جستجو در سایت

1393/10/12 00:00

یک پادشاه در دل سنگ ها

یک پادشاه در دل سنگ ها
نگاهی به فیلم خواب زمستانی، ساختۀ نوری بیلگه جیلان (محصول 2014)برنده نخل طلای بهترین فیلم از جشنواره کن 2014 داستان فیلم حول محور شخصیتی به نام آیدین می چرخد. بازیگر سابق تئاتر و هتل دار فعلی.هتلی در یک منطقه ی کوهستانی و سرد و گاهی پوشیده از برف. آیدین به همراه همسرش نهال، و خواهرش نجلا در آن هتل زندگی می کند. البته یک خانه شاگرد به نام هدایت و همسرش هم آنجا حضور دارند که نقش چندان مهمی در فیلم و داستان ایفا نمی کنند!. شخصیت آیدین نمونه بسیار خوبی از یک شخصیت پردازی موفق است. شخصیتی که دلش می خواهد اطرافیانش او را انسانی بزرگ و رئوف ببینند اما در واقع نگاه ها به او متفاوت است. همسرش دل خوشی از او ندارد و این در کلام و حتی در نگاه هایش به آیدین کاملا مشهود است. خواهرش هم (که از همسرش طلاق گرفته)، فقط برای این آنجاست که سقفی بالای سرش است و آنجا ملک پدری آنهاست و او هم از آن هتل سهمی دارد. آیدین دلش می خواهد در زندگی اش نقش حاکمی را بازی کند که به همه از بالا نگاه می کند و همگان در برابر او کوچک و در مواقعی حقیرند. در اولین سکانسی که آیدین را می بینیم او ایستاده در دل کوه و از دور توریست هایی را نظاره می کند که در آن حوالی در حال گردش اند. همین صحنه ی ابتدایی فیلم و طوری که قاب دوربین توریست ها را نشان می دهد، بیانگر نگاه آیدین به اطرافیانش است. آیدین را به صورت کلوزآپ و در مرکز کادر می بینیم اما توریست ها را از فاصله ای دور و بسیار کوچک. این دقیقا نگاه آیدین به اطرافیانش است. شخصیت پردازی آیدین به صورت ظریف و با نگاهی کاملا ریزبینانه شکل گرفته است. به نحوه ی برخوردش با اطرافیانش توجه کنید. وقتی آن توریست جوان از اسبی می گوید که در عکس های تبلیغات اینترنتی هتل است اما در واقعیت وجود ندارد، آیدین خود را موظف می داند که یک اسب خریداری کند و در هتل بگذارد!. آیدین در تلاش است تا کسی را از خودش ناراحت نکند اما سخت است. همسری دارد که از زندگی با آیدین خسته شده است و رابطه شان متلاطم است، و خواهری هم که به قول آیدین زبانش نیش دارد و به همین دلیل کسی را در اطراف خود ندارد. برای حاکمی که میخواهد خدایی کند شرایط کمی سخت است!. وقتی پسر بچه ای که اوایل فیلم شیشه ماشین آیدین را با سنگ می شکند به نزد او می آید برای دست بوسی ( البته به اجبار عمویش ، حاج حمدی) طرز نگاه و لبخند های ساختگی از سر تواضع و رفتار آیدین کاملا ارباب منشانه می شود و این صحنه فرصتی می شود برای نقش بازی کردن آیدین در قالب یک انسان بخشنده در قلمرو پادشاهی اش و نمونه ای عینی می شود برای بحثی که دقایقی قبل بین آیدین و خواهر و همسرش شکل گرفته بود ، بحث درباره ی نیکی و بدی و اینکه در برابر بدی اگر خوب باشیم شخص خاطی خودش عذاب وجدان می گیرد، البته این نظر نجلا است و آیدین مخالف این نظر ، اما حالا با حضور آن پسر بچه می خواهد بحث هایشان را به نتیجه برساند اما با غش کردن پسر بحث نیمه کاره می ماند. شخصیت ها اوایل فیلم آرام هستند و کمی طول می کشد تا خودشان را عیان کنند. نجلا، خواهر آیدین در ابتدا اینطور به مخاطب شناسانده می شود که خواهری است دلسوز و به فکر برادر. وقتی شب برای آیدین چایی می آورد و دیالوگ آیدین (( اگر تو هم اینجا نبودی کسی به فکر من نبود )) این فکر را تشدید می کند که نجلا هواخواه برادرش است، اما کمی که از فیلم می گذرد شخصیتش تغییر می کند و بحثی که بین آن دو شکل می گیرد نگاه مخاطب را به نجلا تغییر می دهد. حالا متوجه می شویم که نجلا دل خوشی از شرایط فعلیش ندارد، و در صحبت با نهال کاملا پی به روح آشفته و ناآرام نجلا میبریم و اینکه او پس از طلاق ذهن مشوشی دارد و حتی خودش را مقصر بی نظمی زندگیش میداند. باقی شخصیت ها هم همینطورند. نهال در ابتدا زنی معرفی می شود که مغرور است و از آیدین دل خوشی ندارد ( یا به دلیل اختلاف سنی ، یا به هر دلیل دیگر ). اما هر چه فیلم جلوتر می رود نهال شخصیتش برای مخاطب تغییر می کند و در سکانسی که به خانه حاج حمدی می رود