واماندهْ میانِ ژانرها

«واماندهْ میانِ ژانرها»
نماهای بسته و کاتهای سریع از همان نماهای نخستین فیلم به دیدگان مخاطب هجوم میآورند. و این روند، به طور کلّی، تا انتهای فیلم حفظ میشود. در عوض این فیلم، به خوبی، سکانس درخشانِ فیلم «ضربه»- نخستین تجربۀ درام نواختن پسرکِ فیلم، در گروهِ آن معلّم خوفناک موسیقی- را به یاد میآورم و نقش مهمّ تدوین آن را. در آنجا، تدوینِ بسیار سریع، نقشی بسیار مهم در شکلگیری یکی از بهترین تنشهای چند سال اخیر سینما داشت. من همچنان دوست دارم نام «دیمین شزل» را با فیلم خوب و غیرمنتظرهاش، ضربه، به یاد بیاورم؛ نه با «لالالند» و نه با «نخستین انسان». تنها، امیدوارم که شزل نیز به سرنوشت خیل انبوه فیلمسازانِ با استعدادی که در هالیود هرز رفتند، دچار نشود. چرا که او یک فیلم درست و حسابی در کارنامۀ فیلمسازیاش دارد؛ به همراه یک شخصیتِ ماندگار تاریخ سینما- فلچر با بازیِ جی. کی. سیمونز.
واقعیت این است که ما، تماشاگرانِ بیچارۀ ایرانی، آنچنان مجوزّ سخن گفتن راجع به فیلم اخیر آقای شزل را نداریم؛ چون که تصویربرداری فیلم به شیوۀ آیمکس صورت گرفته و فهمِ کارکرد این موضوع، جز، با تماشای فیلم بر روی پردههای مخصوص آیمکس میسر نیست. پس چه این نوشته و چه هر نوشتۀ دیگر راجع به این فیلم، به زبان فارسی، را با فرض از دست رفتن قسمت مهمّی از فیلم ادامه بدهید. بین خودمان هم بماند، برایم خیلی از قسمتهای فیلم سوال است که با تصویربرداری آیمکس چگونه شدهاند و چه کیفیتی به خود گرفتهاند. امّا، به هر حال باید از این حسرت عبور کنیم و به بررسی فیلم با این شرایط فعلی بپردازیم.
نخستین انسان، فیلمِ زندگینامهای نیل آرمسترانگ- اولین نفری که روی ماه فرود آمد- است. آنطور که از این خلاصۀ نیمخطی برمیآید، به راحتی میتوان فیلم را ذیلِ دو ژانر «علمی-تخیلی» و «زندگینامه» طبقهبندی کرد. امّا، فیلم آنچنان به قواعدِ ژانر علمی-تخیّلی و زندگینامهای-و به طور کلّی ژانرهای دیگر- پایبند نیست. داستان فرودِ آرمسترانگ بر سطح ماه که همهمان حداقل یکبار آن را شنیدهایم، به فیلم بسیار شخصی آرمسترانگ -و به تبع آن شزل- تبدیل شده است، بیآنکه شزل لحظهای اسیر کلیشههای هالیوودی و ژانر شود. مثال عینی این دوری از ژانر نیز صحنههای کنفرانس خبری و جلسات فنی است و نحوۀ تدوین آنها. تدوین فیلمْ به صورت پراکنده پرسش و پاسخ را باقی گذاشته و بیشتر مکالمات ردوبدل شده را نادیده گرفته است. در واقع، از دیدِ فیلم، این لحظات مهم نیستند. بلکه، در این کنفرانسهای شلوغ تنها شخصیتِ آرمسترانگ است که اهمیت دارد؛ شخصیتی که زیر مصائب و مشکلات زندگی کمرش در حال شکستن است ولی سوالها به چیزهایی نامربوط، ربط دارند و یا حداقل آرمسترانگ دغدغۀ آنها را ندارد. اگر فیلم بنا بود از قوانین فیلمهای زندگینامهای تبعیت کند میبایست این پرسش و پاسخها در فیلم باقی میماندند و یا کلا حذف میشدند. از طرفی فیلم آنچنان مخاطبان را درگیر ایدههای بزرگِ ملزومِ فیلمهای علمی-تخیلی نمیکند؛ نه آنچنان خبری از پیشرفتِ علم در فیلم است و نه خطرهایی که ممکن است ساکنان زمین را تهدید کند. برای روشن شدن موضوع، در فیلم مرّیخیِ ریدلی اسکات، زندگی اسطورهوار در مریخ دستمایۀ روایت فیلم بود و از دست رفتن جان یک انسان ممکن بود به یک فاجعه تدبل شود. این موضوعات تنها جلوهای از این هستند که فیلم اخیر آقای شزل را به راحتی نمیتوان در ژانرها گنجاند. امّا، باید این را امتیاز فیلم حساب کرد یا نه؟
حال، با این وصف، به گمانم میتوان کمی برخورد بهتری با فیلم شزل داشته باشیم؛ فیلمی گریزان از قوانین ژانر که در سابقۀ فیلمسازی شزل هم مورد جدیدی است- محض اطلاعتان سه فیلم قبلی این فیلمساز نمونههای خوبی برای ژانر موزیکال بودند. امّا در این فیلم اوضاع مقداری متفاوت شده است. «فیلمهای علمی-تخیلی آثاری دربارۀ علم نیستند، بلکه بیشتر دربارۀ «ظهور یک پدیدۀ خارقالعاده» و یا «فاجعه»اند [...]» [۱] فیلم نخستین انسان که آنچنان با سختیها و اهمیتهای ماموریتِ آرمسترانگ کاری ندارد، به تبعش از محصولات ژانر علمی-تخیلی، «ظهور یک پدیدۀ خارقالعاده» و یا «فاجعه»، نیز محروم میماند. در عوض، فیلمساز فاجعۀ مدنظر ژانر را که تمام جهان و یا یک پدیدۀ مورد اهمیت برای جهانیان را تهدید میکرده به یک امر شخصی بدل کرده تا این موضوع را در زندگی شخصی آرمسترانگ شاهد باشیم- مرگ دخترِ کوچکاش. به نوعی این نقطه، نقطۀ التقاط ژانر علمی-تخیلی و زندگینامهای است. نقطهای که در آن یک فاجعۀ عمومی-عقب افتادن آمریکا از شوروی- و فردی- از دست دادن دختر- در هم تنیده میشوند. امّا، متاسفانه، باید بگویم این تلاشها برای دوری از کلیشهها آنچنان ثمربخش نبودهاند و حاصلش فیلمی گنگ بوده که نه تنها نتوانسته است مرزهای ژانر را پشت سر بگذارد، بلکه، از دستاوردهای حداقلی ژانر نیز بازمانده است. نخستین انسانِ شزل هم لحن حماسی ژانر علمی-تخیلی را ندارد و هم جزئیات فیلم زندگینامهای را.
