جستجو در سایت

1394/03/16 00:00

بررسی فلسفی فیلم اسب تورین

بررسی فلسفی فیلم اسب تورین
فیلم با داستانی تامل بر انگیز از زندگی فردریش نیچه آغاز می شود. داستان فیلم ظاهرا به این موضوع ربطی ندارد اما سایه آن بر فیلم و شخصیت هایش سنگینی می کند. نیچه در حال عبور از خیابانی در تورین است،که مشاهده می کند اسبی از صاحبش فرمان نمی برد.این رفتار سرکشانه اسب باعث لبریز شدن کاسه صبر صاحب اسب می شود و شروع به شلاق زدن اسب می کند.نیچه مردم را کنار می زند و به سمت اسب رفته و دستش را دور گردن اسب حلقه می کند و می گرید.همسایه اش او را به خانه می برد.دو روز کامل سکوت می کند و آخرین کلمات معنا دارش را بر زیان می راند:«مادر من یک احمقم!» .بعد از این اتفاق نیچه در 44 سالگی دچار جنون می شود و تا لحظه مرگ دیگر از او هیچ کلمه معنا داری شنیده نمی شود. علت تاثیر گذار بودن این داستان را می توان رمز آلودی و ابهام نهفته در آن دانست.علت این ابهام را می توان در تضادی که در این داستان نهفته است، جست و جو کرد.به این تضاد می توان از دو منظر نگریست،یکی تضاد آشکار رفتار نیچه با نظام فلسفی اش،دیگری مطابقت کامل رفتار اسب با این نوع فلسفه.طبق اخلاقیات این متفکر،حق همواره با قدرت است.آن که قدرت بیشتری دارد حق بیشتری دارد.از نظر او تنها یک اراده و خواسته وجود دارد و آن هم خواست یا اراده قدرت (1) است.آنچه ما را از توحش حیوانی رهانید و ما را به درجه انسانیت رساند همین خواست قدرت بود که طی آن ضعیف در نبردی دائمی مقهور قوی شد و باعث شد تا انسان های قوی بر جا مانده و ضعفا به حاشیه رانده شوند.این روند ادامه داشت تا این که سر و کله انسان هایی با اخلاق کهترانی پیدا شد ،سقراط و مسیح.نیچه هشدار می دهد که اگر روند اخلاقیات مسیحی ادامه یابد،باید قید پیشرفت انسان واقعی و پیدایش ابر مرد را بزنیم.نیچه از این دیدگاه است که همدردی را نوعی ضعف و زبونی می دانست.اینجاست که تضاد نیچه با تفکرش مشخص می شود.آیا نیچه در لحظات پایانی زندگی عقلانی اش با گفتن من یک احمقم،خط بطلانی بر تمام تفکرش کشید؟یا صرفا قصد تجلیل از رفتار جسورانه اسب که مطابق با فلسفه اش دست به نافرمانی زده بود، داشت؟ بلا تار قصد دارد در این فیلم زندگی اسب را بعد از آن حادثه به نمایش بکشد و تلاشی برای پاسخ به پرسشهای بالا کند. نیچه و استادش شوپنهاوئر بخش چشمگیری از نوشته هایشان را به در گیری انسان با کسالت یا ملال (2) پرداخته اند.در این فیلم کسالت باری زندگی سه شخصیت اصلی داستان، پیرمرد،دخترش و اسب، به نحوی کابوس وار به تصویر کشیده شده است.شاید این پردازش کسالت آمیز تار است که فیلم را به شاهکار بدل کرده است.این کسالت چنان به تصویر در می آید که حس می شود خود فیلمساز تک تک لحظات زندگی اش را در کلنجار با این حالت سپری نموده است.شاید از دو منظر بتوان به این موضوع پرداخت.برای بررسی منظراول باید به تحلیل کسالت از نگاه آرتور شوپنهاوئر بپردازیم. از نگاه این فیلسوف بدبین قرن 19 ام،انسان موجودی است دارای اراده (3) و سهم این اراده را در رفتارش چنان زیاد می داند که منطقی و ناطق بودنش را قابل صرف نظر می داند .از نظر او تنها اراده موجود،اراده حیات است که بر آدمی حکمرانی می کند و انسان اراده ورز (4) چاره ای ندارد تا نیاز های اراده اش را مانند غذا،خواب، نساز جنسی،پوشش و ... را بر آورده کند.بعد از هر تلاش برای ارضای این نیاز ها ، دچار کسالت ناشی از آن می شود و بلافاصله بعد از آن شروع به اراده ورزی جدیدی کرده و نیاز دیگری را بر آورده می سازد.در نتیجه انسان یا در حال تلاشی طاقت فرسا برای ارضای بشدت زود گذر نیازی خاص است، یا درگیر کسالتی روان فرسا بعد از ارضا.