جستجو در سایت

1396/10/24 00:00

"فرانسیس مک دورمند "، تفکر "مک دونا" در ارتباط با خشم، فقدان و جنگ جنسیت ها را به بهترین شکل به تصویر می کشد.

  

اختصاصی سلام سینما-"فرانسیس مک دورمند" به عنوان یک مادر غمزده در یک شهر کوچک، تفکر "مک دونا" در ارتباط با خشم، فقدان و جنگ جنسیت ها را به بهترین شکل به تصویر می کشد. 

 مارتین مک دونا( کارگردان فیلم های "در بروژ" و "هفت روانی" )بدون وقفه فیلم سومش"سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری" را ساخت و نویسندگی، کارگردانی و تهیه کنندگی آن را نیز برعهده گرفت. "سه بیلبورد" سه گانه ای قدیمی از بیلبوردهایی را نشان می دهد که در یک صبح مه آلود در معرض باد قرارگرفته و در حال فروپاشی است،این بیلبوردها مانند یک دومینوی شکسته شده در حومه ی جاده ای در" ابینگ" بوده که به ندرت کسی از آن تردد می کند. میلدرد هیس( فرانسیس مک دورمند ) که صورتش از شدت ناامیدی چروکیده شده به دفتر تبلیغاتی کنترل کننده بیلبوردها رفته و برای اجاره یک سال بیلبوردها قرارداد می بندد و مبلغ یک ماه آن به ارزش 5000 دلار می پردازد. سپس بیلبوردها را با رنگ قرمز رنگ زده و سه پیام مشکی رنگ بزرگ بر روی آنها می نویسد: "هنوز دستگیر نشده است؟" "چطور ممکن است رئیس ویلووگبی؟" "در حالی که روبه مرگ بوده به وی تجاوز شده است. "

میلدرد هفت ماه قبل دختر نوجوانش را از دست داده است، زمانی که به دخترش تجاوز شده، کشته شده و در نهایت به آتش کشیده شده است. پیام های بیلبورد در واقع حمله ای است به بیخیالی نیروهای پلیس محلی بخصوص رئیس پلیس بیل ویلووگبی ( وودی هارلسون )، چرا که نتوانسته است قاتل را پیدا کند یا حتی تلاشی برای پیداکردن او نکرده است. زمانی که ویلووگبی از موضوع بیلبوردها باخبر می شود بسیار عصبانی شده و به این ترتیب داستان فیلم مشخص می شود: جنگ بین پلیس و میلدرد، شهروند عصبانی که قانون- یا حداقل عدالت اجتماعی- را خود به دست گرفته است. زمانی که وی ویلووگبی را متهم می کند که" سرگرم شکنجه دادن سیاه پوستان" است تا از این طریق راز قتل دخترش را پیدا کند، کنایه ای به پرونده پلیس آریزونا جو آرپایو زده می شود، کسی که براساس موضع صریح خود علیه مهاجرت غیرقانونی دفتری تاسیس کرد و درنهایت نتوانست به هزاران جنایت جنسی علیه کودکان پی ببرد. 

با اینکه ویلووگبی خالصانه درباره تمایل اش برای پیدا کردن قاتل می گوید و درباره سرطانش با میلدرد صحبت می کند اما نظر میلدرد درباره بیلبوردها تغییر نمی کند( بلکه فقط می گوید: "زمانی که بمیری دیگر این بیلبوردها تاثیری نخواهند داشت")اما در ادامه مشخص می شود که میلدرد بسیار بیشتر از آنچه که فکر می کنیم تحت تاثیر قرار می گیرد. 

زمانی که کشیش محلی سعی در آرام کردن میلدرد دارد، وی کشیش را به "کریپس و بلادز" تشبیه کرده و به کشیش می گوید که" توام مجرمی ". مدتی بعد میلدرد در ملاقاتش با دندانپزشکی که دوست ویلووگبی است، دریل دندانپزشکی را برداشته و انگشت شست دندان پزشک را سوراخ می کند، این کار نشان می دهد  که میلدرد نه تنها در حال تحت فشار قرار دادن قانون است بلکه هرفردی را که قصد توطئه داشته باشد رسوا می کند. او بیدار شده، درنده شده، دیگر شرم و وجدانی ندارد، خواهان حقیقت است و با خشمی ناشی از انتقام تحریک شده است. اما تا کجا و با چه هدفی می تواند پیش رود؟ آیا جنبشی که در وی وجود دارد با خشم و اندوه از بین خواهد رفت؟ و فیلم دقیقا به کجا می رسد؟

