بمب: حس نوستالژی بازی

با شنیدن دهه شصت چه چیزی در ذهنتان نقش میبندد؟ لابد توپهای پلاستیکی، تیلهبازی، دیوارهای پر از شعار، پیتهای نفت، دفتر کاهی، معلمهای خشک و عصا قورتداده و... اگر دنبال خاطرهبازی با گذشته و یادآوری زندگی در شرایط جنگ هستید، بمب میتواند در طول دو ساعت، حسِ رجعت به گذشته را در شما زنده کند و بعد در لا به لای همین نشانهها، البته دنبال گافهای فیلم هم بگردید. دقیقاً «بمب» فقط همین یک کار را انجام میدهد و نباید انتظاری برای تماشای قصه یا شخصیتهایی کامل داشت. با اینحال، همین بازنماییها هم در قیاس با فیلمی چون «ماجرای نیمروز» گاه بسیار ناشیانه از آب درمیآید: این همه تأکید بر دیوارنوشتهها، این همه تأکید بر سخنرانی مدیر مدرسه در صف و این همه پریدن توی زیر زمین و آن هم آمیختن با اسلوموشن و موسیقی، دلیلی ندارد جز سرپوش گذاشتن بر داستانی که نیست و شخصیتهایی که شکل نمیگیرند. درواقع، «معادی» به قدری درگیرِ بازسای فضای دهه شصت و نوستالژیبازی بوده که اصلاً فراموش کرده که آدمهایش را هم باید بسازد؛ آدمهایی که گاه آنقدر پرت هستند که بود و نبودشان هیچ خللی به فیلم نمیزند؛ تعدادی همسایه که موقع بمباران در زیر زمین دور هم جمع میشوند و از هیچیک، هیچ نمیدانیم و حتی خردهداستانی هم حول زندگی آنان در شرایط جنگ شکل نمیگیرد و آنان فقط هستند؛ حتی زن و شوهری که تا نیمهی نخست فیلم، هیچ دیالوگی بین آنها رد و بدل نمیشود، آنقدر وقت تلف میکنند و زمان را کِش میدهند که نمیتوان باورشان کرد: سه سال قهر و رابطهای سرد که سرنخ ایجاد آن بسیار کممایه است، قرار است با انفجار بمب گرم شود؟ به نظرم بسیار ناامیدکننده است که هر لحظه منتظرِ انفجار بمانیم و درست چند سکانس قبلتر، جای اخم را خنده گرفته باشد تا همه چیز برای چند لحظه رومنس مهیا شده باشد و خب، تمام این مدت زمان طولانی برای سکانسیست که دیالوگی عاشقانه بینِ زوج فیلم شکل بگیرد و با ورود سارقی در خلوت عاشقانه آنان، نمکِ طنزی هم بدان افزوده شود تا در نهایت داستان عاشقانه پسربچه هم با نریشین نامه او به تکامل برسد. ترکیبِ زوجِ «معادی» و «لیلا حاتمی» درواقع همان زندگی «نادر» و «سیمین» فرهادیست منتها با چند سال فاصله و اندکی عشقِ بیشتر.