-معمایی در کنار اسم فیلم دیده می شود اما به واقع این اثر بیشتر از آنکه یک فیلم معمایی محسوب شود، یک درام با اسانس خشونت و طنز گوتیک(سیاه) است که به بعد جنایی ماجرا نمی پردازد و زوایا و ابعاد جدیدی از آن را برای بیننده می گشاید. داستان و فیلمنامه بی نقص فیلم یکی از برگ های اصلی برنده آن به شمار رفته و این موضوع قدرت فیلمنامه خوب برای داشتن یك فیلم خوب و موفق را دوباره ثابت میکند. (هرچند فروش حدود 30 میلیون دلاری فیلم چندان موفقیت آمیز نبوده اما به خاطر بودجه کم آن بازهم تا حدودي قابل قبول به حساب می آید. ضمن اینکه شايد بعد از درخشیدن فیلم لااقل در یکی دو جایزه در مراسم اسکار امسال این میزان فروش کمی رشد پیدا کند). در کنار فیلمنامه بی نقص و پر از دیالوگ های ناب (که همین دیالوگها بخش اعظمی از قدرت اداکنندگان آنها یعنی بازیگران را به همراه دارند) استفاده از بازیگران قدر توانسته ارزش فیلم را دو چندان کند. تیم بازیگری فیلم بسیار حرفه ای کار کرده اند و حتی نقش آفرینان فرعی به خوبی از عهده کار خود بر آمده اند. مادر عصبانی یعنی میلدرد، با بازی فرانسس مکدورمند ذره ذره جنون خود را به بیننده نشان می دهد و علت این جنون نیز در لا به لای فیلم توضیح داده می شود. رفتار و گفتار او شخصیت بی نظیری را خلق کرده که در عین روی اعصاب بودن، می شود برای او دل سوزاند. علیه او بودن در تک تک کاراکترها دیده می شود و تنها بودن مادر در این حرکت بیلبوردها او را تنهاتر می کند. این حجم از تنهایی و خشونت به خوبی در نگاه و حتی نحوه راه رفتن مکدورمند دیده می شود. وودی هارلسون نیز که اين اواخر به دليل بازی در چند فیلم و نقش مناسب به جرگه بازیگران محبوب بسیاری از منتقدان تبدیل شده نیز با وجود حضور کوتاهش، در یک مونولوگ چند دقیقه ای چنان با احساسات مخاطب بازی می کند که اشک را از چشمان سرازیر می کند. سام راکول هم به خوبی می تواند نقشی دوگانه را روی پرده سینما به تصویر بکشد و تکامل او در راه کارآگاه شدن نه غیرمنطقی به نظر می رسد و نه غیرقابل باور. شاید هرکس دیگری جای او این نقش را بازی می کرد فقط به بعد نفرت انگیز بودن کاراکتر دیکسون نزدیک می شد و نمی توانست او را به بیننده در هر دو حالت خود معرفی کند.تمام بازیگران فیلم کاراکترهای زخم خورده و دارای مشکلات خودشان را به زیبایی به تصویر می کشند و همین دو مساله برای خوب بودن یک فیلم کفایت می کند. اما «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» پا را فراتر گذاشته و در برخی جزییات دیگر فیلمسازی نیز عناصر خوبی را به بدنه فیلم پیوند زده تا شاهد خلق یک فیلم بی نقص باشیم.
فیلمبرداری توسط بن دیویس، فیلمبرداری بریتانیایی الاصل، در کارولاینای شمالی انجام شده است؛ فیلمبرداریای دقیق، حرفهای و روان، بدون هرگونه مشکل. طراح صحنه نیز، اینبال وینبرگ، جذابیت خیابان اصلی شهر را به زیبایی و بدون زیادهروی به تصویر کشیده است. اما فراتر از جلوههای بصری، عمق فیلم را باید در کارهای کارتر بورول جستوجو کرد، آهنگساز فیلم که به خوبی میتوان طعم موسیقی اصیل آمریکایی و عناصر و ریشههای آنرا در آهنگهای منتخبش یافت.
گرچه نمادگرایی در فیلم برای بینندگان هوشمندتر بیداد می کند اما کلیت و هسته اصلی فیلمنامه فارغ از درک این موضوعات نیز برای عموم مردم جذاب و دوست داشتنی است. البته این نمادها در یک زمره مورد دسته بندی قرار نمی گیرند و از کنایه های سیاسی اجتماعی (بیلبوردها) تا فلسفی (آهوی کنار این بیلبوردها) و حتی اقتصادی ( مغازه ای که میلدرد در آن کار می کند) و حتی مضمون هایی ضد جنگ (نظامی دوست ویلوفبی) یا انتقاد از وضعیت جوانان امروزی (دوست دختر جدید شوهر سابق میلدرد) در این میان وجود دارد که فقط به ارزش فیلم اضافه می کنند. به قول منتقد معروف سینمایی، استیو پاند، چگونه میتوان فیلمی را با صحنه تجاوز و قتل یک دختر نوجوان شروع کرد آن هم در حالی که مخاطب مشغول خندیدن به دنیای سیاه ولی بی شیله پیله فیلم باشد؟ سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری به زیبایی این کار را کرده و پایان بی نظیر آن (که مشابه دیگر آثار هالیوودی نیست و البته چیزی هم نیست که مخاطب از لحظه اول به فکرش برسد) توانسته این اثر را در جایگاه مناسبی قرار دهد که از عموم منتقدان امتیازات بالا دریافت کند و در بیشتر جوایز سینمایی سهم خوبی داشته باشد. فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری مدیون مهر و امضای کارگردان و نویسنده ای هوشمند است که تمامی عناصر را به خوبی در یک مکانیزم سینمایی قرار داده و خشونتی متجاوزانه و طنزی سیاه را در فضایی مملو از ترس و وحشت به مخاطب عرضه می کند.