«مسئله، تنهایی است»

در نگاه اول فیلم "کودا" عمدهی خصوصیات یک اثر کلاسیک را داراست. داستانی خطی و سرراست با روایتی تقریبا سه پردهای که با ثباتی نسبی میآغازد، مسئلهای را در جهت ایجاد عدم ثبات بیان میکند و در نهایت با پردازش دقیق آن به ثبات قطعی و پیروزی نهایی میرسد. روابط کارکترها در ظاهر پیچیدگی یا حتی ابهام چندانی ندارد و به نظر میرسد که همه چیز روی رو است. "کودا" فیلمیست ساده و انسانی که داستان میگوید و چندان اهل زیاده گویی نیست که کامیابیاش در همین جاست و پختگیای که به طور واضح در این جا و پس از بازبینی اثر قبلی فیلمساز یعنی "تلولا" (2016) قابل رصد است.
مسئلهی اصلی آثار سیان هدر، تنهایی و تک افتادگی انسانها به واسطهی نوع زیست خاصشان است. در فیلم "تلولا" با آدمهایی مواجهیم که هر کدام به دلیلی تنها هستند و به نوعی توسط اطرافیان درک نمیشوند. اما اشکالی که در "تلولا" وجود دارد و فقدانش در این جا "کودا" را ارزشمند جلوه میدهد، از دو جهت اثر را به لکنت انداخته است؛ نخست این که درام "تلولا" توانایی کشش مضمونش را ندارد و تقریبا از نیمهاش به جان دادن میافتد و دو این که مسئلهی تنهایی و تک افتادگی یک مسئلهی شخصی و درونی نمیشود و به کلیهی کارکترها و به تبع آن به کلیت جامعه تسری مییابد و تقریبا فرم یک اثر شعاری و میان مایه را به خود میگیرد که صرفا پرحرفی میکند و بار دراماتیک چندانی ندارد. اما برسیم به دلیل خوب بودن "کودا" و دلیل این که چرا میتواند حرفش را درست و کامل بزند. اگر از دو جهت پیشتر یاد شده ادامهی جهت دوم را بگیریم، میتوانیم به نکات مهمی دست پیدا کنیم. فیلمساز در "کودا" مسئلهی تک افتادگی را شخصی سازی میکند و بر پایهی همان درامش را بنا. به این در و آن در نمیزند و یک حرف را درست و دقیق میکاود. دختری سالم در خانوادهای زندگی میکند که تمام اعضای آن فاقد قدرت شنوایی و به تبع آن گفتار میباشند. بسیار خوب، این به خودی خود اولین جرقه را برای ساختن یک تک افتاده در خانواده و از طرفی در مدرسه میزند. اما قرار است که این تک افتادگی علاوه بر شخصی سازی – و از پس آن – دراماتیزه شود. پس دخترعاشق موسیقیست. چیزی که خانوادهی دوست داشتنی او مطلقا درکی از آن ندارند و به این ترتیب ابتدا مسئلهی موسیقی و عشق دختر خانواده به خواندن از یک علاقهی صرف فراتر رفته و بُعدی شخصیتپردازانه مییابد و در نتیجهی آن به عنصری دراماتیک بدل میگردد. دراماتیک از این لحاظ که عنصر موسیقی برابر میشود با خودِ تنهایی، موسیقی مساوی میشود با طرد شدن و درک نشدن، حتی مساویست با بیاحترامی به خانواده (اولین سکانس سر میز شام که مادر به دخترش در این باره تذکر میدهد) و درست به همین علت است که دختر در اولین مواجههاش با کلاس موسیقی و درخواست استاد برای خواندن قطعهای از کلاس میگریزد و به جایی میرود که تک و تنها و در حالی که کوه و درخت و دریاچه تنها شنوندگان صدای او هستند، آن قطعه را اجرا کند. دختر تا به این جا موسیقی را به عنوان رهیافتی برابر با جدا افتادگی میپنداشته و طبیعتا برایش مشکل است که در نخستین مواجههی بیرونیاش با این یار غار به عنوان عنصری جمعی با آن برخورد کند. رد پای این مسئله را حتی تا تمرین دوتاییاش با پسر در اتاق که پشت به هم تمرین میکنند هم میتوان دنبال کرد.
