جستجو در سایت

1396/11/16 00:00

نگاه امیدوارانه

نگاه امیدوارانه

  

احتمالا اولین چیز حین دیدن ابد و یک روز امیدوارشدن به یک کارگردان آینده­ دار است. کارگردان و نویسنده ­ای جوان که خوب بلد است برای شخصیت­هایش دیالوگ بنویسد و احساسات بینندگانش را هدایت کند. ابد و یک روز شاید فیلم کاملی نباشد اما به نظر من بهترین فیلمِ اولِ یک کارگردان ایرانی است (به یاد بیاورید که اصغر فرهادی ساختن فیلم سینمایی را با رقص در غبار شروع کرد که چندان قوی نبود). فیلمْ با بازیگران قدرتمندش شما را با خود تا انتها همراه می­کند و کارگردان وقتی که می­خواهد، خیلی خوب می­تواند گریه یا خنده­ ی شما را مال خود کند یا با همکاری تدوینگر و فیلمبردارش حس اضطراب را به شما انتقال دهد. ابد و یک روز از آن دسته از فیلم ­هاست که با یک بار دیدنش ماجرا را می­فهمید اما دوست دارید یک بار دیگر هم آن را ببینید. از آن دست فیلم ­هاست که بعد از دیدنش مطمئن هستید پولتان هدر نشده و برای دست­اندرکاران آن آرزوی موفقیت می­کنید.

فیلمْ داستان دختر سی­ ساله­ی مجردی است (سمیه با بازی لایقِ سیمرغِ پریناز ایزدیار) که برای ترساندن و به راه آوردن برادر موادفروش و خواهر افسرده ­اش که هردو به نوعی به او وابسته ­اند، دارد وانمود می­کند نامزد پسری افغانی شده و قصد دارد به افغانستان سفر کند. سمیه فقط خودش می­داند که تمام این نامزدی یک نقشه است اما فیلم طوری پیش می­رود که خود او هم واقعا مردد می­شود چه تصمیمی بگیرد.

سمیه می­خواهد برادرش (محسن با بازی خیره­ کننده­ ی نوید محمدزاده) فروختن و کشیدن مواد را ترک کند و خواهرش (لیلا با نقش آفرینی عالی معصومه رحمانی) سر کار برود تا بتواند از افسردگی و وسواس حاصل از آن نجات پیدا کند. او دوست دارد خانواده­ اش یک خانواده­ ی معمولی و شاد باشد و اعضای خانواده مثل سایر خانواده ­ها دور هم جمع شوند. کنار هم عکس دسته­ جمعی بیندازند و برای موفقیت ­های همدیگر جشن گرفته و خوشحالی کنند. مثل همه ­ی خانواده ­ها. پدر سمیه سال ­ها پیش مرده و مادرش هم توانایی و یا شاید حوصله­ ی اداره ­ی خانواده را ندارد. این مادر شبیه مادرهایی نیست که معمولا در سایر فیلم­ها می­بینیم. در جایی از فیلم شاهد این هستیم که او مقداری شیشه پیش خود نگه داشته تا اگر یک روز محسن ترک کرد برای شروع کار جدید سرمایه­ ای داشته باشد. برادر دیگر سمیه (مرتضی با بازی پیمان معادی) که خود سابقا معتاد بوده و سه سال است ترک کرده محسن را به زور برای ترک به یک کمپ فرستاده اما محسن بعد از شنیدن خبر نامزدی خواهرش با یک پسر افغانی از آن­جا فرار کرده است.

این خانواده یک پسر و دو دختر دیگر هم دارند. پسر کوچک خانواده نامش نوید است (با بازی بی ­نقص مهدی قربانی) که بیشترین شانس قبولی را در مدرسه ­ی تیزهوشان در بین تمام هم ­مدرسه­ ای­ هایش دارد. دختر بزرگتر، شهناز (ریما رامین فر) است که با پسر ناخلف و شوهر همیشه سرِ کارش در شهرکی در بیست کیلومتری تهران مشغول زندگیست اما قصد دارد به خانواده ­ی پدری نزدیک شود و دومین دختر اعظم (شبنم مقدمی) است که شوهرش مرده و بیشتر اوقاتش را در خانه­ ی پدری می­گذراند و فقط وقتی به خانه­ ی مجردی خودش برمی­گردد (می­گریزد) که کاری مثل تمیز کردن خانه به او محول شود.

تمام زحمات خانه از باز کردن چاه توالت تا غذا پختن برای تک ­تک اعضا به دوش سمیه است. سمیه مثل یک کلفت تمام کارها را بی چون و چرا انجام می­دهد و تمامی افراد خانواده به نوعی زندگی­شان وابسته به حضور اوست. چه مادر مریض خانواده (شیرین یزدانبخش) که باید یک نفر حتما پرستاری­ اش را بکند چه نوید که از لحاظ عاطفی به سمیه محتاج است. به نوعی نقش سمیه توی آن خانه بیشتر شبیه مادرهاست تا دختر کوچک خانواده.

