شورش

گدار در طول کارنامه خود هیچ وقت به دنبال ساخت یک " فیلم سینمایی" نیست. بلکه او می خواهد " سینما " را بسازد. گدار به دنبال سینمایی است که در آن نه شاهد رئالیسمی خام و دست نخورده باشیم، و نه خیال پردازی های اگزجره. سینما نه مانند آیینه ای باشد که به بازتاب واقعیات بپردازد، و نه صرفا خیال پردازی هایی رویایی. بلکه از نظر گدار سینما چیزی میان این دو است. و در آثارش به دنبال کشف قابلیت های بیانی این نوع ساختار سینمایی است. شاید بی راه نباشد اگر بگوییم گدار در فیلم هایش برای ما بیانیه می خواند. بیانیه ای در مورد وضعیت انسان ها، جامعه پاپ دهه 60 پاریس، قابلیت های بیانی سینما و .. . بیانیه هایی آکنده از کدهایی که از دل فرهنگ رسمی و غیر رسمی پاریس می آید. شاید بتوان اولین جلوه های پاپ آرت در سینما را به روشنی در "پیرو خله" دید. به همین دلیل است که شاید بتوان گفت گدار هیچ گاه در طول کارنامه خود، فیلمی کامل نساخت. زیرا هدف او ساختن روایتی در چارچوب های دراماتیک معمول نبود.بنابراین نباید متر برای قضاوت و تحلیل دنیای او، همان متری باشد که با آن آثار دیگر کارگردانان را بررسی می کنیم. همین امر سبب می شود که فیلم های گدار دارای ساختار بسته ای نباشند. میان "ساخت" و " ساختار" تفاوت آشکاری وجود دارد. ساخت دیگر کارش تمام است. چیزی است که به مرحله ثبات و پایداری رسیده و وضعیت ما در برابرش مشخص و معین است. اما ساختار سوژه ای است در حال حرکت و تکامل. مدام از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود، و شاید بتوان گفت هر آن حیات تازه ای را تجربه می کند. ساختار هیچ گاه بسته نمی شود. بلکه باز است و قابل تجربه و تحلیل. فیلم های گدار به راستی دارای ساختار باز هستند. پس بنابر تعریف مشخص و دراماتیکی که در مورد پایان روایت وجود دارد- مبنی بر اینکه پایان الزاما به معنای پاسخ دادن به تمام سوال های باقی مانده نیست؛ بلکه پایان به معنای بسته شدن ساختار است- می توان این ادعا را مطرح کرد که فیلم های گدار هیچ گاه دارای پایان نیستند. باز هستند و می توان در دوره های مختلف زمانی آن را مورد بررسی قرار داده و تاویل های مختلفی را از آن داشت. به همین دلیل است که بازیگوشی های متعدد گدار هنوز هم زنده اند و شاید بتوان گفت بعد از گدار تاریخ سینما اتفاق جدیدی را فعلا تجربه نکرده است. شاید زمانی که او در تیتراژ فیلم تعطیلات آخر هفته خود به جای پایان می نویسد: " پایان سینما" را جاه طلبانه و به شدت خودخواهانه تلقی کنیم، ولی تاریخ این را به ما نشان می دهد که فعلا سینما از منظر تئوریک پس از گدار دوره خاص دیگری را در چهل سال اخیر تجربه نکرده است. پس بهتر است برای تحلیل دنیای گدار با متر او وارد شویم.تا بتوانیم نظرگاه درستی نسبت به او و جایگاه انکار ناپذیرش در تاریخ سینما داشته باشیم. دسته پخش و پلا روایتی است هجو آلود از یک داستان گنگستری. روایت دانای کلی که داستان دزدی احمقانه و به شدت مبتذل و دم دستی سه کاراکترش را از خانه آن پیرزن برایمان تعریف می کند. گویا یک گروه دوستانه در کافه ای نشسته اند، و یک نفر از بینشان دارد داستانی احمقانه و در عین حال تلخ را از یک دزدی برایشان تعریف می کند. با همان بازیگوشی ها و سرخوشی ها. کاراکتر هایی که به شکلی عمدی آماتور هستند و تک بعدی. گدار به شدت بر کارکرد نمایشی بودن موقعیت و اکت آن ها تاکید دارد . گویا آن ها به مانند ابتدای فیلم و شوخی هایشان با فیلم های گنگستری، صرفا ادای قهرمان های این نوع فیلم ها را در می آورند. نقطه مرکزی این سرقت دختر جوانی است که پیش پیرزنی زندگی می کند. پیرزنی که به مانند داستان های ادگار آلن پو در خانه ای ویکتوریایی زندگی می