جستجو در سایت

1394/07/22 00:00

ما همه ماهی هستیم، گربه ها نقد نمیخوانند!

ما همه ماهی هستیم، گربه ها نقد نمیخوانند!

تعریف ها و چارچوب ها گم می شوند، از اول ساخته می شوند، به اول و آخرشان می رسند. ماهی و گربه تجربه ای باورنکردنی برای بینندگانش رقم می زند، او را در بی زمانی رها می کند، در میان زنده ها و مردگان، در مکانی دور و رویایی، و در عین حال ترسناک.

تضاد ها در دنیای پیش رو و در عین حال پشت سرمان. آرامشی که جوانهای کنار دریاچه دارند تا بهم ریختگی و ترسی که ما داریم. ترسی که هنوز از آن مطمئن نشدیم، ترسی که در میان آمد و رفت بابک و سعید به دنبال کتمان آن می گردیم. حرفهای سنگین و با ادب آدمهای سیاه فیلم که مضحک جلوه می کند. اتفاقاتی که موازی با هم پیش می روند، و جایی در هم گره می خورند، در عین اینکه پشت سر هم روی می دهند در عین حال پس و پیش شده اند. 

فیلم ما را بازی می دهد، دنیایی اکسپرسیونیسم پیش رویمان می گذارد، که لابلای آن داستان هایی گفته می شود که بصورت صدا روی تصویر بیان میشوند، که قصه اند، افسانه اند، ولی غیر قابل باور بودنشان با دیدن فیلم به قابل باور تبدیل می شوند. برای کارگردان مهم نیست تو منتظر چه اتفاقی نشسته ای، داستانش را پیش می برد، تو منتظر کشته شدن پروانه ای درحالیکه قرار است داستان ادامه پیدا کند، طوری که فیلمساز دلش می خواهد و همانطور پیش می رود. در حالیکه شاید منتظر آرامش و پایان نسبتن خوش فیلم نشسته ای، و حمید برایت چهره ای نسبتن مهربان و آرام و باسواد جلوه می کند، تبدیل به قاتلی بی رحم می شود. فیلمساز دلش می خواهد داستانش را اینطور به موسیقی رهای پایان فیلمش بچسباند. تو معلقی، در زمان، در مکان، میان مرگ و زندگی معلقی، می ترسی، دلت می خواهد فریاد بکشی، آدمهای فیلم را بکشی یا فراری بدهی، ولی سر جایت میخکوب شده ای.

سر جایت نشسته ای و به میزانسن هایی نگاه میکنی که در زندگی ات شاید دیگر روی پرده های سینمای ایران نبینی، به فیلمبرداری ای نگاه میکنی که روی دست بودن دو ساعته اش نه تنها سرت را گیج نمیکند، بلکه به لذت بردنت از این شاهکار می افزاید، به رنگها نگاه می کنی که به درستی سر جایشان نشسته اند، به قاب هایی خیره می شوی و گاهی می خواهی دست ببری و عریض ترشان کنی تا ترس ت را از بین ببری و زودتر از آینده، و شاید از گذشته، خبردار بشوی. ترسی که هنگام دیدن فیلم گاهی از روی شیطنت دوست داری در جانت بیشتر شود. شیطنتی که شاید در اعماق وجودت بوده و به آن دست پیدا نکرده بودی، که با دیدن ماهی و گربه گستاخت کند. خودت را در جای هرکس که به دنبالش به راه می افتی می گذاری، تصمیم می گیری، و همیشه شاید تصمیمی که او می گیرد را گرفته ای، با آدمهای مقابلت حرف می زنی، با خودت حرف می زنی، کشمکش می کنی، و نمیدانی به کجا می خواهی برسی.

حتا نمیدانی دلت زنده بودن را می خواهد یا روح سرگردان یک روزنامه نگار سیاسی تبعید شده را. تو رها شده ای، میان خشکی و آب، شاید در جزیره ای کوچک، همین که این سوی جزیره به چشمهای عجیب عسل خیره شده ای، آن سوی جزیره حمید می خواهد شاهرگت را هنگام گوش دادن ماهی و گربه بزند. نمی دانی دلت ماهی بودن را می خواهد یا گربه بودن را، اگر ماهی باشی از ادامه شاید بی خبر باشی، ولی در حال خودت خوشحالی، به آینده امیدواری و چشم انتظار شب و روز، ولی اگر گربه باشی از آینده و اتفاقاتی که می خواهی رقم بزنی خبر داری، کمی نگران هستی، ولی بازی می کنی، تقریبن هرزمان هرکاری که دلت می خواهد انجام می دهی، هرچند شاید خودت را دوست نداشته باشی، خودت را دروغگو بدانی، در مسائل کوچکی دست و پا بزنی، ولی در عوض گربه ای، طعمه نیستی، شکار می کنی.

