سقفی برای خانه

«روزکارگر» ساخته جیسن ریتمن، فیلمنامه نویس و تهیه کننده و کارگردان آمریکایی-کانادایی از آن دست فیلم هایی است که با واکنش های مثبت و منفی روبه رو شده است. کسل کننده بودن و ایرادات جزیی ساختاری از دلایل مخالفان است و البته شعاری بودن که این آخری را من متوجه نشدم و در فیلم ندیدم.فیلم، اقتباسی است از رمان خانم جویس مینارد که در 2009 نوشته و ریتمن در 2014 آن را به فیلم برگرداند.تمام خصوصیات و ویژگی های سبکی-فکری ریتمن در رمان وجود دارد. یعنی بحران هایی که بین یک یا چند کاراکتر ، معمولا خانواده رخ می دهد و این بحران ها، لزوما به فاجعه یا عکس العمل شدید و عینی نمی انجامد. بیشتر درونی اند و در محدوده همان چند نفر به وقوع می پیوندند. روز کارگر تریلری گروگان گیری عاشقانه است، ایده ای بسیار جذاب از گروگانگیری که نه ترسناک است و نه پرخطر و چه بسا برای گروگان شده ها مسبب خیر است. یعنی مادری افسرده حال و شکست خورده در زندگی عشقی اش (کیت وینسلت)و پسرش(گتلین گریفیث) که می خواهد جای خالی خیلی چیزها را برای مادر پر کند.
فیلم، ساختار منظم و به دقت طراحی شده ای دارد. شروع فیلم ، علل و مشکلات روحی مادر را در بر می گیرد که به مدت ها قبل باز می گردد و ما آنها را ندیده ایم . سپس فیلم به پنج روز تقسیم می شود که به لحاظ زمانی تقریبا یکسان و منظم هستند و پایان آن که سالها بعد را نشان میدهد در واقع فیلم دوره زمانی طولانی را در بر می گیرد که تنها همین پنج روز ، مهمترین، دلخوش ترین و بهترین روزهای آدل و هنری و ضلع سوم فرانک (جاش برولین) و ما را تشکیل می دهد. فیلم از روز کارگر در 1987 آغاز می شود . آدل به همراه هنری به فروشگاهی برای خرید مایحتاج خانه می روند که سرو کله فرانک آنجا پیدا می شود. فیلمساز از همان ابتدا فرانک را شخصیتی متفاوت ، منطقی و چه بسا متفکر نشان می دهد و اولین برخورد هنری و فرانک در بخش کتاب ها و مجلات فروشگاه اتفاق می افتد. فرانک در پناه کتاب ها پنهان شده و هنری هم علاقهمند به کتاب است، یعنی هردو آدم های عاقل و اهل منطق اند و قصد آزار یکدیگر را ندارند.همین وجه اشتراک باعث اعتمادشان به همدیگر می شود. آدل هم به حدی ذهنش متلاطم است که چاره ای جز راه آمدن با فرانک ندارد.فرانک در راه و بعد در خانه از علل فرارش می گوید و بعد هنگامی که در اخبار گفتارش اثبات می شود صداقتش بیشتر نزد آدل و هنری اثبات می شود. یخ بیگانگی و غریبه بودنشان روز بعد ، جمعه اندکی آب می شود . به خصوص که فرانک پی می برد که آدل با آن رنگ پریدگی ، شلختگی سرو صورت و نگاه های خیره و توام با نگرانی چندان آدم نرمالی نیست. به عبارتی او وارد خانه ای نیمه ویران و آماده فروپاشی شده و حال هیچ کس خوب نیست. همه چیز داغان و خراب است . فیلمساز از طریق همین ظواهر، آرام آرام باطن کاراکترها را نشان می دهد. در عین حال ورود فرانک در تضادی حیرت انگیز، موجب امنیت بیشتر خانه شده است.وقتی همسایه در می زند، انگار امنیت به خطر افتاده و وقتی میرود ،آرامش باز می گردد. سکانس تهیه کیک با هلو ها، از زیباترین قسمت های فیلم است، جایی که سه نفری دستشان با هم در ظرف پر از هلوست و نمایی که روکش کیک را با خمیری که آماده کرده اند می پوشانند. حالا آن خانه نیمه ویران با جمله نمادین فرانک در حال بازسازی شدن است. فرانک: کمک کن روی این خانه یک سقف بگذاریم.