کند و حجم زیادی از پول را در کمد خانه اش پنهان کرده. دختر به دنبال فرار از روزمرگی زندگی خویش است. هیجان می خواهد. او به مانند " پیرو خله" زندگی مدرن و کلاس زبان رفتن و سایر مناسبات روزمره خسته اش کرده. پس طرح دوستی ای را با دو جوان آسمان جل می بندد تا با کمک همدیگر پول را سرقت کنند. اما دو ضلع دیگر این ماجرا- یعنی دو کاراکتر مرد- بیش از دختر مضحک هستند. زیرا اصلا نمی دانند که از زندگی چه می خواهند. آن ها مصرانه دنبال سرقت پولی هستند که اصلا نمی دانند مبلغش چقدر است! و اینکه با آن پول میخواهند چه کار کنند؟ به چه دردشان می خورد؟ چه برنامه ای برایش دارند؟ آن ها به شکلی مضحکی فقط می خواهند دزدی کنند! و ادای خشن بودن را در بیاورند. و شاید در نگاهی دیگر به دنبال این هستند که بازی کنند. بازی نقش دو دزدی که قرار است مثلا درگیر ماجرایی هیجان انگیز بشوند. اما گدار با بی رحمی هرچه تمام تر تمام عناصر تعلیق آمیز داستان را حذف می کند، و هیجان را در مخاطب می کشد. او با آن دوربین روی دست مستند گونه اش، و عدم نورپردازی و قاب هایی که گویا همینطور اتفاقی بسته شده اند، به دنبال گذر از واقعیت به خیال است. از صحنه زن مچاله شده و مرده در کمد کات می کند به همان زن که سرپا ایتساده و پول را با رفیقش تقسیم می کند. از خیابان های خلوت حومه پاریس و درخت های کنارش کات می کند به کافه ای که در آن بازیگوشی می کند. کافه ای که کاراکتر ها نشسته اند و حرفی برای گفتن با یکدیگر ندارند! یکی از آن ها به دیگری پیشنهاد می کند بیایید یک دقیقه سکوت کنیم. و ناگهان صدای فیلم به مدت یک دقیقه قطع می شود. یا همان سکانس رقص معروف که مدام موسیقی قطع می شود و ما صدای راوی را می شنویم که می گوید هرکارکتری الان دارد چه فکری می کند. فکرهایی که نشان می دهد این سه آدم چقدر از یکدیگر جدا هستند و هرکدام در عالمی سیر می کند. به واقع می توان گفت که گویا کاراکتر ها حیات مشخص و مستقلی از جهان داستان ندارند. آن ها صرفا مهره هایی هستند که توسط راوی دانای کلِ بی خیال مدام این ور و آن ور می شوند. در جایی از فیلم دختر خطاب به یکی از مردها می گوید که نمی شود نقشه سرقت دقیق و بدون اشتباه و سرراست پیش برود. زیرا در اکثر فیلم ها و داستان ها همیشه در دقیقه نود اتفاقی می افتد و همه چیز به هم می ریزد و تراژدی اتفاق می افتد. و شاید به همین دلیل است که راوی در ادامه داستانش را تراژیک می کند، و کاراکترش را با آن شکل اگزجره و مضحک می کشد! کاراکتر دیگر را هم بر می دارد و به آن سوی دنیا می برد. و در پایان این نریتور است که می گوید باید منتظر فیلم بعدی باشیم که داستان این دو کاراکتر سفر کرده را به صورتی تکنی کالر و سینما اسکوپ نمایش خواهد داد! گدار گویا هیچ چیزی را جدی نمی گیرد، و باز به همان مانیفست همیشگی خود می پردازد. انسان هایی تنها در دنیای مدرن. و آدم هایی که نمی توانند به یکدیگر وصل شوند. و شاید حتی وقتی هم که در کنار یکدیگر هستند در دنیایی دیگر سیر می کنند. مثلا نگاه کنید به دکوپاژ های گدار در گفت و گوهای دونفره. که اکثرا نما را به صورت کاراکتر دیگری کات می کند، در حالی که صدای کاراکتر مقابلش را می شنویم. یا نماهایی که در آن انسان ها را از پشت نشانمان می دهد و صدای گفت و گویشان را می شنویم. گدار به تنهایی و سردی روابط مدرن اشاره می کند و آن را نقد می کند. او در این فیلم به مانند فیلم های خبری با پن های ناشیانه، و نورپردازی رئال، می خواهد خیال پردازی کند و در عین شیفتگی به داستان های گنگستری آمریکایی، نفرتش را از آن نوع سینما – با هجو این گونه سینمایی- نشانمان می دهد. یک موجود و مخلوق پارادوسیکالی که در عین حال به شدت جذاب است.