سیاه و سیاه و کم مایه...

در پردیس چارسو به تماشای خفه گی نشستم، سکانس شروع فیلم تصویر دختری را(صحرا مشرقی) به نمایش می گذاشت که با توجه به آسیب های که به او رسیده بود خود را لنگ لنگان به خانه اش می رساند. اما میزانسن حکایت از فضای سرد فیلم داشت، سرد و تاریک. جناب جیرانی مطابق معمول سراغ سینمای خرده پیرنگ رفته(می توان با اطمینان گفت که ایشان برخلاف آقای کیمیایی از سینمای کهن الگو اصلا خوششان نمی آید) و مخاطب با فیلمی نئونوآر طرف است،نئونوآر به این دلیل که رنگ غالب بر تمام طول فیلم سیاه است و کلیت داستان و شخصیت پردازی فیلم هم موید این سبک.تا اینجای کار اصلا بد نیست،اتفاقاً فیلمساز باتجربه ما به خوبی از پس فضای معماگونه،وهم آلود،سیاه و سرد فیلم در کارگردانی و فرم برآمده است. اما مشکل را جای دیگری باید جستجو کرد، در فیلمنامه... کلیت فیلمنامه در مورد دختر پرستاری است که به خاطر مشکلاتی که در زندگی خود دارد بر سر دوراهی انتخاب بین یک زن و شوهر جوان برآمده که انتخاب هر کدام از آنها امتیازاتی به او می دهد که قسمتی از مشکلاتش را حل می کند اما این انتخاب باعث رد دیگری می شود که مشکلات جدید بر سر راه او قرار میدهد،مشکل اساسی فیلمنامه در شخصیت پردازی آن است. ما در این فیلم با شخصیت هایی مواجه ایم(مخصوصا صحرا مشرقی) که درست پرداخت نشده اند یا به عبارت بهتر شناسنامه درستی از آنها در اختیار نداریم و یا فیلمساز در صحنه هایی سعی در ساخت شناسنامه جعلی برای گمراه کردن مخاطب، برخلاف شناسنامه ترسیم شده از شخصیت ها دارد.صحرا مشرقی شخصیتیست که حفره هایی که فیلمساز برای او دیده مشکلات مالی فراوان، نداشتن خانواده ای که به توان به آنها اکتفا کرد و تنهایی(ترس) است،اما اطلاعاتی که در مورد این شخصیت داریم و اطلاعاتی که در طول فیلم بدست می آوریم نشان از استحاله عجیب و غریب این شخصیت از رفتار انسانی به رفتار وحشیانه(قتل و جنایت) برای فردی که(شخصیت مردی که نوید محمدزاده نقش آن را بازی می کند) فیلمساز در تعریف رابطه این دو نیز بسیار کم مایه ظاهر شده است اصلا برای مخاطب باور پذیر نیست و بیشتر شبیه سربندی کردن داستان است تا تعریف درست فیلمنامه.شخصیت مرد فیلم(نوید محمدزاده) که از ابتدا هم خاکستری بودن آن به وضوح روشن است از دو نقطه نظر آسیب پذیر است: اول اینکه نوید محمد زاده براساس فیلمهایی که نگارنده از او دیده(سیزده،ناهید،ابد و یک روز و لانتوری) متخصص نقش های برون گراست اما در نقش های درون گرا بیشتر شبیه یک ماکت از نقش مورد نظر است تا خود شخصیت و ثانیاً فیلمساز سعی دارد در قسمت هایی از فیلم به بیننده این حس را منتقل کند که این شخصیت از تفکرات برادرش(پولاد کیمیایی) پیروی می کند و در ذات خود انسان بدی نیست اما ما در کلیت فیلم با شخصیتی مواجه ایم که به صورت مهندسی شده اعمال خود را با نقابی که بر صورت دارد پیش می برد که این دو با هم در تناقض اند، به طور کل ما در این فیلم با مجموعه ای از تناقضات حل نشده در فیلمنامه مواجه ایم که فرم خوب فیلم را تحت الشعاع قرار داده است.