همچنان گرم و عمیق و عامهپسند

کوروساوا در «ریشقرمز» داستان تحول دکتری جوان به نام یاسوموتو را در بستر آشنایی با دکتر نیده (ریشقرمز) و مریضخانه تحت مدیریتش روایت میکند. میدانیم که یک تحول اصیل، آن هنگامی برای مخاطب باورپذیر میشود که مراحل ایجاد تحول در بستر قصهگویی و پرداخت مناسب و آدمهای دارای هویت و منش (که کنش و واکنشهایشان تابع منش آنها باشد) طی شود. فیلمساز فرهیخته ما البته به خوبی میداند که تحول، بدون در نظرگرفتن 2 فاکتور زمان و مکان ممکن نیست و از این رو است که انتخاب مقطع زمانی (قرن نوزدهم) و ساختن فضا و اتمسفر (جهت ساختن جهان فیلم و تایید مقطع زمانی) برای کوروساوا در اولویت قرار گرفته و دوربین استاد به کار میافتد. مریضخانه (به عنوان مکان اصلی وقوع تقریبا تمام ماجراهای فیلم) از داروخانه و درمانگاه و بخش آقایان و بخش زنان گرفته تا بوی مریضخانه و مریضهای درونش، در قالب گشت و گذار یاسوموتو و به وسیله دوربین سیال استاد ساخته میشود. حال باید اتمسفر نیز ساخته شود و مگر نه اینکه آدمها در ساختن چنین اتمسفری اساسیترین نقش را دارند؟! لذا تکتک آدمهای درون مریضخانه، با قصهها و کنش و واکنشها و منشهایشان، تمامقد به مخاطب معرفی میشوند؛ بهگونهای که همگی دارای هویت مشخص هستند و سخت میتوانیم ادعا کنیم هیچکدام از آنها را نمیشناسیم. مسلما در این میان پرداخت دکتر یاسوموتو (به عنوان فردی که قرار است متحول شود) و دکتر نیده (به عنوان فردی که قرار است محرکی برای ایجاد تحول شود) حائز اهمیت بیشتری است. دکتر یاسوموتو جوان است و به تبع خصوصیات جوانیاش، بلندپرواز و جاهطلب. برای دستیابی به احساس تعلق، بهترین را میخواهد (دکتری شوگانها) و هنگامی که ناگزیر به کار در مریضخانه میشود، گویی شور جوانی او در کسب بهترینها مهار و مقام تعلق از او سلب شده لذا یاسوموتوی جوان، مقابله و نافرمانی را برمیگزیند تا صبر دکتر نیده لبریز شده و او را اخراج کند. دکتر نیده اما درست نقطه مقابل یاسوموتو است. سرد و گرم چشیده روزگار است و دارای بینشی عمیق. او بهخوبی میداند راه ایجاد تحول در یاسوموتو، نه با بهرهگیری از مشتی آهنین بلکه با صبر و گذشت زمان و شکستن غرور و مواجهه عینی یاسوموتو با یک بیمار (اوتویو) است که هموار میشود. لذا پس از گذشت زمان، 5 مرحله طی میشود تا غرور کاذب درون یاسوموتو شکسته شود: 1- مواجهه با زنی روانپریش 2- تماشای آخرین لحظات زندگی یک بیمار سرطانی 3- تماشای عمل جراحی بس دشوار و طاقتفرسا 4- شنیدن داستان زنی متهم 5- شنیدن قصه ساهاچی و تماشای مرگ او. با طی شدن این 5 مرحله که از قضا (بخوانید هوشمندی کوروساوا) هر پنج مرحله دارای قصه مجزا و پرداختی جداگانه است، یاسوموتو به شناختی عینی از محیط پیرامونی خود دست پیدا کرده و حال در قالب درمان اوتویو (بیمار 12 ساله) از مرحله شناخت به تجربه رسیده تا تحولش کامل شود. آری! کوروساوا به خوبی میداند که تحول، پرداخت میطلبد. یک تحول آن هنگام اصیل و حقیقی و باورپذیر مینماید که نه در جامپکات بلکه در مسیر منطقی داستانی رخ دهد. از این رو است که «ریشقرمز» صراحتا دارای 2 نیمه با 2 نوع پرداخت کاملا مجزاست. در نیمه اول فیلم که گویی داستان از زاویه سوم شخص روایت میشود، هدف، شناخت یاسوموتو از محیط پیرامونیاش است. دکتر نیده به عنوان محرک برای ایجاد تحول، در این نیمه نقش پررنگی دارد و خردهقصهها و قصههای متعددی که روایت میشود، همگی به صورت زنجیر در خدمت تحقق این شناخت (شناخت یاسوموتو از محیط اطراف) نقش ایفا میکند. نیمه دوم فیلم اگرچه قصههای کمتری دارد اما متمرکز روی درمان بیماری به نام اوتویو است. در این نیمه، از آنجایی که هدف، رسیدن یاسوموتو از شناختی عینی به تجربهای عینی است، داستان از زاویه اول شخص (یاسوموتو به عنوان شخصیتی که قرار است تجربه کند) روایت میشود و دکتر نیده نقش کمرنگتری نسبت به نیمه اول فیلم داشته و قصههای فرعی به حداقل میرسد. میوه نیمه اول فیلم، شناخت و میوه نیمه دوم فیلم، تجربه است و حاصل جمع این دو (شناخت + تجربه) تحولی اصیل را شکل میدهد که صدالبته مدیون موهبتهای دیگری نیز است.
