صخره ها چشم دارند.

خواب زمستانی آخرین ساختهی فیلمساز ترکیهای نوری بیلگه جیلان است که در شصت و هفتمین دورهی جشنوارهی فیلم کن توانست نخل طلایی را از آن خود کند. جیلان عکاس و فیلمساز ترکیهای فیلمنامه را توسط همسرش ابرو نوشته است. نوری بیلگه جیران متولد 1959 در استانبول است. وی فعالیت هنری خود را با عکاسی شروع کرد. عکسهایی که او میگرفت بعدها لوکیشن بسیاری از فیلمهایش شدند. از جمله همین فیلم خواب زمستانی.
در هتلی در دل کوهها و صخرههایی که با چشمانی گشاده به ما زل زدهاند تا ما درونشان را ببینیم، آیدین صاحب هتل، که در جوانی در استانبول تئاتر میخوانده و بازیگر بوده همراه با همسر زیبا و خیلی جوانتر از خودش، نهال و خواهر مطلقهاش نجلا در طبیعت زمستانی منطقه در رفاه و آرامش ظاهری زندگی یکنواختی را میگذرانند. آیدین که ظاهراً تنها پسر حقیقی پدر است و تمام مایملک او را به ارث برده و آنطور که خودش میگوید بر خلاف میلش مجبور شده تئاتر را ول کند و به روستای آبا و اجدادیش بازگردد تا به میراث پدر بپردازد و نقش پادشاه را در این روستا بازی کند کاری که قطعاً در استانبول نمیتوانسته انجام دهد. و شاید به همین دلیل است که زادگاهش برگشته تا شاید بتواند اندیشههای خودش را به خورد روستاییان بدهد. فیلم با تصویری از آیدین در دل صخرهها و درختان و طبیعت زرد و خشک زمستانی شروع میشود که خود نشانهای است از پیری و خداوندگار بودن وی در روستایی دور افتاده. و بعد چهرهی بیروح ولی مغرور آیدین که به توریستها زل زدهاست. همین تصویر کوتاه میتواند تمام شخصیت آیدین را در فیلم بازگو کند: فردی مغرور که میخواهد عقایدش را به اطرافیان تحمیل کند. اما اتفاقاتی میافتد که وی را برآن میدارد تا به درون خود سفر کند و رفتار خود را تصحیح کند. وی همچنین در روزنامهای محلی –از روی شکم سیری و پز روشنفکری- مقالاتی مختلف در باب مسائلی مختلف مینویسد و به همه چیز خرده میگیرد، که این کار هم کمکم با واکنش نجلا روبرو میشود. این یکنواختی سکرت آور زمستانی توسط پسر بچهای بهم میریزد. وی به سمت ماشین آیدین سنگی پرتاب میکند و به حساب خودش میخواسته انتقام پدرش، اسماعیل را از آیدین بگیرد. چرا که آیدین اموال وی را به دلیل عدم پرداخت اجاره مصادره کردهاست. این اتفاق و حضور مکرر برادر اسماعیل، حاج حمدی برای دست بوسی و بخشش باعث میشود که این جنگ طبقاتی با وضوح بیشتری دیده شود. مخصوصاً سکانس دست بوسی پسربچه که نوعی حظ بردن را در رفتار و حرکات آیدین میتوان دید. با این اتفاق به تدریج ما چهرهی دیگر آیدین و خانوادهی او را میببینیم. اکنون دیگر اعضای خانواده روبروی هم میایستند و در برابر هم واکنش نشان میدهند. نجلا ابتدای فیلم خواهری بود دلسوز و به فکر برادر اما به تدریج میفهمیم که وی از سر ناچاری و اینکه این هتل سهم او نیز هست در آنجا به سر میبرد. نهال زنی است که رابطهاش با شوهرش به هر دلیلی رو به اضمحلال است و دل به کارهای خیریه بستهاست و برای خودش اسم و رسمی برهم زده است اما به محض اینکه پای آیدین به این کار باز میشود با او برخورد میکند و البته که آیدین با آن لبخند و نگاه عاقل اندر سفیح و نگاه از بالا خود در سکانسی که در اتاق نهال صورت میگیرد بجای نقش شوهر نقش پدر او را بازی میکند. در این سکانس استفاده از جایگاه دوربین و نورپردازی به گونهای حالت خدایگونهی آیدین را قوت میبخشد و باعث رنجش بیش از بیش نهال میشود. نهال بعد از رفتن آیدین به خانهی اسماعیل میرود و شاید برای آزار آیدین یا تسکین غرور زخم خوردهی خودش و نه از سر دلسوزی مبلغ زیادی پول را به او میدهد ولی اسماعیل که مرموزترین شخصیت فیلم و با ثباتترین آنهاست است تمام پول را در آتش میاندازد و غرور نهال را به آتش میکشد تا غرور خودش و پسرش را حفظ میکند، و پای وجدان را وسط میکشد. درست در سکانس بعد معلم از قول شکسپیر در مورد وجدان اینگونه میگوید که میتوان آن را سنگ بنای داستان خواب زمستانی دانست:« وجدان چيزي جز يک واژه که ضعيفان براي ترساندن قدرتمندان استفاده مي کنند، نيست.» از طرفی به تدریج آیدین آن اثر خدا گونهی خود را از دست میدهد. دیگر زنش از او صراحتاً متنفر است و خواهرش کاری به کار او ندارد. آیدین درست شبیه همان اسبی شده بود که در رودخانه دست و پا میزد و او – و ما – صدای نفسهایش را میشنید. آیدین شاید خیلی دلش میخواست جای آن میهمان هتل باشد که با موتورش به جایی بیمکان سفر میکند اما دیگر وقتش را ندارد و شاید برای همین آن اسب را آزاد کرد. نهایتاً در انتهای فیلم آیدین ساز رفتن میزند. او میخواهد به استانبول برود جایی که خودش هم میداند در آنجا دوام نمیآورد پس منصرف میشود و شبی را در کنار دوستش و معلم، که آیدین زیاد دل خوشی از او ندارد به عیاشی میگذراند و تمام آن اراجیفی که تا به حال گفته را بالا میآورد و فردای آنروز بالاخره بعد از مدت زیادی پیاده روی میتواند خرگوشی را شکار کند و نفس راحتی میکشد. شاید خرگوش همان غرور اوست که وی حال به آن پی برده و او را میکشد برای همین در راه بازگشت آن روستایی که در ابتدای فیلم دخترک از او درخواست کمک کرده بود را میبیند، گویی حال چشمانش باز شده و اطراف را بهتر میبیند. به خانه باز میگردد. اینبار نهال از بالا به او نگاه میکند. هر دو تغییر کردهاند و ظاهراً پذیرفتهاند با هم کنار بیایند. آیدین به جای نوشتن مقالات در مورد مسائل مختلف تصمیم میگیرد کار نیمه تمامش را تمام کند: نوشتن تاریخ تئاتر ترکیه. هر چند ممکن است خودش سهمی در آن نداشته باشد.
در تصویر آخر فیلم برف چشمان صخرهها را بستهاست و هتل ظاهر آرام خود را حفظ کردهاست و به خواب رفته است؛ به خوابی زمستانی.