به عبارتی او حیات را دور باطلی می دید بین نیاز و کسالت، بین نان و سیرک. بعبارت دیگر انسان یا باید مشقت ناشی از تلاش اراده ورزی را تاب آورد یا کسالت مزمن ناشی از ارضای دائمی آنها.او مرگ راراه فرار از اراده حیات نمی داند،بلکه تنها راه نجات ،انکار اراده حیات و پیاده شدن از این دور باطل و بی توجهی به نیاز های ناشی از آن ، تا نابودی کامل اراده حیات، مانند پی گرفتن زندگی به سبک مرتاضان.در این فیلم قصد تار به تصویر کشیدن همین کسالت است. خواب،خوردن با مشقت سیب زمینی،نوشیدن الکل، آوردن آب،تلاش برای بردن اسب به شهر برای کار،پوشیدن لباس و تکرار سرسام آور اینها در فیلم همگی مشقت هایی هستند که شخصیت ها برای اراده ورزی متحمل می شوند،تا در نهایت دچار کسالت شده و به نگاه کردن به بیرون از پنجره برسند و دوباره تکرار.این پنجره می تواند همان سیرک شوپنهاوئر باشد که انسان در هنگام کسالت به آن رجوع می کند.جالب است که از نگاه شوپنهاور حکیم ترین موجود این فیلم اسب غمگین فیلم است که از همه زود تر دست به انکار اراده حیات زده و از خوردن جلو گیری می کند.شاید تنها اوست که این دور باطل حیات را درک نموده و برای موجودات مفلوک دارای حیات،چنین غمناک است.شاید دوره گردانی که با شادی جنون وار در فیلم ظاهر و سپس ناپدید می شوند،نمادی از کل بشریت باشند که خود را چنان مشغول ارضای نیاز های خود کرده اند،که نمی دانند در چه منجلابی فرو افتاده اند،از این رو از خوشحالی همراه با جهالت خود ، لذت می برند و بجای کشف مشکل درونی خود، پیر مرد را عامل بدبختی خود می دانند و قصد انتقام از او را دارند و در جملاتی جالب توجه خود را مالکان زمین می دانند.این جملات از شوپنهاوئر وصف خوبی از آنها می تواند باشد. «مردم همچون کوک ساعتی هستند که بدون این که بدانند چرا،کوک می شود و می چرخد» (5) . «زندگی هر فرد ،هنگامی که به منزله ی یک کل و در کل نگریسته شود،و تنها مهم ترین وجوه آن برجسته شوند،حقیقتا یک تراژدی است؛ اما با گرفتار شدن در جزئیات حالت کمدی پیدا می کند.» (6) از منظر دوم باید به نیهیلیسم اروپایی نیچه بپردازیم.مشخصات نهیلیسم که نیچه آن را تاریخ دو سده بعد از خودش می داند،توسط پیشگوی زرتشت (7) چنین بیان می شود : (( آموزه ای پدید آمد و باوری در کنار-اش. همه چیز پوچ است، همه چیز یکسان است، همه چیز رو به پایان. از تمام تپه ها پژواک آمد. همه چیز پوچ است، همه چیز یکسان است، همه چیز رو به پایان. آری خرمن کرده ایم ،اما چرا میوه هامان همه تباه و سیاه شدند؟ دوش از ماه بدخواه چه فرو افتاده؟ کارمان همه بیهوده بوده است و شراب مان زهر گشته و چشم بد بر کشت ها و دل هامان داغ زردی زده است. چنان خشکیده ایم همه که اگر آتش در ما افتد]در دمی[ خرد و خاکستر خواهیم شد. آری، آتش را نیز به تنگ آورده ایم. (8) )) ((نیست گرایی یعنی چه؟این است که برترین ارزشها ارزش خویش را از دست می دهند.هدفی در کار نیست یا چرا را پاسخی نیست)) (9) از نظر نیچه این حالت روانی در دو حالت رخ می دهد." نخست هنگامی که معنایی در حادثات سر به سر جست و جو کرده باشیم که در آن نیست" (10) در نهایت به جایی می رسیم که دیگر قادر به یافتن چنین هدف و معنایی نخواهیم شد و درگیر نهیلیسم می شویم. حالت دوم "زمانی پدید می آید که انسان همه حادثات و در اساس همه حادثات ((کلیتی و تمامیتی)) و سازمان و سازمان دادنی و تشکلی فرض کرده باشد" (11) به عبارت دیگر هنگامی که انسان نظام فکری در ذهن داشته باشد که برای آینده غایت تعیین کرده باشد و درباره آن پیش بینی می کند.