تا این جا فیلمساز ایراد دوم ذکر شده در مورد اثر پیشیناش را پوشش داده است. حال باید برود سراغ مورد نخست تا سوژه از دست نرود و خوشبختانه از پس این مورد هم برمیآید. خرده پیرنگ مربوط به شغل این خانواده یعنی همان ماهی گیری و کشوقوسهای مختلف آن که به طور مماس با خط اصلی داستان و سوژهی ویژهاش پیش میرود، به شکلی کامل بیانگر نیاز خانواده به دختر است. چرا که حضور او در قایق و پس از آن در کسب و کارِ مکملی که راه می اندازند الزامیست. اصلا او باید باشد تا سر کار حرفها را ترجمه کند و پیوند دهندهی خانواده با جهان واقعیِ بیرون باشد. بر طبق همین نکته گونهای رابطهی دیالکتیکی بین علاقهی دختر به موسیقی و پیوستنش به جمع و جهان بزرگتر با شغل خانواده و ادامهی تک افتادگی اتفاق میافتد و این کشاکش بین این دو جهان موتور روایت را گرم و گرمتر میکند تا زمانی که به نتیجهی نهایی برسد. در این نقطه از فیلم عنصرموسیقی خود به مثابهی یک ابژه دقیقا با دختر به مثابهی یک سوژهی میل ورز یکی میشود و این جاست که اساسا بحث موسیقی و رفت و آمدهای دختر به خانهی معلم برای فراگیری و تمرین، فرمی دراماتیک مییابد. چراکه موسیقی هم مثل خود دختر در یک رابطهی دیالکتیکی بین تک افتادگی در خانواده در قامت درک نشدگی با یکی شدن با جامعه در قامت حس همبستگی در نوسان قرار میگیرد. خلاصه این که در این جا موسیقی مفهومی قائم به ذات پیدا میکند و از صرف یک هنر شنیداری و احتمالا وسیلهای که صرفا قرار است فیلم را جذاب کند فراتر میرود.
حال با شکل گیری این کشمکشها، فیلمساز باید گره داستانیاش را حل کند. فیلمساز به درستی به اجرای دوئت نه چندان متجانسِ دختر با سه فرد ناشنوای خانواده متوسل میشود. با توجه به این که به نظر میرسد که اعضای خانواده بیش از آنچه حتی خودشان متصور بودهاند به دختر نیازمندند و ظاهرا آمادگی لازم برای جدا شدن از او را ندارند در نتیجه دختر تصمیم میگیرد که قید دانشگاه موسیقی و علاقهاش را بزند تا در کنار خانواده بماند. تصمیمی که مطمئنا نباید در همین جا تمام شود چون طبیعتا فیلمساز آن همه وسواس برای دراماتیزه کردن عنصر صدا و موسیقی خرج نکرده که بخواهد به همین راحتی رهایش کند. پس به شیوهای کاملا موسیقیایی میرود سراغ اجرای دوئتهایی تا کمال مطلوب را دریابد.
دوئت نخست؛ بین مادر و دختر. همان شبی که دختر سر میز شام اعلام میکند که در کنار خانواده میماند، قبل از خواب مادر وارد اتاق دختر شده و لباسی را که برای اجرای مدرسه برایش خریده به او نشان میدهد. دوربین در ابتدا کنار دختر و در حالی که او در فورگراند قرار دارد، ورود مادر را به اتاق در بکگراند به نمایش میگذارد. طبیعتا دلیل آمدن مادر را هنوز نمیدانیم تا اینکه او لباس را نشان میدهد. دوربین کات میشود به نمای مدیوم دختر که روی تخت دراز کشیده و اظهار خوشحالی میکند. بعد از آنکه نمای ابتدایی مجدد تکرار شد، دوربین کات میشود به جایی که این بار مادر از پشت در فورگراند و دختر در عمق قرار دارد. حال فیلمساز میخواهد راوی در دل مادر باشد و حس او را بازتاباند. در طی دو کات پیاپی دو نمای پیشتر یاد شده تکرار میشوند تا این که دوربین سرانجام کات میخورد به مدیوم شات مادر. حال دوربین مادر را از نمای نزدیکتر برایمان به تصویر میکشد. دختر اعتراض میکند که اولویت همیشه با آن سه نفر است و بعد او. این بار دوربین از نمای اورشولدر دختر مدیوم شات پیشین از مادر را تکرار میکند. گویا مادر حرفی دارد که برایش مشکل است تا آن را بیان کند و دختر وارد قاب (حریم) او شده تا او را مجبور به حرف زدن کند. سرانجام مادر نشسته در کنار دختر بر روی تخت به این پرسش که آیا دوست داشته که دخترش هم ناشنوا باشد به این علت که میترسیده نتواند با او درست ارتباط برقرار کند، پاسخ مثبت میدهد. در طی این اعتراف، کاتهای ممتد از نمای اورشولدر دو فرد پاس کاری میشود و سرانجام قابی شکل میگیرد که هر دو را به یک اندازه در خود جای میدهد و دختری که در آغوش مادر قرار میگیرد و در حالی که مادر مشغول نوازش اوست روی پای او دراز میکشد.
