خورشیدی که غروب کرد!

چه عاملی باعث شد تا مجیدی از آن سینمای اجتماعی درست خود فاصله بگیرد و در بیان مشکلات، دردها و رنج¬های مردم جامعه¬اش اینقدر ضعیف عمل کند؟! همین، اولین سوالی است که ذهنمان را بعد از تماشای «خورشید» درگیر خود می¬کند. فیلم¬سازی که دید صحیحی نسبت به جامعه داشت و قواعد و تکنیک¬های سینمایی را به خوبی درک می¬کرد، حال چرا برای بیان درد و رنج کودکان کار ناتوان است؟
«خورشید» مجیدی تکیه دارد بر مولفه¬های موجود در ژانر ملودرام. اما در کدام یک از لحظه¬های فیلم توانسته است اولین لازمه دراماتیزه کردن داستان را برایمان شکل دهد؟ مخاطب در کدام صحنه از فیلم احساس همراهی با شخصیت اول داستان را در خود می¬یابد؟ چرا جهانِ واقع، در خورشید به تصویر کشیده نمی¬شود؟!
بیایید کمی به عقب¬تر برگردیم، به دنیای بچه¬های آسمان. حال چرا «دنیا»؟ مگر غیر از آن است که حین تماشای اثر وارد زندگی «علی»، شخصیت اول فیلم می¬شویم و تجربه می¬کنیم هرآنچه را که او تجربه و زیست می¬کند؟ دوربینی که در غالب سکانس¬ها پشت شخصیت علی قرار دارد و اجازه ورود به دنیای او و لمس واقعیت¬های موجود در جامعه¬اش را به ما می-دهد، در خورشید به کجا رفته¬ است؟! نکند دوربین «خورشید» متأثر از دوربین پر زرق و برق و توخالی «محمد رسول¬ الله» است؟! و حتی کارگردانی آن!
مجیدی چندین سال است که از آن سینمای دغدغه¬مند و کنشگر فاصله گرفته و کارگردانی تحسین¬برانگیز خود را نیز زیر سوال برده است. همین فاصله گرفتن، او را از بازگو نمودن مشکلات چنین طبقه¬ای باز می¬دارد و باعث شکل¬گیری نتیجه¬ای عکس و متضاد در طول فیلم می¬شود. «علی» و دوستانش در «خورشید» که قرار است شخصیت¬هایی آسیب¬پذیر معرفی شوند که در حقشان کوتاهی شده است، با چنین روندی برای معرفی و شخصیت¬پردازی آنها در مدت زمان فیلم، به افرادی بزهکار و بی¬هویت تبدیل می¬گردند که توان شکل¬دهی به فضای دراماتیک از آنها سلب گردیده است.
همین عامل حتی برای سایر شخصیت¬های حاضر در فیلم نیز صادق است. از مادر بستری شده در آسایشگاه روانی گرفته که برای به تصویر کشیدنش دلیل خاصی وجود ندارد، تا شخصیت به اصطلاح معترض و در عین حال حامی که ناظم دبستان است.
مخاطب در طول مدت فیلم، به دلیل ضعف در پرداخت از سوی فیلم¬ساز، زندگی کودکان کار و احساسِ بودن با آنها، برای دریافت ضعف¬هایشان را درک نمی¬کند و همین موضوع، همذات¬پنداری را از بیننده می¬گیرد و به جای آن جهانی جعلی و موهوم را به تصویر می¬کشد تا به وسیله آن، داستان خیالی¬اش را بازگو کند.
فرجام فیلم نیز بی¬اساس و مجهول است. نه می¬توان آن را متأثر از ابزوردیسم و پوچ¬انگاری فرض نمود و نه می¬توان آن را به تلخی واقعیات اجتماعی نزدیک ساخت. چراکه عدم انسجام و تمرکز برای ساخت زیربنایی منطقی برای داستان، نتیجه¬گیری مطلوب را در پایان از تماشاگر می¬گیرد. پایان فیلم بر روی پرده سینما، اما تلخی خاصی دارد، تلخی اینکه باید نشست و غروب سینمای کارگردانی محبوب را نظاره¬گر شد!