از نگاه نیچه" برای چه" یک پرسش نیست گرایانه است که به سبب آن بنظرمان می آید جهان هدفی ورای خود دارد واین هدف به وسیله قدرت و مرجعی دیگر تعیین می شود و هنگامی که این باور ها کنار می روند انسان دچار رنج نیست گرایی می شود.. نیچه نیهیلیسم را مجازات سخت انسان اروپایی برای 2000 سال مسیحی بودن می داند.مسحیت به جای حل این مشکل، انسان را در مدت 2000 سال در پناهگاه جهالت حفظ نموده تا متوجه مشکلات واقعی اش نشود و هنگامی که دیگر اثر آرام بخشش ار بین می رود انسان با این حالت روانی مواجه می شود.نیچه در تشبیهی جالب توجه مسیحیت را به الکل تشبیه کرده که دوره ای گذرا به انسان احساس آرامش می دهد و هیچ مشکلی را حل نمی کند. در بخشی از فیلم دختر از پدر علت ساکت شدن موریانه ها را جویا می شود،که خود نشانی از حالت روانی اول است. در بخش دیگری از فیلم دوست پیر مرد به خانه او می آید و خیر و شر و خدا را منکر می شود ، جملات او به شدت جملات پیشگوی داستان چنین گفت زرتشت را به یاد می آورد: ((همه چیز یکسان است،هیچ چیز را ارجی نیست،جهان را معنایی نیست،دانایی خفقان آور است (12) )) یا این جملات نیچه که مسیحیت را علت اصلی پوچی آیندگان می داند: ((آن زمان رسد که تقاص اینکه دو هزار سال تمام مسیحی بوده ایم را پس دهیم. آن وزنه سنگین را از دست بدهیم که بدان زنده می ماندیم. زمانی است دراز که نمی دانیم چه کنیم. نه راهی به پس نه راهی به پیش، نه به درون نه به بیرون. (13) )) در پایان آن مرد مرموز جمله ای چنین بر زبان می راند:اشتباه می کردم که فکر می کردم روزی روی زمین تغیری ایجاد می شود و با مخالفت شدید پیر مرد مواجه می شود که باور به تغییر دارد.این حالت ،حالت روانی اول نهیلیسم از نگاه نیچه است..در بخش دیگری از فیلم دختر مجذوب خواندن کتابی شده است،که پیرمردی از آن افراد دوره گرد به او هدیه داده است.در آن کتاب نیز پیش بینی آینده و امید به تغییر مشهود است.در آن کتاب که به نظر یکی از کتب عهد عتیق باشد،به رفتن شب و فرا رسیدن صبح اشاره دارد.این را نیز می توان اشاره ای به همان حالت روانی دوم دانست.نوشیدن هر روزه الکل همانطور که بیان شد می تواند نشانه ای برای مسیحیت باشد.تلاش برای فرار از مشکل با رفتن از آن مکان نیز با شکست مواجه می شود و توفان آن ها را مجبور به بازگشت می کند.شاید خشکیدن آب چاه مجازات خوشبینی پیر مرد به تغییر باشد! همانطور که طبق گفته نیچه ،این که هیچ راه پیش و پسی نداریم،مجازات دو هزار سال مسیحیت است! این بیچارگی انسان را در مشکلاتی که پی در پی بر سر راه شخصیت ها ظاهر می شود،می توان دید. پیر مرد بلافاصله بعد از خشکیدن آب ،دست به دامن مشروبات الکلی (شما بخوانید مسیحیت) می شود اما گویا دیگر اثری ندارد.حتی فرار هم راه چاره نیست،زیرا فرار از حیات کار بیهوده و ناممکنی است.در صحنه ای که آنها در حال فرار هستند،وجود یک درخت می تواند اشاره ای به پابرجایی اراده حیات باشد،این یعنی هنوز مشکل با پرجاست.مطابق انتظار زمانی که شخصیت های داستان مشکل را به خوبی تشخیص نداده اند،راه حل مناسبی نیز نمی یابند و شکست خورده باز می گردند . علت همدردی نیچه با اسب را می توان در این دانست که اسب از تمام انسان ها زود تر به مشکلات حیات پی برده است و با تقویت خواست قدرت در خود دیگر تن به اسارت و افسار نمی دهد و برای فرار از واقعیت دست به دامن مسکن ها و راه حل های بیهوده نمی گردد.نیچه بر خلاف شوپنهاوئر که تنها راه نجات را انکار اراده حیات می دانست،نشاندن اراده ورزی تام به جای "باید ها و نباید ها "را پیشنهاد می کند. در اینجا می بینیم با این که تفاوت دیدگاه بنیادینی در نگاه نیچه و شوپنهاوئر نسبت به حیات وجود دارد،اسب داستان مورد تائید و تجلیل هر دو فیلسوف است. این ممکن است در سینمای تار یک تضاد باشد!