نقد فیلمهای کن

در ابتدا ممکن است تصور کنید که طنز داستان و در کل حرف آن در این است که شعر و شاعرانه ها بد و ناخوشایند هستند و تعهد پاترسون به آن یک توهم تراژی کمیک است ولی در اشتباهید.
اثر جدید جیم جارموش در بخش مسابقه ی جشنواره ی کن یک فیلم لذتبخش است ، نثر مسجعی از یک کمدی تحقیر یا تواضعی ظریف و پذیرفتن زندگی آن گونه که هست. فیلم در مورد آن نادرترین چیزیست که در هنر همچون زندگی وجود دارد ؛ یک ازدواج موفق . همچون گذشته جارموش نشان میدهد که مثل ریچارد لینکلیتر و جان سِیلز فیلمسازیست که به شدت آمریکاییست بدون اینکه هالیوودی باشد که این دو اصطلاح بسیار باهم متفاوت اند. آدام درایور نقش یک راننده اتوبوس و یک شاعر گمنام به اسم پاترسون را بازی میکند که در پاترسون نیوجرسی کار میکند . او به مکالمات مسافرانش متفکرانه و به دقت گوش میدهد و در وقت ناهارش شعر مینویسد. یکی بودن نام او و زادگاهش به او حسی غرورآمیز میدهد ، حسی از هویت و مالکیت و همچنین احساسی جالب در مورد وجود ارتباطات کیهانی و کارمایی در این انطباق نام ها . پاترسون ظاهرا زمان در ارتش خدمت میکرده ، گذشته ای که هیچوقت بحثی از آن به میان نمی آید ولی مشخصا این گذشته او را برای کنشی قهرمانانه در صحنه ی آخر آماده کرده است . مثل آثار دیگر جارموش و شهر های به نمایش درآمده در آنها این شهر هم کاملا شلوغ و پراز مردم نیست . شهر های فیلم های او تقریبا مانند بیابان هایی ترسناک هستند ولی هرلحظه ممکن است شخصی ظاهر شود و با قهرمان گفت و گو کند که بیشتر از جهاتی یادآور فیلم " گست داگ : راه سامورائی" است.
لورا همسر پاترسون توسط گلشیفته فرهانی که یکی از ستارگان بزرگ و جذاب ایران است نقش آفرینی میشود او قبلا در فیلم هایی چون "درباره ی الی" اصغر فرهادی و "سنگ صبور" عتیق رحیمی هنرنمایی کرده است. این زوج سگ بولداگی دارند که در گوشه ای خس خس میکند. هیچ بک گراندی از اینکه آنها چگونه با هم آشنا شدند مطرح نمی شود و فقط رابطه ی آنها به تصویر کشیده می شود . لورا زن خانه داری است اما علایق هنری فراوانی دارد و خوشحال و با اطمینان از فرصت های کاری خود آگاه است. او نقاشی ، طراحی و دکوراسیون منزل انجام میدهد ، کاپ کیک میپزد و در فروشگاه کشاورزان آنها را میفروشد ، همچنین به قصد تبدیل شدن به خواننده ای بزرگ در حال یادگیری گیتار است . مهمتر اینکه هیچ چیز احمقانه و کنایه آمیزی در مورد هر یک از این ها وجود ندارد ، کیک هایش خوشمزه اند ، طراحی هایش فوق العاده اند و فقط با یک روز تمرین صدایی که از گیتارش خارج میشود گوش نواز است . پاترسون به شخصه خیلی متفاوت است . برخلاف لورا او هیچ تصوری از موفق شدن در کار شعر و شاعری اش ندارد و حتی نوشته هایش را به کسی به جز لورا نشان نمیدهد . در هیچ جلسه ی نقد شعری شرکت نمیکند ، کارهایش را به هیچ مجله یا سایتی نمیفرستد و آنها را در فضای مجازی هم منتشر نمیکند . لورا به او میگوید که باید شعرهایش را به دیگران نشان دهد و منتشر کند . مشکل همیشگی و سنتی شاعران ، نقاشان یا آهنگسازان فیلم این است که با وجود اینکه آنها واقعا خوب هستند در صورت عرضه ی کارشان ممکن است شاهکارشان نتواند مخاطب را متقاعد کند ، این همینطور ممکن است برای مخاطبین این فیلم هم رخ دهد . در بعضی صحنه های احساسی از مخاطب خواسته میشود که به فیلم اعتماد کند . در این مواقع طنز و کنایه بهترین و مطمئن ترین گزینه است ولی با این روند فیلمنامه ی پاترسون چیزی از این دست به ما عرضه نمیشود . اشعار پاترسون با دست خطی درهم و برهم درحالی که او در حال نوشتن آنها در دقترچه اش است بر روی تصویر ظاهر میشوند . اشعار او ساده ، عامیانه و شبیه شعرهای روزنامه های محلی هستند . برای سرودن آنها شاید از ویلیام کارلوس ویلیامز شاعر معروف شهر پترسن و شعر کوتاه او This Is Just To Say درباره ی خوردن آلوها که به درستی ویا به اشتباه معروفترین شعر او معرفی میشود الهام گرفته باشد . پاترسون این شعر را بلند برای همسرش میخواند . جارموش ریتم را با توجه به کار پترسن که حقیقتا ساکن ، آرام و ساده است به سختی کنترل میکند. در ابتدا ممکن است تصور کنید که طنز داستان و در کل حرف آن در این است که شعر و شاعرانه ها بد و ناخوشایند هستند و تعهد پاترسون به آن یک توهم تراژی کمیک است ولی در اشتباهید. فیلم کارهای اورا تحقیر و مسخره نمی کند اما به آنها احترام هم نمیگذارد . برای پاترسون شعرهایش تنها جزی از زندگیش است مانند کارکردنش ، عشق به شهرش و عشق به زندگی اش . آنها از زندگی اش جدا نیستند و آن را تغییر نمیدهند و یا به عنوان اثری هنری و درخشان که او را پولدار و معروف کند در زندگی او معرفی نمیشوند. شعرها فقط قسمتی از سبک زندگی او هستند قسمتی از وجود بی سرو صدا ولی غنی و عمیق تثبیت شده ی او که شامل قدم زدن شبانه ی او با سگش به یک کافه ی محلی میشود ، جایی که او با دکتری هم صحبت و به زوج جوانی که در حال گذراندن دوره ی اختلافی هستند علاقه مند میشود .
اینها به آن معنی نیست که بگویم او شعرهایش را جدی نمیگیرد . او یک کتابخوان قهار است و خلوتگاهی با کتاب های بسیار در انبارش دارد ، کتاب هایی از جمله آثار فرانک اوهارا و دیوید فاستر والاس. او به ارزش شعرهایش باور دارد و ترحم آمیز است وقتی او متوجه میشود که زندگی و کارش در اتوبوسرانی و بعد از آن شعر خلاصه شده است .
پاترسون و لورا بچه ای ندارند و جارموش این موضوع را به صورت غیر مستقیم و با حالت تهوع های تکرار شونده ، خیلی بامزه و زیرکانه به یکی از آن تاثیر های نظام و الگوهای کیهانی که پترسن همیشه به آنها اشاره میکند ، وصل میکند . یک صبح لورا میگوید که خواب دیده آنها دو بچه ی دوقلو دارند ، از آن لحظه به بعد پاترسون به دقلوها در سرتاسر شهر توجه میکند . مسئله بچه دارشدن یا نشدن به عنوان قسمتی از برنامه ی آینده ی خوش آنها بی جواب باقی میماند . این فیلم فوق العاده دوست داشتنی است .
مترجم : عبدالرضا سلیمی