شاید اغراق نباشد اگر ادعا کنیم که کوروساوا، استاد ایجاد تحول از طریق یک شخصیت (و نه یک قهرمان) است. دکتر نیده (ریشقرمز) از همان ابتدا تمام خصوصیات لازم را برای تبدیل شدن به یک قهرمان (آن هم از نوع کلیشهای و تیپیکالش) دارد اما با این حال کوروساوا از تقدیس شدن بیحد و مرز دکتر نیده جلوگیری کرده و به حضور او، بویژه در نیمه دوم فیلم، تمامیت نمیبخشد. از سوی دیگر کوروساوا برای اینکه شخصیت بودن به معنای سیالش و سمپاتیک بودن را به صورت توأمان در دکتر نیده بیافریند، نشانههای شخصیتی متضاد و تا حدی متناقض به ریشقرمز بخشیده است. برای نمونه، به تفاوت رفتار و برخورد دکتر نیده با لاتها و برخوردش با اوتویو دقت کنید! مگر نه اینکه هر دو قشر به نوعی بیمارهای ریشقرمز هستند؟! یا به برخورد متفاوت ریشقرمز با ثروتمندان و مستمندان (برخورد رابینهودگونه در قالب تیغ زدن ثروتمندان و یاری مستمندان) دقت کنید! مگر نه اینکه ریشقرمز با هر دو گروه سر و کار دارد؟! اما از آنجایی که برای دکتر نیده، منش مشخص و از آن مهمتر، قصه مشخص تعریف شده است، نه تنها نشانههای شخصیتی مذکور، ذرهای تناقض در ذات شخصیتی ریشقرمز به وجود نمیآورد بلکه موجبات آفرینش شخصیتی سیال و جذاب را نیز فراهم میآورد. حال خودتان قضاوت کنید که تحولی که از طریق یک قهرمان خودخوانده رقم میخورد برای شما جذابتر است یا تحولی که از طریق یک شخصیت سیال، سمپاتیک و غیرقابل پیشبینی شکل میگیرد؟
اما همانطور که تحولی اصیل و حقیقی بدون پرداخت امکانپذیر نیست، پرداخت به معنای حقیقی کلمه نیز بدون قصهگویی ممکن نیست و مگر نه اینکه در نهایت تمام خردهپیرنگها و ضدپیرنگها باید در خدمت پیرنگ اصلی قرار گیرد؟! و اینچنین است که در دورانی که سینمای جهان، تحت تاثیر آفرینندگان موج نوی سینمای فرانسه (بویژه گدار و رنه) قرار گرفته و از قصهگویی (حداقل به معنای کلاسیکش) فاصله میگیرد، کوروساوا در خلوت خود و بدون هیچگونه تاثیرپذیری از چنین موجی، «ریشقرمز» را گرم و عمیق و عامهپسند و البته بشدت قصهگو میسازد تا جایی که میتوان «ریشقرمز» را پس از «هفت سامورایی» قصهگوترین و غنیترین فیلم کوروساوا دانست. تقریبا تمام شخصیتهای موثر و تشکیلدهنده درام در «ریشقرمز» دارای قصه هستند و حتی بسیاری از نشانههای شخصیتی افراد نیز از دل قصهها استخراج میشود. کوروساوا اما با وجود خرده قصهها و قصههای فرعی (که ظاهرا آیتمهایی مجزا از یکدیگر به نظر میرسند) همراه با تمهای پس زمینهای متعدد، انسجام مطلبی خود را حفظ کرده و تمام خردهقصهها را در خدمت قصه اصلی و تمام تمهای پسزمینهای را در خدمت تم اصلی قرار میدهد. علاوه بر اینها در نوع قصهگویی کوروساوا نیز تنوع به چشم میخورد و قصهگویی نهتنها منحصر در دیالوگها و حتی فلاشبکها نیست بلکه نماهای قصهگو نیز در فیلم مشاهده میشود. در این میان، پیوند هدفمند میزانسن و فیلمنامه نیز نقشی مهم ایفا میکند، بهگونهای که از سویی خردهقصههایی که نیاز به تمرکز کمتری دارند (همچون قصه اولین عشق ناکام یاسوموتو، قصه زنی روانپریش و قصه زنی متهم) در پسزمینه قاب و قصههای فرعی که نیاز به تمرکز بیشتری دارد (همچون قصه ساهاچی) در تمام قاب روایت میشود و از سوی دیگر قصهها غالبا در قابهای ثابت و ایستا روایت میشود تا مخاطب را در خود غرق کند. این همه، موجبات جهشهای چشمگیری را در سینمای قصهگوی کوروساوا فراهم آورده و شاید همین نوع قصهگویی است که «ریشقرمز» را (همچون هفت سامورایی) بهرغم دارا بودن ریتمی کند و زمانی بیش از 180 