از شش لول بند تا حقوقدان

"مردی که لیبرتی والانس را کشت" تجلی حقیقی یک نگاه ملی گرایانه و هویت دار است.فیلمی که در برابر تجدد موضع نمیگیرد و خود را در تندباد مشخصه های دنیای مدرن قرار میدهد. فیلم به گذشته خود وفادار است و از سوی دیگر بدون هر نوع نگاه ارتجاعی سعی در ساخت آینده دارد.
دو تضاد محوری در فیلم دیده میشود که جان وین در هر دوی آنها حضور دارد.تناقض انسان خوب سنتی و مدرن که به شکل تناقض زور و قانون ، تناقض درس و هفت تیر و تناقض شش لول بند و حقوقدان دیده میشود.و دیگر تضاد تضاد انسان نیک سنتی و شرور سنتیست که هر دو شش لول بند های توانایی هستند.
در سر آغاز فلش بک داستان تناقض قانون مداری انسان مدرن با زور محوری انسان سنتی دیده میشود جایی که حقوقدان جوان میشنود که قانون در این منطقه کارساز نیست و با کتاب و حقوق کاری از پیش نمیتوان برد.در ادامه مخاطب به سرعت با تناقض انسان نیک و بد سنتی که یکی حقوق دان را تا آستانه مرگ میبرد و دیگری او را نجات میدهد روبرو میشود.تغییراتی که حقوقدان در شهر پدید می آورد و مهم ترین آنها کلاس هاییست که بر گذار میکند و گروه های مختلف جامعه را آموزش میدهد مورد مخالفت جان وین خوب سنتی زور محور داستان قرار میگیرد تا بار دیگر تناقض انسان نیک سنت گرا و انسان نیک مدرن دیده شود.
در دوئل کلیدی داستان اتفاق محوری رخ میدهد و آن عبارت است از آنچه که در اسم داستان به آن اشاره شده ،لیبرتی والانس کشته میشود و این نقطه عطفی بر تاریخ این شهر کوچک است. با مرگ لیبرتی والانس شهر و حقوقدان دوشادوش یکدیگر مراتب ترقی را می پیمایند و به نقطه آغاز فیلم قبل از فلاش بک میرسند جایی که قطار آمریکای صنعتی از شهر عبور میکند اما همانطور که پیش خدمت قطار میگوید "همه اینها به خاطر مردیست که لیبرتی والانس را کشت" یعنی پیشرفت کنونی شهر و در مقیاس وسیع تر کشور مدیون این مرد است.
اما مردی که لیبرتی والانس را کشت که بود؟آنطور که مردم فکر میکنند انسان نیک مدرن؟ یا آنطور که حقیقت است انسان نیک سنتی؟
شهر پیشرفتش را مدیون مردیست که لیبرتی والانس را کشت. یعنی انسان نیک سنتی(آن هم از راه زور و هفت تیر نه قانون) اما همه به غلط این را به انسان نیک مدرن نسبت میدهند.
نکته مهم دیگری که در داستان است زن محوریست، زنی که در آغاز برای انسان نیک سنتیست اما در ادامه خود را در اختیار انسان نیک مدرن قرار میدهد.
آیا این زن استعاره از ملت و جامعه آمریکا نیست که دیگر اختیار هدایتش را از شش لول بند ها به حقوقدان ها داده است؟
آیا این داستان در حین تحسین پیشرفت و مدرنیته ای که در آمریکا رخ داد مرثیه ای بر بخش به حاشیه رفته ای از جامعه نیست؟بخشی که جان وین میتواند نماد آن باشد انسان خوب سنتی که دیگر در جامعه اش کارآیی ندارد درست به مانند تفنگی که سالها استفاده نشد؟ آنچه که داستان را یک داستان پیشرو و متعهد به تاریخ جغرافیای سازندگانش میکند همین است، نگاهی که همزمان با پذیرش مدرنیته و ضرورت حضور آن نگاهی متعهدانه و تحسین آمیز به گذشته محکوم به فنا و حالا فنا شده اقلیمش دارد.نگاهی که ما در دو قطبی تمامیت خواهانه سیاه و سفید آن را نقض میکنیم.میتوانیم متجدد باشیم اما خودمان هویت خودمان را نبازیم و میتوانیم سنت گرا باشیم اما تجدد ستیز و واپس گرا نباشیم.آیا این تجلی حقیقی سینمای ملی نیست؟