جستجو در سایت

1393/12/09 00:00

ویپلش : کنسرت ، بدون قصه

ویپلش : کنسرت ، بدون قصه
یک ریتم خوب و ضرباهنگ بی نظیر موسیقی جاز بدون شک هر مخاطبی را فریب می دهد و سحر می کند «ویپلش» دامین شزل جوان و نویسنده اثار مستند و کوچک هالیوود در موضوع موسیقی اینبار بهترین استفاده را از جاز کرده است و ضعف های اصلی خود را پوشش داده است ، سه بار ویپلش را دیدم بار نخست برخی لحظات را گذرا می دیدم ، درست در سکانس حضور درامرز سوم متوقف شدم و فیلم را تا انتهایش و همچنین هدف و سکانس های بعدی را ساده از پیش خواندم و موسیقی فیلم هم به سادگی گم شد ریتم فیلم به بهانه موسیقی سقوط نکرده بود اما یک شکاف و گسستگی در سیالیت فیلم بوجود آمده بود ، بار دوم فیلم را آهسته تر دیدم تا شاید تغییرات ریز و جزئیاتش را هم مشاهده کنم ، فیلم همان ریتم خوب موسیقی جاز را داشت اما باز هم محکوم به شکست بود و در سومین تماشا قانع شدم که ویپلش فیلم موفقی نیست و جاز است که همچنان موفق و درخشان است بازیگر نقش اول ویپلش هیچ کنش و واکنش و هیجان و احساسی نسبت به مسائل پیرامونش ندارد و دیکته شده عمل می کند که مبادا از نت های موسیقی جاز عقب بماند یا کم بگذارد و بیشتر در ساختار یک نوازنده و ترس از لمس نشدن یک نوازنده برای مخاطب گم شده است تا اینکه یک شخصیت باشد و این برخلاف جی کی سیمونز است ، همین مشکل را هم شکارچی روباه بنت میلر داراست ، نقش اول در درام «از الات موسیقی» گمشده است و زندگی اش جریان خاصی ندارد ، خانواده ای جز یک پدر بی ربط و خاکستری ندارد و اطراف و خرده پیرنگ هایش مهم نیستند و شخصیت اصلی فیلم بی پرداخت باقی می ماند و این ضعف دری به ضعف اصلی فیلم می گشاید «فیلمنامه و هدف» ، فیلمنامه باید برای هدف نهایی ترسیم شود ، اما هدف نهایی چیست ، هدف نهایی موفقیت است یا بلوغ یا ساختار یک ستاره موسیقی جاز؟ فیلم از هدف نهایی اش باز می ماند و دلیلش شکستگی و انفصال وسط فیلم است درست پس از صحنه درگیری اندرو «مایلز تالر» و فلچر «جی کی سیمونز» روی سن ، البته پیش از این صحنه هم فیلمنامه ، شخصیت قدرتمند با پشتکار و مغروری از اندرو نمی سازد و فقط شخصیت او را با کوبیدن بر درام معرفی می کند با چه هدفی؟ و ناگهان بعد از درگیری با فلچر سبک زندگی و همه چیز عوض می شود پدر و خانواده خاکستری باز هم خاکستری و بی هویت باقی می مانند و فقط به نشانه مخالفت با موسیقی نشان داده می شوند که بیا و ببین که حرف ما حق بوده است. اندرو هم بدون پرداخت فیلمنامه ای فلچر را می فروشد ، در حالیکه هیچ خبری از حضور و شکایت والدین دیگر شاگردان نیست ، کاتهای کوتاه زندگی جدید و روزمره و بی هویت اندرو را به تصویر می کشند و سریعا بدون ایجاد هیچ تنش و دور افتادگی با یک آگهی و دیدار مجدد داستان عوض می شود و به سابقش باز می گردد ، آخر هفته ای هم که قرار بود زمان اندیشیدن اندرو به حرف های فلچر باشد سر نمی رسد و به سرعت کنسرت و اندرو بعنوان درامرز اصلی ، اندرو چند ماهی است که دست به درام هم نزده است ، برای پیشرفت و جهش داستان هیچ هیجان و امیدی زنده نمی شود و حتی دخترک وصله ای هم به فیلم و زندگی اندرو باز نمی گردد و پدر خاکستری همچنان موسیقی را نفی می کند آن هم بدون اجبار و … و فضا یک اتمسفر به شدت خنثی و زرد و خاکستری است که امیدی به ظهور یک چارلی پارکر بعنوان ستاره موسیقی جاز نمی رود بلکه نهایت هدف ترسیم شده فیلم راه افتادن کار گروه موسیقی در شب افتتاحیه یک جشن موسیقی است نه یک درخشش خاص فلچر هم پس از اخراج از هنرستان موسیقی حذف می شود و آنچنان تنزلی می یابد که نوازنده کافه و بار می شود ، حال چگونه است که اجرای مراسم افتتاحیه این جشن معتبر موسیقی جاز را به استاد بی اخلاق و اخراج شده سابق هنرستان موسیقی شیفر سپرده اند خلاء مهم تر فیلم همان دوران دوری اندرو از درام و جاز است که گویی برای فیلمنامه نویس «دامین شزل» فراموش شده است و گذرا و سریع از این وقفه طولانی و مهم می گذرد نهایت قدرت فیلم «بازی» جی کی سیمونز است که شخصیت پرداخت شده تری نسبت به دیگر کاراکترها داراست اما همچنان فاقد شخصیت پردازی کامل از حال روز و گذشته یک رهبر ارکستر در بهترین هنرستان موسیقی کشور است ، اینکه او بهترین فرد در بهترین مکان تدریس موسیقی است را نباید خودش به زبان بیاورد بلکه باید شخصیتی برای او و شیفر بعنوان بهترین هنرستان موسیقی در فیلمنامه دامین شزل ساخته و پرداخته شود تا مخاطب از لحاظ بصری و حتی ساختار شنیدن موسیقی ها به این باور برسد آنچنان که ایناریتو شخصیتی فوق العاده ای بوسیله ادوارد نورتون در مرد پرنده خلق می کند و یا لینکلتر با اتان هاوک درام «ژانر» ویپلش در هاله ای از موسیقی گم شده است و فیلم فاقد رابطه هاست و بیشتر اجرای موسیقی و کنسرت است تا لحظات درام و پرداخت به سینما و قصه گویی