دقیقه برای مخاطب نه خستهکننده و ملالآور بلکه جذاب و دلنشین میکند. «ریشقرمز» را هر طور که بالا و پایین کنید، آن را نقطه عطفی برای سینمای کوروساوا خواهید دانست. «ریشقرمز» در حکم جمعبندی تفصیلی است از تمام آنچه در طول دوره اول فیلمسازی کوروساوا (از 1943 تا 1965) مشاهده میشود و حسن ختامی کامل است بر آن دوران. «ریشقرمز» یعنی آقایی استادانه یک مولف؛ به این معنا که کوروساوا در این آخرین اثر دوره نخست فیلمسازی خود، بشدت خودش است. تمام مولفهها و ضوابط سینمای کوروساوا در «ریشقرمز» به صورتی تعمیق یافته و با غنایی حداکثری به کار برده میشود. از تاکید بر پیچیدگی زنان و اهمیت نقش آنان در زندگی و جامعه (تقریبا در تمام ماجراهای «ریشقرمز» زنان نقشی کلیدی دارند) و لزوم شناخت آنان گرفته تا اهمیت انتخاب فرد (ماجرای زنی روانپریش و اصلاح آن و نمونههای مشابهاش که به چنین جنونی تن ندادند)، تحت اختیار قرار گرفتن فرد و اعطای حق انتخاب به او (انتخاب یاسوموتو در پایان فیلم مابین دکتر ماندن در مریضخانه یا دکتر شوگانها شدن)، جوانمردی و کردار نیک (منش ریشقرمز)، عدالت (در قالب بازستاندن حق فقیران از ثروتمندان- مشی رابین هودی ریشقرمز- و اعتراضهای سیاسی گاه و بیگاه ریشقرمز)، فاعلیت (در قالب نجات دختر 12 ساله- اوتویو- از فاحشهخانه توسط ریشقرمز و رفتن ریشقرمز به دادگاه برای حل مشکل زنی متهم)، تزریق فاعلیت (کتک زدن مدیر فاحشهخانه توسط اوتویو هنگامی که میخواستند او را به فاحشهخانه بازگردانند)، تقبیح سستی (تقبیح وسوسه شدن یاسوموتو در مقابل زن دیوانه)، مهار حرص و طمع (مهار غرور کاذب یاسوموتو در ابتدای فیلم) و... که هر کدامشان به طور مجزا درونمایه یکی از آثار کوروساوا را تشکیل میدادند، جملگی در «ریشقرمز» مشاهده میشوند و برآیند آنها آفرینش یک مفهوم است؛ انسانیت. آری! آفرینش انسانیت، دفعتا و ناگهانی نیست و پرداخت مناسب تکتک مولفههای آن را میطلبد و در غیر این صورت، گرفتار شدن اثر در دام شعارزدگی و مونولوگگویی بدیهی مینماید، دقیقا همان دامی که «ریشقرمز» گرفتار آن نشده است.«ریشقرمز» همچنین حسن ختامی ماندگار بر همکاری توشیرو میفونه و آکیر و کوروساوا بود. رفتن میفونه درست با پایان یک دوره و آغاز دورهای جدید در فیلمسازی کوروساوا همزمان شد؛ گویی که بدون میفونه، نحوه فیلمسازی کوروساوا نیز دستخوش تغییر شد، اگرچه به گواه تاریخ حتی بدون میفونه نیز ذرهای از جلال و شکوه سینمای کوروساوا کم نشد. میفونه در ریشقرمز، نقشی به غایت ماندگار از خود بر جای گذاشت. او که بازیهایش در آثار قبلی کوروساوا، بشدت وابسته به جنب و جوشها و حرکات بیرونیاش بوده و تا حدی اغراق شده مینمود، در ریشقرمز بازی بشدت ایستا و متفکرانه و درونی و زیرپوستی را از خود ارائه داده و با ایفای موفق نقشی تا به این حد متفاوت، قابلیتهای خود در عرصه بازیگری را بیش از پیش به رخ همقطاران بومیاش کشید. حاصل این همه، «ریشقرمز»ی شده که در آن هیچ چیزی از کنترل سازنده اثر خارج نشده و همه چیز درست سر جای خود قرار گرفته است. استاد در این آخرین اثر سیاه و سفید خود دوره اول فیلمسازی خود را به معنای حقیقی کلمه تکمیل کرد و به استقبال دورهای جدید رفت. دورهای که رنگآمیزی وارد سینمای استاد شده و به یکی از ارکان اصلی آن سینما تبدیل شد. دورهای که آثار استاد اگرچه به لحاظ کمی به پای دوره پیشین نرسید اما به لحاظ کیفی، روز به روز غنیتر و پربارتر از پیش شد. دورهای که بیتردید شرح کامل آن مجال مفصل دیگری میطلبد.