جستجو در سایت

1394/05/27 00:00

بازسازی خانه قدیمی

بازسازی خانه قدیمی

"زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" اگرچه در ژانر و سبک خودش شاهکار و شاگرد اول محسوب نمی شود ولی بی شک نمره ممتازی به دست می آورد. موضوع فیلم در نگاه اول چند خطی است ولی همین چند خط دنیایی حرف در خود دارد که فیلم متاسفانه بخشی از آن را ناگفته یا سطحی رها کرده ولی در انتقال بخش بزرگی از اندیشه نویسنده و کارگردان، موفق بوده است. یکی از بارزترین ویژگی های مثبت فیلم شاید این است که نمونه های زنده و و واقعی همه شخصیت های داستان را می توان در دنیای امروز دید.
"منصور" و "محدثه" زوج میانسالی که در خانه قدیمی و اجدادی خانواده "محدثه" زندگی می کنند و دختری نوجوان به نام "نگین" دارند پس از فوت مادربزرگ خانواده- شاید به تعبیری آخرین بازمانده شکوه و عظمت سنت های قدیمی خانواده- تصمیم به نوسازی و مدرن کردن خانه اجدادی می گیرند. برای این منظور از "ساناز"- خواهرزاده "محدثه"-  و شوهرش "رامتین" به عنوان متخصص تقاضای کمک می کنند. از اینجاست که هر آنچه تا کنون میان هر دو زوج سنتی و مدرن داستان هر یک به شکلی و به دلیلی پنهان مانده و یا نادیده گرفته شده بود، ناگهان برملا می شود.
"منصور" مرد میانسالی است که ظاهراً مشکلی با پذیرش دنیای امروز ندارد و مکرراً به همسرش تأکید می کند که اجتماع امروز با آنچه او در گذشته می شناخته متفاوت است و فداکاری های زنانه و مادرانه "محدثه" غیر ضروری و بی مورد است. او در کلام بر این عقیده است که زن اجتماعی امروز- "ساناز"- طبیعی است که از قید و بندهای گذشته بیرون پریده باشد ولی جالب اینجاست که "منصور" حتی قادر نیست به این سوال همسرش پاسخی صریح و منطقی بدهد که آیا چنین رفتاری را در شأن همسر و دختر خودش هم می داند و برای مثال تاب تحمل سیگار کشیدن دخترش را دارد؟ "منصور" ظاهراً سعی می کند میان جوانان کمابیش سرکش خانواده و همسر مقید و پایبندش میانجی باشد ولی از آنجا که تکلیف خود او – مثل بسیاری از نمونه های زنده در جامعه امروز- میان سنت و مدرنیته روشن نیست به جمله و شعار بسنده می کند و در عمل تلاشی برای رفع درست و منطقی شکاف های موجود نمی کند. از سوی دیگر شکل ارتباط او با خواهرزاده جوان همسرش به گونه ایست که مخاطب را بین کشش یک مرد به یک زن جذاب و یا علاقه یک شوهرخاله به دختر کوچولوی شیطان و نازی که حالا پس از سال ها در شمایل یک زن کامل با او روبه رو شده، معلق نگه می دارد. نکته جالب اینجاست که او بیش از دیگران "ساناز" را با نام صمیمانه – و شاید کمی کودکانه – "نازی" خطاب می کند.
"محدثه" بر خلاف شوهرش همچنان بر درستی قوانین نوشته و نانوشته گذشته که سال ها به آن پایبند بوده اصرار دارد. او با دختر نوجوانش مشکلاتی دارد که برای خانواده امروز ایرانی با فرزندان نوجوان به هیچ وجه ناشناخته نیست. "محدثه" از کمرنگ شدن روابط خانوادگی و عاطفی با خواهرش گله مند است. از شکل و جنس رابطه "ساناز" و شوهرش "منصور" گله مند است- گرچه سکوت می کند. او اگرچه از شخصیت و نوع زندگی خواهرزاده اش دل خوشی ندارد ولی به عنوان زن میانسالی که عنوان "خاله" را هم بر دوش دارد وظیفه سنتی و خانوادگی خودش می داند که در امور زناشویی "ساناز" و "رامتین" دخالت کند. در برابر این واقعیت که آنها ازدواجی حقیقی و دائم که به لحاظ عرف و شئونات اجتماعی و خانوادگی قابل پذیرش باشد ندارند به شدت واکنش نشان می دهد و حتی به عنوان "بزرگتر" به دنبال تاریخ مناسبی برای ازدواج دائم آنها می گردد. "محدثه" در برابر انتقادات شوهرش به درگیری بیش از حد با امور خانه داری حالتی شکسته پیدا می کند گویی به یکباره تمام آنچه برای خود ساخته ویران می شود و این واقعیتی غیر قابل انکار در زندگی زنانی در جایگاه "محدثه" است. او که در گفتگویی دوستانه با "رامتین" مروری به گذشته خود می کند، استعداد و تحصیلات خود را در ادبیات که به خاطر زندگی مشترک و وظایف خانوادگی آن را کنار گذاشته به خاطر می آورد و حتی متوجه می شود که از"رامتین" چند ماهی کوچکتر است در حالی که خاستگاه اجتماعی بسیار متفاوتی با او دارد.
