جستجو در سایت

1393/01/30 00:00

حاصل جمع کمیت و کیفیت

حاصل جمع کمیت و کیفیت
مدتهاست که سینمای آمریکا، آثاری را می طلبد که حاصل جمع کمیت و کیفیت باشند، به این معنا که علاوه بر فروش خوب و اقبال مخاطبان، از نقدهای مثبت منتقدین نیز برخوردار باشند و در این میان، "شتاب" را می توان بارزترین مصداق اینگونه آثار قلمداد کرد. "شتاب"، قصه ای ساده و سرراست و بی تکلف دارد. شخصیت هایش به هیچ عنوان سیال و پیچیده نیستند. روند داستانی اش هم همچون بسیاری از آثار مرسوم و کلاسیک درام-ورزشی، شامل چهار فرآیند می گردد : 1- پیدایش قهرمان 2- شکست و تحقیر او 3- تحول در وی 4- خلق پیروزی . و همین هاست که گستره ی مخاطب را برای "شتاب" و نظایرش، به حداکثر ممکن می رساند چرا که ظاهرا با فیلمی مواجهیم که ما را تا حد زیادی از کاوشی گسترده و فراگیر، در جهت اکتشاف لایه های پنهان و نهان قصه و شخصیت ها و جهان اثر بی نیاز نموده و گویی که فقط و فقط قرار است از آن لذت ببریم. اما آنچه "شتاب" را علیرغم تمام کلیشه هایش، از نظایر کلیشه ای و غالبا فاقد کیفیتش متمایز می گرداند، نه فقط در رنگ آمیزی و جلوه های بصری و فیلمبرداری و تدوین، بلکه در لحن و بیان و نوع نگاه نسبتا تازه ای که نسبت به یک رقابت ورزشی و رقبا و پیروزی و شکست های آنها دارد، نهفته است و نتیجه اش می شود اثری که مخاطبان و منتقدین را توامان جذب می نماید و مدتهاست که سینمای آمریکا چنین آثاری را می طلبد. هاوارد، یکبار دیگر ورزش را به عنوان دستمایه ی درام خود برمی گزیند و الحق که اینبار نیز درست انتخاب کرده است. او به خوبی از شباهت های ورزش و سینما آگاه است و می داند که رویدادهای درون یک میدان ورزشی، همچون رویدادهای درون یک فیلم سینمایی، در لحظه رخ می‌دهند و هم قابلیت دراماتیک دارند و هم قابلیت تراژیک و هم می توانند گذرا باشند و هم تاریخ ساز و ساخت درامی ماندگار، مشروط به بهره گیری حداکثری فیلمساز از این رویدادها، امکان پذیر است. پیش از شکل گیری درام اما، نخست باید به شخصیت پردازی ورود کرد. "شتاب"، دو شخصیت مرکزی به نام های جیمز هانت و نیکی لئودا دارد که داستان فیلم، داستان رقابت میان این دو می‌باشد اما آنچه حداقل در نیمه ی اول فیلم، در متن قرار دارد، پرداختن به خصوصیات شخصیتی و منش ها و کنش و واکنش های دو شخصیت اصلی فیلم است. شخصیت هایی که چندان هم پیچیده نیستند و در نیکی لئودا، مهارت و عبوسی و آدم گریزی و در جیمز هانت، سطحی نگری و شلوغی و حاشیه هایش، بیش از سایر نشانه های شخصیتی شان برجسته می شوند. حسن قضیه آنجاست که به نظر می رسد بیش از آنکه با رقابت کلاسیک میان قهرمان و ضدقهرمان مواجه باشیم، با رقابت میان دو قهرمان مواجهیم که از قضا، در میزانسن فیلمساز کاملا برابر تعریف می گردند و گویی تنها تفاوت، در نوع زندگی آنها است. در این میان، فیلمساز و فیلمنامه نویس، مطلقا قضاوتی راجع به شخصیت ها ندارند و تنها این تماشاگر است که باب میل و سلیقه ی خود، جیمز هانت و یا نیکی لئودا (و یا شاید هردو) را برمی گزیند. اما هنر هاوارد، آنجایی نمایان می شود که نه تنها از دل رقابت، رفاقت بیرون می کشد، بلکه در میزانسن خود، این دو مقوله را مترادف با یکدیگر تعریف می کند. سکانس همزمانی پیروزی های هانت با تخلیه ی شش های لئودا، گویی نمایانگر مترادف گشتن پیروزی های جیمز با بازیابی سلامت نیکی است. آری ! مگر نه اینکه پیروزی های جیمز، نیکی را به زندگی دوباره ترغیب و پیروزی های نیکی، جیمز (که با احساس کوچکترین خطری خواهان لغو مسابقه می‌گشت) را به بدست آوردن موفقیتی اصیل، حتی به قیمت به خطر افتادن زندگی اش، تحریک می‌کند؟ به وضوح می توان دریافت که پیروزی یک قهرمان، نه مترادف با شکست، بلکه به عنوان محرکی برای پیروزی قهرمان دیگر تعریف شده است و این خود، حکایت از نگاهی تعمیق یافته‌تر نسبت به نگاه مرسوم و کلاسیک به مقوله ی رقابت (خصوصا رقابت ورزشی) دارد. اینگونه است که با آغاز نیمه ی دوم، درام فیلم ظهور می کند و این، جز با بهره گیری حداکثری از نقطه عطف اصلی فیلم (تصادف مرگبار نیکی لئودا) میسر نمی‌گشت. فصل بستری شدن نیکی در بیمارستان، حاوی درخشان ترین سکانس ها و تصاویر فیلم پس از سکانسهای مسابقات نهایی می باشد که تقارن لحظات نجات زندگی نیکی با پیروزی های جیمز، نمونه ای از این سکانس ها است. همزمان با فعال گشتن بخش درام، بخش نمایشی نیز در بالاترین سطح ممکن خودنمایی می کند. رنگ آمیزی سکانس های مسابقات فرمول یک، علاوه بر دارا بودن برخی جنبه‌های نشانه شناسانه (کاربرد رنگ قرمز به عنوان نشانه ی خون در کنار سایر رنگ ها که در کنار جذابیت، مرگبار بودن این مسابقات را نیز یادآور می شود) برای مخاطب چشم نواز و تا حدودی تداعی کننده ی حس و حال مسابقات فرمول یک در دهه ی 70 بوده و اثر را به لحاظ جلوه های بصری ارتقا می دهد. فیلمبرداری سکانس های مسابقات (خصوصا مسابقات نهایی) در افزایش شور و هیجان مخاطب، نقشی کلیدی ایفا می کند به گونه ای که گویی تصاویر، همچون تماشاگران و شرکت کنندگان در مسابقات فرمول یک، آرام و قرار ندارند و دوربین، با وجود درنظر گرفتن تمام واکنش ها و جای دادن تمام تصاویر لازم در قاب خود، حتی لحظه ای نیز از مسابقه جا نمی‌ماند. کمبودهای "شتاب" اما، اثر را به شدت از چهار ستاره شدن دور می گردانند. نقطه ی عطف اصلی که شکل دهنده ی موقعیت دراماتیک فیلم می باشد، بسیار دیرهنگام رخ می دهد و نیمه ی اول فیلم نیز، غالبا به معرفی دو شخصیت اصلی می گذرد و به سبب دارا بودن کنش و واکنش‌های بعضا زائد و بی ربط با مسیر اصلی داستان و بیرون از درام فیلم و همچنین فقدان موقعیت دراماتیک، مخاطب را خسته و آزرده می گرداند. زنان فیلم از جمله سوزی و مارلین، به شدت ضعیف و سطحی پرداخت شده اند. سوزی، فاقد قصه و کنش و واکنش و منش و به شدت بی هویت می‌باشد و رابطه ی او با جیمز، به سبب خروج از مسیر اصلی داستان و عدم پرداخت لازم، کاملا بیرون از درام فیلم تعریف می گردد. رابطه ی مارلین با نیکی نیز اگرچه ظاهرا در شکل دهی درام نقش ایفا می‌کند، اما عملا بی کارکرد و عقیم باقی می ماند چرا که مارلین نیز همانند سوزی، فاقد قصه و منش می باشد و به استثنای یک کنش معین (ترک مهمانی، که ظاهرا نشانگر بیزاری او از شلوغی می باشد) هیچگونه کنش و واکنش تعریف شده و مدون و تعیین کننده ای نداشته و در نتیجه رابطه ی عاشقانه اش با نیکی نیز به سبب عدم پرداخت لازم، در حد تعدادی کارت پستال عاشقانه اما تصنعی باقی می ماند و چه در شکل دهی درام و چه در میزانسن های فیلمساز، نقشی فراتر از تزیین ایفا نمی کند. ذکر دقیق تاریخ و مکان وقوع رویدادها و مسابقات (که در پایان فیلم با تصاویر واقعی جیمز هانت و نیکی لئودا پیوند می‌خورند) نیز به سبب تکرار دائم و همچنین نگاهی نوستالژیک به درامی که از قضا، کوشیده با بازسازی مستقل واقعیت بیرونی در درون فیلم تا حد ممکن، از گرایش به نوستالژی فاصله بگیرد، بیش از اقتضای فیلم و در تضاد با نوع درام می باشند. برخی از دیالوگ های فیلم (از جمله دیالوگ های سکانس پایانی) نیز به سبب آشکار بودن قصه و پیام های آن، بیشتر جنبه ی تکرار مکررات و توضیح واضحات دارند. این همه، اگرچه "شتاب" را از اثری بی نظیر در ژانر درام-ورزشی، به میزان بسیار زیادی دور می گرداند، اما همچنان فیلم را در مقام اثری خوش ساخت و عامه پسند، حفظ کرده و علیرغم اینکه "شتاب"، به یقین، جزو بهترین نمونه ها از آثار مطلوب سینمای آمریکا نیست، اما همچنان در میان آثار این سینما در سال 2013 قابل اعتنا است و محترم.