این سوی حجم فلاکت

آنسوی ابرها، آخرین فیلم مجید مجیدی، توده حجیمی از فقر و فلاکت را در هندوستان به تصویر میکشد و در میان این همه نکبت از طلاق و تجاوز بگیر تا فقر، قتل و فساد، فیلمساز یادش میرود آدمهایش را درست و حسابشده بسازد و بهقدری انگشت تأکید میگذارد بر فقر آدمها که به نظر میرسد دلیل این اصرار چیزی جز خلجان احساسات مخاطب نباشد. امیر، پسری زاغهنشین، که با گروه دوستانش موادمخدر میفروشد در تعقیب و گریز پلیس کاملاً بر حسب اتفاق، بعد از سالها خواهرش را میبیند و از اینجا به بعد درگیر زندگی او میشود و خب، در این بین که همه در حرص و ولع منافع خودشان هستند هر کسی بیشتر ناجوانمردتر باشد، پیروزتر است، امیر باید نقش قهرمانی برآمده از بطن فقر را بازی کند: قهرمانی که عصیان میکند، انتقام میگیرد و در کل، به منافع دیگران و نه صرفاً خودش نیز میاندیشد. تمام مصائب فیلم ساخته و پرداخته میشود تا نتیجه این باشد که امیر، انتخابی جز قهرمان شدن ندارد. برعکسِ فیلم بچههای آسمان، که روای سبک زندگی طبقه مستضعف جامعه است و قرار نیست تمام معضلات اجتماعی به قاب تصویر کشیده شود و قصه در بستری منطقی روایت میشود و قهرمان یا قهرمانهای فیلم هیچ تلاشی نمیکنند برای اینکه خود را ناجی نشان دهند اما حالا، در آنسوی ابرها افزون بر اینکه مشخص نیست انتخاب کشور هندوستان برای فیلمبرداری قرار است چه ارزشافزودهای بر فیلم بیفزاید، ابتدا حجم وسیعی از مصیبت، روایت میشود و از نقطهای به بعد ناگاه، زندگی به همان سبک بالیوود شیرین میشود. هرچند، محل فیلمبرداری، روابط انسانی و دیالوگها کمتر شباهتی به سبک فانتزی فیلمهای هندوستان دارد اما حتی پایانباز فیلم هم در نهایت، هیچ نسبتی با این سبک از درامگویی ندارد.