پس از این همدلی مادر و دختری که به لطف میزانسن دقیق و حساب شده، نقطهی عطفی حسی ایجاد میکند، نوبت ِ دوئت سریع و خشمآلود خواهر و برادری میرسد. برادر رسما به او میگوید که باید برود و به عشقش یعنی موسیقی برسد و در آخر این نکته را بیان میکند که آنها قبل از تولد دختر مشکلی نداشتهاند و این جملهی سهمگین با نمایی پایان مییابد که دوربین پشت دختر موضع گرفته و برادر در نمایی فلو شده به عمق میگریزد. درواقع نتیجهای که از این رفتار برادر میتوان گرفت تلاش در جهت بازشناسی جایگاهاش به عنوان برادر بزرگتر در خانواده است. ترک خانواده توسط دختر علاوه بر مزیتی که برای خودِ او دارد باعث میشود تا برادر بزرگتر هم فرصتی برای نقشآفرینی و انجام کارهای بزرگتر و مهمتر داشته باشد و به نوعی بیشتر جدی گرفته شود.
دوئت بعدی طبیعتا دوتایی پدر و دختر است اما این دوئت به عنوان بخش نهایی و سرنوشت ساز، یک پیشنمایش هم دارد و پیشنمایشش لحظهایست که پدر و مادر فلو شده در پیشزمینه اجرای دوتایی دخترشان را نظاره میکنند. ناگهان در حالی که جای فلو و فوکوس تغییر میکند، صدا هم قطع میشود و حال ما به عنوان تماشاگران فیلم در جایگاه پدر قرار گرفته و برای همذات پنداری با او با جایگاهش در آن جمع یکی میشویم. چند نمای نقطه نظر از پدر که نظارهگر ابراز احساسات افراد مختلف نسبت به اجرای دخترش میباشد، درد و رنجی که او به واسطهی محروم شدن از شنیدن صدای دخترش دارد را به وضوح به تصویر میکشد. این لحظات به نوعی قرینهی تنهایی دختر در خانواده است. حال دختر در جایی قرار دارد که همه شاهد هنرش هستند الا خانوادهاش و در راسشان پدرش. حال پدر خود را در آن جمع تنها و تک افتاده مییابد و به نوعی با خواستهی دخترش همذات پنداری میکند. پدر کلافه از نشنیدن صدای دخترش وارد دوئتی با او میشود و در حالی که دو تایی پشت وانتشان نشستهاند، حنجره ی او را در هنگام خواندن لمس میکند. لحظهای بینهایت تاثیرگذار و کوبنده که به واسطهی تبدیل درست حس شنیدن به حس شیرین بساوایی شکل میگیرد. و پدر که دختر را به آغوش میکشد و آرام میگیرد – و احتمالا ما هم –. تصمیم نهایی پس از این سه دوئت نفسگیر سرانجام گرفته میشود. خانواده، دختر را همراهی میکنند تا در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند. سیان هدر با برگزیدن فرم درست، تبیین دقیق روابط و رشد توامان فضا و شخصیتها آن هم بدون اغراق در واکنشها و به نمایش گذاشتن حسهایی رقیق و باسمهای و پر کردن گوشها از حرفهای احیانا شعاری، از داستانی ظاهرا ساده، اثری با شکوه و انسانی خلق کرده است که آدمهایش را دوست دارد و برایشان – و ایضا برای ما – احترام قائل است.