ساختار درست در فیلم، یعنی طراحی درست حرکات و اعمال و اکشن های کاراکترها که نویسنده با زیرکی و هوشمندی در جای درست قرارشان می دهد.روز جمعه فرانک ظاهر ویران خانه را راست و ریس می کند و در روز شنبه گوشه و کناره ها را. شیروانی را تعمیر می کند، پله های لق را محکم می کند، درها را روغنکاری می کند. حالا صمیمیت هم بین شان بیشتر شده و هیچ جایی امن تر از خانه نیست. در واقع نهادها و آدم های خارج از این خانه، هیچ کدام قابل اعتماد نیستند. خطر پشت درب خانه کمین کرده. هنگامیکه هنری به فروشگاه می رود، می بیند فروشنده با مشتری اش درباره فرانک حرف می زند.در بازگشت پلیسی را می بیند که دارد عکس فرانک را به درختی می چسباند و به او تذکر می دهد که مراقب باشد، حتی پری( پسر معلول همسایه) و مادرش هم برای این خانواده خطر محسوب می شود و عکس العمل نامفهوم پری ، شب هنگام که مادر می خواهد او را به خانه ببرد، می تواند منجر به متلاشی شدن و برهم خوردن آرامش شود. فیلمی درباره یک آدم گریخته از زندان ، آدمی که سهوا همسرش(مندی) را هل داده و همزمان فرزند خردسالش را در وان حمام از دست داده و همه عمر از رنج به خاطر آوردن این دو واقعه در عذاب است که در طول فیلم از طریق فلاش بک ها آنها را می بینیم ، هیچ گاه به دام تعلیق های رایج در چنین تریلرهایی نمی افتد و ما به جای دیدن اسلحه، خون و تعقیب و گریزهای پی در پی، مکان هایی مثل کتاب خانه می بینیم، کارهایی مثل آشپزی در آن می بینیم. حالا روز یکشنبه است و فرانک برای آدل و هری همچون موجود غریب و مهربانی است که از آسمان همچون فرشته نجاتی به خانه آنها آمده و گرمایی به زندگی بی روح و پر غم آنها بخشیده. بی جهت نیست که پوستری از فیلم ET بر دیوار اتاق هنری آویزان است. ای تی هم باعث شادی و نشاط چند بچه شده بود و برای دیگران موجودی غریب ، خطرناک و پردردسر بود. در این روز است که این سه نفر زیر سقف خانه به یک خانواده تبدیل می شوند ، روز یکشنبه ، روزی که مسیحیان به کلیسا می روند . فرانک با صورتی اصلاح کرده و چهره ای تغییر یافته و آدل شاد و سرزنده تر از گذشته. اگر بگذارند.
روز دوشنبه، در حالیکه عده ای در تکاپوی یافتن فرانک هستند، این سه نفر در حال جمع و جور کردن و نقشه فرار هستند. بذر خطر و اتفاق ناگواری که قرار است فردا بیفتد، از طریق کاراکتر دختر بچه ای که با هنری آشنا شده و مشکلات فراوانی که در زندگی اش دارد، به او و ما منتقل می شود . روز سه شنبه روز آخر است. فیلمساز ضمن ادای دین به فیلم شاخص تاریخ سینما ، بانی و کلاید ، پایان را رقم می زند. او نشان می دهد که با واقعیت های امروز -هرچند که فیلم در 1987 می گذرد- دیگر نمی توان به پایانی با آن خشونت و کشتار رسید . سرانجام فرانک را می گیرند. فیلمساز دقیقا نشان نمی دهد که چه کسی جای فرانک را گزارش کرده است. دلیلش هم واضح است ، چون هر کس و هر چیزی خارج از این خانه برای این سه نفر خطرناک است.
نکته ای که باید به آن در پایان اشاره کرد حضور به شدت کوتاه ، بدون دیالوگ و مهم توبی مگوایر بازیگر ستاره و شناخته شده سینما بود که نقش جوانی هنری را بازی کرده است. او کاری کرد که بازیگران ما کمتر به آن تن می دهند ! یعنی احترام به فیلم، فیلمساز ، رمان نویس و از همه مهم تر تماشاگران.