غول اسکیزوفرنی

جان نش ریاضیدان بزرگی بود. نابغهای تمام عیار که با کمک هوش و استعداد ذاتی خود موفق شد جهان علم ریاضی را تکان دهد و نقشی اساسی در تکامل نظریاتی مانند نظریه بازی و تعادل ایفا کرد. با این وجود او تقریبا از همان جوانی جدالی درونی را با مغز خود آغاز کرده بود. ذهن جان نشِ جوان توهماتی میساخت و صداهایی را میشنید که وجود نداشت. او رفته رفته به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شد و نزدیک به چند دهه با آن دست به گریبان بود. با این حال او در اقدامی شجاعانه به جای غرق شدن در جهان تاریک ذهن متوهم خود، با پذیرش بیماریاش در صدد مبارزه با آن در آمد. به شکلی معجزهآسا او در نهایت پس از گذشت سالهای طولانی موفق شد رفته رفته توهمات ذهنی خود را شکست دهد و در دههی 90 برندهی جایزهی نوبل شود. «ذهن زیبا» تصویری از زندگی جان نش و مبارزهی او با غول اسکیزوفرنی است. تصویری تلخ که با وجود این که داستان مردی مبتلا به پارانویید شدید است، اما در رگهای روایتش زندگی جریان دارد.
ران هاوارد هیچگاه آن چنان فیلمساز بزرگی نبوده است. تقریبا همهی آثارش سطح متوسطی داشتهاند و فیلم جریانسازی نیز نساخته است. با این حال او با ساخت «ذهن زیبا» چنان توجهات را به خود جلب کرد که در نهایت جایزهی اسکار بهترین کارگردانی و فیلم را از آن خود کرد. این مهم بیشتر از هر چیز مدیون داستان جذاب زندگی جان نش است. داستانی که شنیدن آن نیز به خودی خود مخاطب را با خود همراه میکند و آن قدر پتانسیلِ پرداخت و فراز و فرودهای جذاب دارد که بتوان از آن فیلمی دیدنی ساخت. هاوارد نیز با خواندن این داستان در کتاب «ذهن زیبا» از سیلویا ناسار که منبع اقتباسی فیلمش هم بوده، متوجه این پتانسیل شد و در نهایت با کمک آکیوا گلدزمن فیلمنامهنویس، به اقتباس از آن پرداخت. در نگارش فیلمنامه آنها مشخصا از بخشهایی از کتاب چشمپوشی کرده و برای افزودن بار دراماتیک به اثر از ذهن خود نیز چیزهایی به روایت اضافه کردهاند.
تمرکز اصلی «ذهن زیبا» بر بیماری جان نش و سیر مبارزهی او در طی چندین دهه با این شرایط است. این سیر به شکلی تکاملی از ناآگاهی و غرق شدن در بیماری به یک شکوفایی مجدد در انتهای فیلم میرسد. فیلمساز برای به تصویر کشیدن و درک جزئیات بیماری توسط مخاطب و سپس روند رهایی از آن توسط جان، به ترتیب از دو تمهید توهم توطئه و عشق استفاده میکند. فیلم با جان نش جوان (راسل کرو) آغاز شده که به کالج رفته و در آن جا با چارلز (پل بتانی) آشنا میشود. او پس از فارغالتحصیلی به عنوان یکی از نیروهای سازمان سیا در رمزشکنی فعالیت میکند، منتها با پیشرفت در کار خود با شبکهای مافیایی مواجه شده که قصد کشتن او را دارند.
ران هاوارد تقریبا نیمی از فیلم را به این شکل و با نمایش درگیریهای جان نش با وزارت دفاع و سازمان سیا و اشخاصی که قصد کشتن او را دارند، پیش میبرد. در نقطه عطف فیلمنامه که همان دستگیری جان به وسیلهی دکتر روزن (کریستوفر پلامر) است، با چرخشی صد و هشتاد درجهای همه چیز رنگ میبازد و مخاطب متوجه توهم توطئهای که فیلمساز برای جان تدارک دیده بود، میشود. در واقع ناگهان مشخص میشود تمام آن ماموران و فعالیتها و رمزشکنیها و حتی دوستی او با چارلز در ذهن پریشان و بیمار جان اتفاق میافتادند نه در واقعیت. چنین استفادهای از توهم توطئه، تعلیق میآفریند و خصوصا تا جایی که هنوز از ماهیت اصلی قضیه باخبر نیستیم، فیلم موفق میشود جذابیت خود را به خوبی حفظ کند. با این وجود ایراداتی منطقی به این قسمت از فیلم نیز وارد است. برای مثال باورپذیر به نظر نمیرسد که در طول مدت تحصیل جان در کالج، با هیچکس دربارهی چارلز صحبت نکرده باشد و کسی به او نگفته باشد که چنین شخصیتی وجود ندارد.
بخش دوم اما روایت عشق است. روایت عشق و فداکاریای که همسر جان آلیشیا (جنیفر کانلی) در قبال او انجام میدهد و در نتیجهی همین فداکاریهاست که جان موفق میشود بر بیماری خود غلبه کند. با این وجود طبق گفتهها و شنیدهها و چیزی که در کتاب اصلی وجود دارد، این بخش حقیقت ندارد. در واقع هاوارد برای دراماتیککردن هر چه بیشتر فیلمش به حقیقت وفادار نمانده و در نهایت نیز جان در سخنرانی خیالی مراسم نوبلش عشق به همسرش را دلیل رهایی خود از چنگال اسکیزوفرنی مینامد. میتوان به هاوارد حق داد که خوانش شخصی خود را از تاریخ داشته باشد، اما در جایی که روایت بیوگرافیک زندگی یک شخص – و نه مسئلهای تاریخی با سویههای جهتگیری مختلف – قرار است به تصویر کشیده شود، چه بهتر که فیلمساز به حقیقت وفادار بماند و شخصیتها را به آن گونهای که در واقعیت بودهاند، تصویر کند.
راسل کرو در نقش جان موفق شده در یکی از بازیهای خوب کارنامهاش ترسها، توهمات و البته عشق او به ریاضی را به خوبی به نمایش بگذارد. در سوی مقابل جنیفر کانلی نیز در ترسیم همسر نگران او نسبتا خوب عمل کرده و شیمی مناسبی بین آنها بر قرار میشود. «ذهن زیبا» شاید فیلم فوقالعادهای نباشد، اما دیدن آن بیش از هر فیلم دیگری اهمیت حفظ روحیه در مبارزه با سختی و بیماری را به ما نشان میدهد. تماشای «ذهن زیبا» اما بیش از هر چیز یک حسرت را برای ما به جای میگذارد. حسرت این که اگر جان نش واقعی درگیر بیماری نمیشد، چه تاثیرات عمیقتر و گستردهتری بر علم نوین جهانی میگذاشت.