"ساناز" زن جوان و امروزی که بر خلاف عرف اجتماعی و خانوادگی زندگی موقت با مردی میانسال را برگزیده، با وجود تأکیدی که بر درستی کلیت زندگی خود دارد، از وضعیت کنونی خود ناراضی است. مردی که او به دلیل امروزی و مدرن بودن افکارش انتخاب کرده حالا به گونه ای عمل می کند که برای "ساناز" قابل پذیرش نیست. او به نقطه ای رسیده که احساس می کند شوهر به اصطلاح "روشنفکر"ش قصد دارد "صاحب" او شود و یا به قول خودش او را به شکل و شمایل امروزی ولی با "روحیات دیروزی" می خواهد و این درست همان چیزی است که "ساناز" برای دوری از آن "رامتین" را انتخاب کرده است. "ساناز" آنچنان سرگردان است که برای رهایی از "رامتین" به دوست قدیمی او "متین" پناه می برد ولی از طرفی در گفتگویی خصوصی با "منصور" تلویحاً اعتراف می کند که چندان قطعیت و اطمینانی از این تصمیم ندارد. بزرگ ترین دلیل آشفتگی و سرگردانی "ساناز" و نمونه های واقعی او شاید کج فهمی و برداشت نادرست از "امروزی" و "مدرن" بودن است. به عبارتی فشارهای غیر منطقی و آزاردهنده سنت ها و رسوم دست و پاگیر بر نسل امروز گاهی به قدری طاقت فرساست که برای رهایی از آن خود را به دنیایی می اندازند که هیچ شناخت واقعی و منطقی از آن ندارند.
"رامتین" از نظر سرگردانی میان آنچه فکر می کند به آن باور دارد و آنچه که در رویارویی با شرایط واقعی به آن دست می زند با "ساناز" و منصور" شرایط مشابهی دارد. او با وجود اینکه در طیف سنی جوان قرار نمی گیرد و در واقع میانسال محسوب می شود شیوه ای مدرن در زنگی پیش گرفته است و در فرصت های مختلف اعلام می کند که قیود گذشته – برای مثال نامتعارف بودن رابطه صمیمانه و صحبت های کاملاً خصوصی و عاطفی میان همسر و دوست قدیمی اش- برای او اهمیتی ندارد، ولی در مواجهه با رهایی­خواهی "ساناز" و البته پنهان کاری او که به رابطه او و "متین" شکلی متفاوت با آنچه تا امروز گمان می کرده می دهد، واکنشی نسبتاً خشن و قدرت طلبانه از خود نشان می دهد تا جایی که با "ساناز" برخورد فیزکی می­کند و یا گذرنامه او را پنهان می کند.
"نگین" دختر نوجوان خانواده اگرچه در حوادث فیلم نقش چندانی ندارد ولی الگو پذیری او و اشتیاقش برای هر چه بیشتر شبیه شدن به "ساناز"- حتی تا جایی که تلاشی کم رنگ و معصومانه در جلب توجه او و شوهرش دارد- به خوبی علاقه نسل جدید به نمایش حضور خود در جامعه امروز و فرار از قالب های از پیش طراحی شده نسل قدیم را به نمایش می گذارد.
در جایی خواندم که در این فیلم خانه قدیمی خانواده به نمادی از جامعه سنتی و قدیمی ایرانی تعبیر شده بود. این تعبیر کاملاً درست به نظر می رسد چرا که این خانه اگر چه زیباست ولی برای زندگی در دنیای امروز کارآمد نیست. با وجود نیازی که به بازسازی اساسی خانه قدیمی- بازخوانی و بازنویسی سنت ها و رسوم ایرانی- حس می شود ولی همچنان ستون ها – ارزش ها- یی در این خانه وجود دارند که از سویی خراب کردنشان ویرانی حتمی خانه را در پی دارد و از سوی دیگر برای پوشاندن و ترمیم ناسازگاری آنها باید راهی پیدا کرد که ضمن سرپا نگه داشتن خانه – جامعه -  شکل و شمایلی زشت و ناهنجار به آن ندهد. دیالوگی که "رامتین" درباره کج سلیقگی در پوشاندن دیوار اصلی خانه با چوب به "منصور"  می گوید، کاملاً تأکید بر این مطلب دارد.  
در پایان فیلم راهی برای رهایی چهار شخصیت اصلی از سرگردانی در اختیار بیننده نمی گذارد و بیننده را علاوه بر نگرانی برای سرنوشت هر یک از شخصیت ها، در این فکر باقی می گذارد که معجون ناهمگون و بی سروته از قید و بندها و سنت های بیهوده و دست و پاگیر از سویی، و تقلیدهای کورکورانه از مظاهر روشنفکری و مدرنیته از سوی دیگر که در شرایط کنونی جامعه همچون شوکران در حلق نسل آینده – "نگین" - ریخته می شود، از این نوجوانان بی گناه چه موجودات سرگردان و پریشانی خواهد ساخت.