در محیط رنگ پریده ای که رنگ خواب و بیداری در چشم می زنند، و درهم می شوند، تفکیک آنها برایت ممکن نیست، خواب و بیداری دو اتفاق از هم جدا افتاده نیستند، بی خبر از آن که گاهی آنها با هم آمیخته می شوند، یکی می شوند، و تو را می ترسانند، مسیرت را عوض می کنند، بی آنکه به آن ها توجه کنی از کنارشان عبور میکنی.

تو در برزخی هستی که صاحبان آن جا کوله هایت را می گردند تا چیزهای به درد بخورت را بردارند؟ یا در دنیایی هستی که نفس می کشی و به آینده چشم دوخته ای، و در دام جزیره ای می افتی که رهایی از آن دیگر برایت ممکن نیست، هرچند شب آنجا را برای همه به زیباترین شب زندگی شان تبدیل کنی؟ یا در جهانی هستی که دیگر نفس نمی کشی و راحت می چرخی و از اتفاقات بیم و ترسی نداری و گذشته ات را مرور می کنی و آینده ای در کار نیست؟

ماهی و گربه پنجره ای دیگر برای مخاطبش می گشاید، تا هرکس از این منظره ی نایاب تکه ای برای خودش جدا کند و ببرد. چه مخاطبی که روی صندلی سینما دست و پا بسته است و خودش و دیگران را تماشا می کند، چه بازیگرانی که در فیلم دست و پا می زنند و خودشان و دیگران را تماشا می کنند. بازیگرانی که شاید بی نظیر و چشم نواز بازی نکنند، (البته بجز بابک و سعید و نادیا)، ولی می توان به این موضوع هم خوشبینانه نگاه کرد. همه سر جایشان هستند ولی همه خوب بازی نمی کنند، فیلم پلان سکانس گرفته شده، و حتا اگر کسی نقش خودش را خوب بازی نکند قابل قبول است. برداشت دیگری قرار نیست. همین یکبار است و اگر بازی بازیگری فوق العاده نبود می توان از کنارش گذشت و سخت نگرفت. 

تو بدنبال چیز دیگری هستی، شاید نمی دانی چیست، ولی میدانی به بازی بازیگران چشم ندوخته ای، تو در بی زمان و بی مکان بدنبال گمشده ای هستی که شاید در گذشته است، شاید در حال، شاید در آینده. فیلم با آدرس پرسیدن یک جوان آغاز می شود، و بعد با بابک و دوستش همراه می شوی و به مردی می رسی که مهنازش را گم کرده است، با کامبیز همراه می شوی که بدنبال بچه های دیگر می رود و به فکر میناست، بعد با پرویز همراه می شوی که کوله ی چراغ های بالونش را گم کرده است و پروانه ای که دنبال سی دی هایش می گردد، رهگذری که دنبال نام بالون پرویز است، و عسل برمی گردد و می فهمی او چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند. شهروز نگران میناست که دارد به پشت دریاچه می رود برای کشف چیزی که تا شب بیشتر طول نمی کشد، نادیا را می بینی که بدنبال جمشید در گذشته اش راه افتاده است و روانپزشکی بدنبال آنهاست. و دوقلوهایی که در سرزمینی که تو برای خودت ترجمه می کنی می چرخند، و گاهی اتفاقات را پس و پیش می کنند.

و اینجاست که گروتسک برایت جلوه می کند، وقتی که می شود ماهی و گربه را تا آخر عمر ادامه داد، فیلمی که می شود ساعتها، ماه ها، و سال ها آن را ادامه داد، چون زمان گره می خورد، همزمان می شود. و اوج تقابل جایی ست که تو می خندی به اتفاقاتی که در پس آنها وحشت است و ترس، در جنگل سرگردان می شوی و صدای کنترباس و ویولن سل بر ترس و گنگ بودنت می افزاید، کاملن معلقی بدون آنکه تکیه گاه و پناهگاهی داشته باشی، از کوچکترین حرکتی می ترسی، تو در حالی نشسته ای که درونت جزیره ای یافته ای که نمیدانی از کجا سر در آورده است، و نمی دانی با آن و اتفاقاتی که درونش در حال رخ دادن است چه می خواهی بکنی، با آدم ها، نگاه ها، هدف ها. و آهسته و آرام پیش می روی تا جاییکه می نشینی، و کنار قاتلت موسیقی مورد علاقه ات را گوش می کنی، چشمانت را می بندی، و آن هنگام است که همه چیز تمام می شود، و شاید تازه آغاز می شود.