"سه بیلبورد" حمله ای عوام فریبانه به پلیس یا خشونت مردانه و امتیازات آن نیست- بلکه نوعی تفکر درباره آن هاست. "سه بیلبورد" فیلم جنایی نیست که با دستگیری مجرمان به اتمام برسد - بنابراین توقعات ما را از یک فیلم جنایی مرتفع نمی کند، این فیلم پایان بندی قاطعانه ای ندارد - بلکه در انتهای فیلم احساس می کنید که مک دونا شما را به سفری برده و به شیوه ای پست مدرن لذت های یک داستان سه گانه را به شما نشان می دهد. در گرداب رنج و خشم، بخشش و رستگاری، "سه بیلبورد" ممکن است مانند فیلم "منچستر کنار دریا" در فصل جوایز به نمایش در آید.  فیلم" منچستر کنار دریا" هنوز به عنوان شاهکاری از واقع گرایی دراماتیک است  اما "سه بیلبورد" بیشتر شبیه به یک پازل احساسی است که به وسیله یک شاعر کنارهم قرار گرفته است. این فیلم چیزی فراتر از یک شاهکار است، شما را جذب می کند، به شما چیزی اضافه می کند و چیزی برای دیده شدن دارد. 

این احساسات شدید مک دورمند است که تصاویر را بهم متصل می کند. او از میلدرد یک قهرمان مبارز ساخته است. این بازیگر تاکنون نقشی این چنینی بازی نکرده بود، می توان گفت که این نقش مدیون بازی و شخصیت پردازی مک دورمند است که در یک لحظه احساساتی و دلسوز و در لحظه ای دیگر عبوس و ترسناک می شود. با این همه میلدرد همچنان از پس دادن بیلبوردها امتناع می کند و مک دورمند با مهارت تمام شخصیت درون ستیز میلدرد را در پشت چهره خشن و سخت خود پنهان می کند.  میلدرد یک مادر تنها در شهری کوچک است که در یک مغازه هدیه فروشی کار می کند که هرروز مانند یک سرباز یونیفرم مخصوص خود، روپوش و دستمال سر گلدارش، را می پوشد به هرکسی زخم زبان می زند، کارهای دیوانه واری انجام می دهد و بی رحمانه خشمگین می شود. رابی، پسر میلدرد با بازی لوکاس هجز( که در فیلم منچستر کنار دریا نیز بازی کرده است )با نگاه های محتاطانه خود به ما می فهماند که سر و کله زدن با مادرش کاردرستی نیست. 

مارتین مک دونا با همکاری "بن دیویس" به شهر کوچکی که در آن فیلم "سه بیلبورد" ساخته شده یک فضای بصری گرافیکی اعطا کرده که بر خلاف "کنت لورگان" در فیلم منچستر کنار دریا ، نشان می دهد که چطور می توان از یک تئاتر فیلم نامه استخراج کرد اما نمی توان از یک فیلم نامه تئاتر ساخت. اما این موضوع به معنای نمایشی بودن دیالوگ های مک دونا نیست. فیلم "سه بیلبورد" براساس نوعی ایده ذهنی ساخته شده است، مضامین و استعاره ها با دقت بالایی کنار هم قرار گرفته که این نشان برجسته ای از یک فیلم خوش ساخت است. ابینگ شهر کوچکی است، اما در این فیلم به گونه ای نشان داده شده است که انگار تنها 9 نفر جمعیت دارد.

با اینحال تمامی افراد در فیلم تاثیر می گذارند. "هارلسون" نقش رئیس پلیسی را بازی می کند که بیشتر از اینکه خشمگین باشد متاثر است، و "جان هاوکس"، به عنوان شوهر سابق میلدرد،غرور مفرطی دارد که نمایانگر ناامیدی او است. "کلارک پترس" به عنوان قانون گذار جدید شهر بار دیگر نشان داد که بازیگر بزرگی است. همچنین بازی" سم راکول" که به نوبه خود نوعی سورپرایزاست. دیکسون( سم راکول‌) با عنوان یک پلیس نژادپرست بازنده، بچه ننه، با ظاهری خشن و بازی جسورانه اش از خود چهره ای منفور و بدخلق نشان میدهد. سم راکول در این فیلم  تغییراتی را متحول شده  که چنین کاری تنها از عهده یک بازیگر برمی آید، وی توانایی منحصر به فردش را برای ایجاد خنده حتی در بدترین شرایط به رخ می کشد و با این کار بازی اش را برای بیننده کاملا قابل باور می سازد. 

با پیش رفتن داستان فیلم "سه بیلبورد" با یک فیلم انتقام جویانه مواجه خواهید شد، با اینحال در فیلم احساسات و ارتباطات دائما در حال تغییر است. این ویژگی ها منجر می شود تا باور کنیم که قاتل را پیدا کرده ایم اما فیلم در نهایت با کنایه زدن به عدالت، شما را به گونه ای آزار می دهد تا توجه تان به چیزی جلب شود که در طی فیلم به آن اشاره شده است. "سه بیلبورد" جنگ جدیدی بین عدالت زنانه و قدرت مردانه را با پرسیدن این سوال اعلام می کند" آیا مردان و زنان نمی توانند در کنار هم زندگی کنند؟"   

منبع: ورایتی