برای دادن مبلغ زیادی پول، آن هم فقط از سر خیرخواهی ، نگاه مخاطب به نهال کاملا مثبت می شود و حتی به او حق هم می دهیم برای خسته شدن از شرایطش در زندگی با آیدین. اما آیدین تنها شخصیتی است که از ابتدا همانگونه است که معرفی می شود. یعنی همان حاکمی که می خواهد در نگاه همه حاکم باشد! . جایی از فیلم به خواهرش می گوید ((درسته که قلمرو پادشاهیم کوچیکه، اما مهم اینه که پادشاهم)). آیدین تا حدی خودش نمی داند در زندگی دنبال چه چیزی است. قرار بوده فردی مشهور بشود اما این اتفاق نیفتاده و حالا می خواهد با برآورده کردن نظرات دیگران خود را محبوب جلوه دهد. برای خواسته ی آن جوان توریست اسبی می خرد و به هتل می برد اما چند روز بعد اسب را آزاد می کند که برود. آیدین بر خلاف خواسته ی قلبی اش اسب را فقط برای جلب رضایت آن توریست خریداری کرده بود. رابطه ش با همسرش هم به همین گونه است. نهال دو سال است که در کارهای خیریه است و آیدین او را برای جلب رضایتش تنها گذاشته بود و کاری به کارهای او نداشت!، اما حالا می خواهد از کارهایش سر در بیاورد که با مخالفت شدید نهال رو به رو می شود و باز در سکانسی که فرصتی است برای خودنمایی پادشاه!، آیدین در برابر گریه های نهال حالتی خداگونه و پدرانه! دارد و حتی لبخند هایی هم از سر بزرگ منشی به او تحویل می دهد. سکانسی که آیدین در اتاق نهال است و نورپردازی توسط آتش شومینه صورت گرفته است، زاویه دوربین و نورپردازی ای که روی آیدین انجام شده است، همین حالت خداگونگی را تشدید کرده و او را در مقامی بسیار بالاتر از نهال قرار می دهد. سکانسی که مکملش می شود انتهای فیلم. حالا آیدین پایین داخل حیاط ایستاده و این نهال است که پشت پنجره و بالاتر از او است. حالا مخاطب نهال را شناخته و این مقام را لایق او می داند. فیلم خواب زمستانی فرصت خوبی است برای تعمق در شخصیت آیدین و یافتن نمونه های مشابه آن در اطرافیانمان ، یا حتی خودمان. اما با تمام این مزیت ها و شخصیت پردازی خوب ، فیلم زمان بسیار زیادی را صرف این موضوع می کند. 195 دقیقه زمان برای فیلمی که دیالوگ محور است و دیالوگ هایش هم مسخ کنندگی آثار تارکوفسکی را ندارد زمان بسیار زیادی است. به نظرم میشد فیلم کمی کوتاه تر از این باشد، شاید تاثیرش بیشتر میشد. اما حالا و در این مدت طولانی، فیلم گاهی از ریل خارج می شود و برای مخاطب خاص هم کمی کسل کننده می شود. همانطور که ابتدای نقد گفتم، فیلم چند پله پایین تر از فیلم قبلی جیلان است. (روزی روزگاری در آناتولی) که به واقع شاهکاری است در بین فیلم های چند سال اخیر سینمای جهان، یک نگرش کلی و دید بسیار وسیعی دارد به مقوله ی انسانیت، خشونت و قضاوت. دوربین جیلان هم در روزی روزگاری.... خیلی بهتر از خواب زمستانی عمل کرده است. خواب زمستانی آن مسحور کنندگی و جذبه ی روزی روزگاری.... را ندارد. پایانش تحمیلی به نظر می رسد و انتظار مخاطب را از فیلمی از جیلان پایین می آورد. هر چقدر پایان آناتولی گیرا و هوش ربا بود، پایان خواب زمستانی کاری با مخاطب نمی کند و بر خلاف شروعش، دلگرم کننده نیست و حتی کمی هم ناامید کننده است. پایان خواب زمستانی ، برای مخاطبی که با شخصیت ها و ریتم فیلم یکی شده و منتظر یک پایان گیرا است، بسیار ساده و معمولی است . با همه این اوصاف، نوری بیلگه جیلان همچنان جزو یکی از بهترین کارگردانانی است که در حال حاضر مشغول به کارند و کارنامه ی پربارش هم این حرف را اثبات می کند. چند فیلمش به جشنواره ی کن راه یافته و جوایز متعدد و ارزنده ای را دریافت کرده است. اما به نظر من، همچنان در بین فیلم های او (روزی روزگاری در آناتولی) گوهر درخشانی است که بعید بدانم موفق به تکرار آن شود. اما بعید نیست ، هر چه نباشد جیلان کارگردانی است با ذهنی بزرگ و نگاهی عمیق و جهان بینی ای بسیار ژرف. تعمق در شخصیت آیدین ما را با فیلم نامه نویس و کارگردانی مواجه می کند که انسان شناس است و خوب می داند شخصیت را چگونه خاکستری خلق کند. به راستی ما چند آیدین اطراف خود سراغ داریم؟، یا اصلا بیاید تعارف را با خودمان کنار بگذاریم، شاید خودمان آیدین باشیم!./