جستجو در سایت

1395/01/30 00:00

من فیلنامه نیستم!

من فیلنامه نیستم!

   "من سالوادور نیستم" خواسته است فضایی صرفا کمدی داشته باشد و نخواسته ژانر دیگری را با آن تلفیق کند.(که خدا را شکر!!)خب یکی از پرکاربرد ترین پیرنگ های فیلنامه های کمدی،قرار دادن شخصیت های ساده و بامزه در موقعیت های اشتباهی،در دل یک داستان است.آنچه در فیلنامه این فیلم آدم را می آزارد این است که هر کدام از ارکان این تعریف به شدت لرزان و سست اند.اجرا و کارگردانی اثر به کنار!
  ناصر(رضا عطاران) آدمی معتقد و با خداست که کیفی حاوی پول زیادی پیدا کرده اما فورا به صاحبش برگردانده است.او معلمی ساده است و زندگی معمولی ای دارد.با زنش(یکتا ناصر) هم رابطه ای مستحکم،سنتی و محبت آمیز دارد.حالا که به برنامه تلویزیونی رفته اند و مشهور شده اند،یک روز از طرف آژانس هواپیمایی با او تماس می گیرند و فردی ملاقاتشان می کند و به ناصر و خانواده اش بلیط سفر به برزیل می دهد.در برزیل،خانمی ناصر را با نامزد سابقش سالوادور اشتباه می گیرد و...
  فرض کنیم شباهت بی نهایت یک برزیلی شیاد و فریب کار که دختران جوان را گول میزند،با معلم ایرانی مهربان و مذهبی،امری نامعقول و عجیب نباشد و به سنگ بنای اصلی فیلم و خلاصه تمام ایده های فیلم ایرادی نگیریم...
    قرار دادن یک مرد ساده زیست و مذهبی و همسرش،در فضای برزیل موقعیت جذابی می سازد که می دانیم قرار است کلی خنده از ما بگیرد.اما در برابر تمام نود دقیقه این فیلم،خود عطاران در دومین فیلمی که کارگردانی کرد(رد کارپت)،تقریبا مشابه همین ایده را در ساحل کن فرانسه در دو سه سکانس کوتاه و موجز خیلی بهتر و ماندگارتر اجرا کرد.اشکال این فیلم این است که با ورود به برزیل،فیلنامه و کارگردان گفته اند چند دقیقه فیلم را با ایده دم دستی تفاوت فرهنگی و چند شوخی پر کنیم،بعد که خوب دستمان خالی شد و مخاطب حوصله اش لبریز شد،آنجل(کارول ویدونی)یهو سر برسد و قصه سالوادور مطرح شود.
  فیلم قبل ورود آنجل حداقل ریتم یک دستی داشت.بعد آن،هر چند دقیقه فقط یک شوخی در آن گنجانده شده است تا مخاطب را از دست ندهد.ایراد درمنطق فیلنامه و سستی های روایی زیاد آن است که نمی تواند مخاطب را خیلی درگیر قصه سالوادور کند.
   ناصر که با زنش روراست بوده و پنهان کاری نداشته است.پس چرا چند سکانس بعد از دیدن آنجلا،حقیقت را به همسرش می گوید؟مگر یک سوتفاهم نیست؟پس چرا صبر می کند آن همه اتفاق بیفتد و همه را به شک بیندازد؟ساده است!فقط برای آنکه نگرانی همسرش،دقایقی از فیلم را پر کند!
  مادربزرگ ثروتمند آنجلا مگر فقط نمی خواهد خوشبختی نوه به سرپرستی گرفته اش را ببیند؟خب!جوان خوش قد و هیکل ایرانی که آن قدر آنجلا را دوست دارد که برای تحقق نقشه او،ناصر و خانواده اش را به سفری یک هفته ای در برزیل دعوت کند و در هتلی بسیار لوکس اقامت دهد،و آن قدر مرد سالم و مهربان و دوست داشتنی ای هست،اصلا چه دلیلی دارد از مادربزرگ حقیقت را پنهان کند؟او همسری ایده آل برای آنجلا به نظر می رسد.پس چرا آنجلا او را نزد مادربزرگش نمی برد و نمی گوید که سالوادور شیاد بوده و ترکش کرده و این جوان برازنده و ثروتمند عاشق پیشه را معرفی کند؟که عشق به آنجلا،به قول همان مادربزرگ در چشمانش هویداست!