نکتهی مهم دیگر این است که "کودا" جز معدود آثار سالهای اخیر سینمای جهان است که انتخاب درست بازیگرانش کمک شایانی به انسجام فرم و از پس آن خلق حسی راستین کرده است. سه بازیگر ناشنوای فیلم در واقعیت هم ناشنوا هستند. مارلی بث متلین (بازیگر نقش مادر) در مراسم اسکار سال 1987 برای بازی در فیلم "فرزندان یک خدای کوچکتر" توانست جایزهی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را به دست آورد و به جوانترین بازیگر و تنها ناشنوایی بدل گردد که توانسته این جایزه را دریافت کند. تروی کوتسور که در کارنامهی کاریاش سابقهی کارگردانی هم دارد، در نقش پدر درخشان است. والبته برادر که دانیل دورانت عهدهدار نقشآفرینی آن است، اجرایی به شدت اندازه و کنترل شده دارد. اوگینو دربز در نقش معلم موسیقی بسیار جا افتاده است و امیلیا جونز در نقش اصلی فیلم هم هیچ جای بحثی نمیگذارد. پختگی او پس از ایفای نقشهای فرعی و کوتاه در فیلمهایی از جمله "یک روز" و "بریمستون" کاملا مشهود است.
همانطور که شاید میدانید، "کودا" به نوعی بازسازی یک فیلم فرانسوی به نام "خانوادهی بلیر" محصول سال 2014 است. این نکته را قریب به اواخر مطلب آوردم تا همهی نکات را در مورد "کودا" گفته باشم، چراکه "خانوادهی بلیر" تماما فاقد تمام نکات و ظرافتهای یاد شده است. تنها مقایسهی نخستین مواجههی دختر با کلاس موسیقی در دو فیلم کافیست تا تفوق مطلق "کودا" اثبات شود. لزوم احتیاج خانواده به عنوان یک عنصر بازدارنده در فیلم "خانوادهی بلیر" مبهم است و قانعمان نمیکند. خودِ بحث موسیقی هم مطلقا نه دراماتیزه میشود و نه حتی برای دختر تشخصی میسازد و به وضوح تحمیل فیلمسازش هست. از نظر داستانی هم که آن بحث کاندید شدن پدر خانواده برای شهرداری در فیلم "خانوادهی بلیر" که بیشتر به شوخی میماند به هیچ وجه حتی قابل قیاس با بحث ماهی گیری و فروششان نیست که به درستی از دل شغل خانواده بیرون آمده و تحمیل بیرونی ندارد و از طرفی هم به شکل کاملا منطقیتری برای ما توجیه میکند که چرا خانواده تا این حد از رفتن دختر در هراس هستند. "کودا" به راحتی اثر سال 2014 را پشت سر میگذارد و جهان شخصی خودش را بنا میکند. جهانی که در آن ناشنوا بودن خانواده همچون نمونهی فرانسویاش از کسی پنهان نیست و فیلمساز بر پایهی آگاهی جمعیِ آن جغرافیا درام موسیقیاییاش را بنا میکند و تمام اینها بیانگر ارزش کار خانم سیان هدر در مقام فیلمساز است.
خسرو دهقان در ابتدای نقدی که بر فیلم "مرد آرامِ" جان فورد نگاشته است، چنین میگوید: ((مرکز بحثی را که میگشاییم، حلاوت و سرشاری است. یعنی شیرینی و سرزندگی و بالاخره به عنوان گرانیگاه، سادگی.)) و به راستی پیروزی "کودا" در همینهاست. چه چیزی میتواند از نمایش همین اتفاق ساده دل نشینتر باشد که خانوادهای اگرچه به واسطهی مسئلهی شنیداری به ظاهر در حال دوپاره شدن است ولی با حس لمس کردن و در آغوش کشیدن مجدد یکی میشود و اعضای آن یکدیگر را باز مییابند. و پدری که در انتهای فیلم در قامت معجزهای آسمانی حتی لب به سخن میگشاید با صدایی لرزان از بغض و کلمهی "برو" و چه چیز در این دوران دل نشینتر از همین اتفاق ساده است: نشستن به تماشای "کودا".