در دو فیلم بلند قبلی شزل، دوربین از ثباتی حداقلی برخوردار بود و ادا و اطوار نداشت، ولی در این فیلم این موضوع نیز از دست رفته است. بامزه آنجاست که گاهی اوقات دوربینْرویِدستِ فیلم حرکات سیالی انجام میدهد که کم و بیش یادآور دوربینِ شاعرانۀ مالیک است. حال اینکه لحنِ فیلم چگونه این موضوع را طلب میکرده، نمیدانم ولی این موضوع بیانگر آن است که اگر فیلمنامۀ قرص و محکمی نداشته باشید گاهی اوقات ممکن است این چنین اشتباهات احمقانهای بکنید که دقیقا معادل عذر بدتر از گناه است. در حقیقت اساسیترین مشکل فیلم، فیلمنامه است. علیرغم تاکید فیلمساز و مدت زمان همراهی –طولانی- مخاطب با شخصیت اولِ فیلم، آنچنان غم از دستِ رفتن دختر برای مخاطب ملموس نمیشود. به بیان بهتر، اصلا خانوادهای در فیلم شکل نمیگیرد که بخواهد رابطهای ذیل این مجموعه- به طور خاص رابطۀ پدر و دختر- تعریف شود. مادر فیلم نیز که گویا تنها الگویش مادرِ فیلمِ درخت زندگی مالیک است، مدام به گریه مشغول است و یا در بهترین حالت کنشهای تقلیدی از مادرِ مالیک را ارائه میکند. پسرهای خانواده هم بود و نبودشان آنچنان مهم نیست. رابطۀ زن و شوهر هم هیچ دادۀ دراماتیکی به مخاطب نمیدهد تا بتواند در شناخت شخصیتها کمک کند. همه چیز بسیار عام و کلیشهای است. راستی مگر دوری از ژانر و کلیشه هدف نبود؟!
البته، شاید معتقد باشید که فیلم راجع به تنهایی یک پدر خانوده است. درست؛ ولی، همانگونه که خودتان هم گفتید پدرِ «خانواده»، نه یک مرد تنها. از طرفی این موضوع قرار است با میزانسن هم منتقل شود دیگر؟ دوربینْرویِدست به هیچ عنوان راهکاری برای بصری کردن تنهاییهای نیل آرمسترانگ نیست. در فیلم، آرمسترانگ برای فرار از این تنهاییْ فلسفۀ خاص خود را دارد و آن هم بدهوبستان با کهکشان است. تمام انگیزههای ماجراجویی و نادیده گرفتن خطرات، منتج از جهانبینی خاص شخصیت اول فیلم است که این موضوع بیشتر در دیالوگهای فیلم نمود دارد تا آنکه در تصاویر محسوس باشد. آرمسترانگ هر چه را در فضا میبیند، مخاطب هم میبیند. ولی، آن تحولها و تغییر نگرشها که آرمسترانگ –بعد از مواجهه با فضا- از آن حرف میزند به تصویر نمیآیند و در نتیجه موضوعی برای همدلی با قهرمان فیلم باقی نمیماند. برای مرور تمامی این حرفها سکانس آخر- فرود بر سطح ماه- را به یاد بیاورید. آرمسترانگ حقیرانه در برابر جهان قرار میگیرد –خب که چه؟- و بعد از آن یادگاری دخترش را در سطح ماه رها میکند –گویی این سفر را برای دخترش انجام داده- و در نهایت هم آنجا خاطرات خوشِ گذشتهاش را مرور میکند. سکانس آخر فیلم دقیقا همینقدر نامفهموم است. چرا که شخصیتپردازی آرمسترانگ مانع از همذاتپنداری شده و درک چرایی خیلی از لحظات فیلم نیازمند حدس مخاطب است.
نخستین انسان، شاید شروع تجربههای جدیدتر برای شزل باشد؛ کما اینکه فیلمسازمان، بسیار تحت تاثیر درخت زندگی مالیک و لحن شاعرانۀ وی است، و یا شاید شزل میخواهد تعاریف جدیدی از ژانر بدهد و غیره. امّا، در حال حاضر این فیلم، فیلم خوبی نیست و حوصلهسربر هم است. البته در این فیلم، نادیده گرفتن موسیقی متن که اثر جاستین هورویتز است بسیار سخت است. به قول منتقدی، در اصل، آپولو را در این فیلم هورویتز هوا میکند.
۱: ضابطیجهرمی، احمد (۱۳۶۹)، «ویژگیهای ساختار و مضمون فیلمهای علمی-تخیلی»، سیسال سینما: گزیده مقالات سینمایی، نشر نی، چاپ سوم:۱۳۹۳، تهران، صفحۀ ۴۷۳.
بهمنماه ۱۳۹۷