  ناصر و همسرش این قدر ساده اند که هر آدم شیکی بلیط برزیل ذر دستشان گذاشت،چمدان ببندند و بروند؟یا هر آدم خیر و درست کاری همین قدر ساده لوح و زودباور است؟پیام فیلم از قرین کردن این دو صفت چیست؟وای بر فیلمساز بگوییم؟
فیلنامه ضعیف تر از آن است که بشود به تمام ایراداتش پرداخت...اما اجرا!
   تبلیغ اسپانسور فیلم(روغن اویلا!) به چنین شیوه تابلو و زننده ای در شان فیلمی با کارگردان نامی و بازیگر ستاره است؟در قسمت برزیل،فیلم پر از صحنه هایی است که کش آمده اند و همان ایده اولی شان را هم لوث کرده اند.مثل دویدن آنجلا  به دنبال ناصر (که مثلا نقطه چرخش درام داستان است!)،یا رقص ناصر و...برخلاف انتظار،استفاده فیلم از طبیعت و فضای شهری برزیل بسیار محتاطانه است و لحظه به یاد ماندنی خلق نمی کند.پایان بندی فیلم در امتداد همان فیلنامه آبکی،به شدت سطحی و شعاری و ضعیف و حوصله بر اجرا می شود.بازی نقش های فرعی بسیار ضعیف است.دختر خردسال خانواده هیچ نقشی ندارد و در حد آکساسوار صحنه است.
    اجرای بازیگر برزیلی بسیار بد و آماتوری است و او صرفا مانکنی خوش قد و بالا و زیباست.و این شاید شیطنت فیلمساز باشد که چنین نقش بی مایه و سطحی و بی هویتی را که بیش از هفتاد درصد زمان فیلم جلویمان رژه می رود،به بازیگری ضعیف اما زیبا و خوش قد وبالا سپرده است و گفته است:شما فقط بدو!ازین ور کادر تا اون ور کادر.برای مردم ما دیدن بانویی با این پوشش و فیزیک،در حال دویدن تازگی دارد.می فروشیم حتما...نگاهی تا به این حد ابزاری به زن؟وای بر فیلمساز نگوییم؟!
   نکات مثبت فیلم را در بازی خوب و گرم یکتا ناصر،موسیقی خلاقانه امیر توسلی،چند نمای کارت پستالی از برزیل،و چند شوخی کلامی و موقعیت بامزه اما به شدت پراکنده خلاصه کرد.و...رضا عطاران!این فیلم فروشش را بسیار بیش و پیش از هر چیز،مرهون اعتماد مردم به سوپر استاری چون عطاران است.که اتفاقا نه به اندازه آثار خوبش،اما تا حدودی جواب اعتماد مردم را داده و بازی قابل تحمل و در لحظاتی هم جذاب،ارائه کرده است.
  به هرحال،چنین ملغمه ضعیفی از ایده و فیلنامه و کارگردانی با چاشنی یک عطاران سرحال،با خلق شوخی هایی پراکنده اما سالم و آبرومند،توانست سینما ها را در نوروز تا مرز انفجار پر کند و تا امروز نزدیک یازده میلیارد فروش کند.تجربه تجاری بسیار موفقی که باید از آن سپاس گذار بود،به خاطر این که مردم را به سینما کشاند و علیرغم همه ضعف های متعدد و آشکارش،بدون گستاخی و شوخی رکیک و سو استفاده های فرامتنی و حاشیه خاصی،به فروشی تاریخی دست پیدا کرد.