چطور ممکن است که موجودی که خواست قدرت خود را در انکار اراده حیات یافته،مورد تائید نیچه نیز باشد؟آیا از نظر تار رفتار نیچه( همدردی با اسب )خط بطلانی بر کل فلسفه اش و رجوع به نظر استاد خود مبنی بر انکار اراده حیات است؟ دقیق نمی توان حدس زد علت این که فیلم در 6 روز اتفاق می افتد چیست.اشاره به داستان آفرینش ادیان ابراهیمی ،تنها حدسی است که به ذهن متبادر می شود . ادیان ابراهیمی مدت زمان آفرینش را 7 روز می دانند.شاید بلا تار با به تصویر کشیدن 6 روز بصورت کنایی به ناقص بودن آفرینش و پیدایش حیات اشاره دارد. دوربین در سرتاسر فیلم با حرکاتی ملایم زندگی شخصیت ها را به تصویر می کشد.تنها صحنه ای که می بینیم دوربین دارای سکون کامل برروی پایه است صحنه نهایی فیلم است.علت این سکون کامل را شاید بتوان اشاره ای توقف کامل اراده حیات در دو شخصیت فیلم دانست که می بینیم که از خوردن سیب زمینی امتناع می ورزند.آیا تار با قرار دادن دوربین بر روی پایه تنها در این صحنه اشاره به توقف نیروی حیات در این دو دارد؟ از فیلمی که بطرز شگفت آوری کسالت زندگی را به تصویر می کشد نباید توقع داشت که کسالت مرگ باری برای بیننده به ارمغان نیاورد.تکرار مداوم فعالیت ها و سیاه و سفید بودن به این فضا بسیار کمک کرده است.سادگی مثال زدنی در پردازش و دوری از هر گونه پیچیدگی و تکلف باعث می شود تا مخاطب با موقعیت رابطه نزدیکتری داشته باشد و این حالت را به زندگی خود تعمیم دهد.شاید این موضوع است که فیلم اسب تورین را به یک شاهکار مهیب بدل کرده است.شاید این که تلاش خاصی برای شخصیت پردازی نشده است،تلاشی است برای نشان دادن این موضوع ، که این می تواند زندگی هر یک از ما باشد. پاورقی : (1) ابتدا پاورقی 3 را مطالعه کنید.نیچه نظریات شوپنهاویر را مبنی بر وجود اراده می پذیرفت اما تنها اراده موجود را اراده قدرت دانست.از این رو تمامی موجود دارای خواست قدرت و قرار گرفتن در موقعیتی قوی تر هستند . (2) boredom (3) شوپنهاوئر پس از آن که مفهوم شی فی نفسه کانت را از او قرض گرفت و نام اراده بر آن نهاد،آن را امری مطلقا شناخت ناپذیر دانست،به این نتیجه رسید که اراده امری است غیر قابل تفکیک ،پس اراده ما و جهان را یکی دانست و در ادامه اراده حیات را تنها اراده موجود دانست که انسان نیز از آن مستثنی نیست.اراده حیات خود را بشکل بدن موجود زنده عینیت بخشید و برای بقای بدن، آن را مجبور به ارضای نیاز هایش از قبیل خوردن و خوابیدن،تنفس و ....کرد.نتیجه این دیدگاه فلسفه ای جبرگرایانه و بدبینانه نسبت به حیات شد. (4) منظور تلاش انسان برای رفع نیاز های اراده اش و تن دادن به خواسته های آن می باشد. (5) آرتور شوپنهاوئر،جهان همچون اراده و تصور،ترجمه رضا ولی یاری،نشر مرکز،چاپ پنجم،ص 319 (6) آرتور شوپنهاوئر،جهان همچون اراده و تصور،ترجمه رضا ولی یاری،نشر مرکز،چاپ پنجم،ص 319 (7) یکی از شخصیت های کتاب چنین گفت زرتشت که نهیلیسم آینده را پیشبینی می کند (8) نیچه، فردریش ،چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری، نشر آگه، چاپ 34، ص 148. (9) نیچه، فردریش، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمد باقر هشیار، نشر فرزان روز، چاپ هفتم، ص64. (10) نیچه، فردریش، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمد باقر هشیار، نشر فرزان روز، چاپ هفتم، ص65 (11) نیچه، فردریش، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمد باقر هشیار، نشر فرزان روز، چاپ هفتم، ص66 (12) نیچه، فردریش ،چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری، نشر آگه، چاپ 34، ص 259. (13) نیچه، فردریش، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمد باقر هشیار، نشر فرزان روز، چاپ هفتم، ص74