درآمد خانواده قبلا از یک سوپرمارکت در کوچه ­ای فرعی با مدیریت مرتضی تامین می­شده اما از وقتی محسن آن­جا را به محلی برای فروش مواد مخدر تبدیل کرده دیگر کمتر کسی برای خرید به آن­جا پا می­گذارد. مرتضی آن مغازه را می­فروشد و مغازه­ ی بزرگی نبش یک خیابان می­گیرد و یک فلافلی راه می­اندازد. محسن که از ابتدا به تمام این اتفاقات بدگمان بوده شکش به مرتضی افزایش می­یابد و روزی که قرار است افغانی­ها برای بردن سمیه بیایند، بعد از کلی دعوا و جروبحث برای همه مشخص می­شود که مرتضی به صورت پنهانی از افغانی ­ها شیربهای زیادی گرفته و مغازه ­ی نبش خیابان حاصل آن پول است. به عقیده­ ی محسن که دور از واقعیت هم به نظر نمی­رسد مرتضی قصد دارد با فرستادن سمیه به افغانستان و محسن به کمپ و بردن نوید به مغازه به جای استخدام کارگر، خانه را خلوت کرده، پول پس­ انداز کند، ازدواج کند و زنش را به آن­جا بیاورد. او که شاید دلایل خودش را داشته باشد، با بی ­رحمی، اندکی قبل از آمدن مهمان­ های افغانی با ماموران کمپ تماس می­گیرد و آن ­ها برای بردن محسن به کمپ به اتاق او می­ریزند.

ابد و یک روز از نگاهی، شاید انتقادی از وضع کنونی حکومت و جامعه­ ی ایران است. هرچند در خود فیلم اشاره ­ای به این موضوع نمی­شود اما شاید بشود این برداشت را به آن نسبت داد و دقیقا مشخص کرد هر شخصیت نماد یا نماینده ­ی کدام قشر از مردم یا حکومت است. با این برداشت شاید تصویر سیاهی از وضعیت فعلی کشور جلوی چشم­هایمان بیاید اما روستایی سعی کرده با پایان­ بندی امیدوارانه­ اش، پایداری و تلاش برای بهبود این وضع را به بیننده القا کند.

در پایان فیلم سمیه بعد از یک خداحافظی غمگین در حالی که هیچ کس به درستی حال او را درک نمی­کند، سوار ماشین افغانی ­ها می­شود اما به خاطر برادر کوچکش نوید که شاید نمادی از فرزندان میهنمان باشد (انتخاب اسم ­ها بی­دلیل نیست) تمام عقد و نامزدی را به هم می­زند و به خانه برمی­گردد. به خانه ­ای که شاید برای او مثل یک زندان باشد. جایی که آرزوهایش آن­جا رنگی ندارند و شادمانی از دیوارهای آن عبور نمی­کند. او تصمیم می­گیرد دوباره فداکاری کند و در طول حبسش (ابد + یک روز) آن­قدر خوب باشد و آن­قدر تلاش کند تا اگر پانزده سال دیگر پرونده ­اش را نگاه کردند (مثل افرادی که به ابد+یک روز متهم اند)، امیدی برای آزادی ­اش باشد. به خانه برمی­گردد، حیاط را مرتب می­کند و چراغ­ ها را روشن می­کند.

ابد و یک روز هر چند شایسته­ ی تمام سیمرغ­ هایی­ست که تصاحب کرده اما به هیچ وجه اثر بی ­عیب و نقصی نیست. جاهایی از فیلم هرچند اصلا آزاردهنده نیست اما اضافی است و می­شد فیلم کوتا­ه­تر از 107 دقیقه باشد. مثلا روی شخصیت مادر بیش از حد تمرکز شده و شخصیت پسر شهناز و حتی خود شهناز را هم می­شد با ایجاد کمی تغییر از فیلم حذف کرد. اشکال دیگر فیلم هم دوباره به فیلمنامه برمی­گردد؛ به نظرم روستایی قصد داشته بیننده تا آخر دوبه ­شک بماند که مرتضی پول خرید مغازه را از افغانی­ ها گرفته یا او هم دارد مواد می­فروشد اما روی این دومی خیلی کار نکرده و آمدن آن موتوری برای خرید مواد از محسن در انتهای فیلم کاملا بیهوده است. در شخصیت­ها هم بعضی جاها تناقض ­هایی می­بینیم. مثلا سمیه از شخصیت نامزد مرتضی برداشت به­ نظر درستی ارائه می­دهد اما به نظر می­رسد این قضاوت از عهده­ ی دختری که نمی­داند النگوهایی که خواهرشوهرش بهش داده طلاست یا بدل برنمی­ آید. تناقض ­های دیگر در سکوت­ های یک­هوییِ پس از دعواها مشاهده می­شود. مثلا بعد از تمام شدن دعوا و کتک­ کاری بین مرتضی و محسن، عکس­ العمل هر سه خواهر یکی است. در صورتی که بیننده مثلا از شخصیت لیلا انتظار ندارد با چشمانی اشک­ آلود و وضعی آشفته، آرام همان­جا کز کرده و بنشیند.

امیدوارم روستایی برای ساخت فیلم بعدی­ اش عجله نکند و بنشیند و نقاط ضعف و قوت خودش را خوب بشناسد و برای رسیدن به موفقیت­ های بیشتر، موفقیت ابد و یک روز را فراموش کند. روی فیلمنامه تمرکز بیشتری کند یا فیلمنامه را به صورت گروهی بنویسد. روستایی جوان است و من و احتمالا همه ­ی افرادی که حالا دیگر طرفداران او هستیم امیدواریم وقتی به پختگی می­رسد، سینمای جهان را هم با آثار خود شگفت­ زده کرده و هوادارانی جهانی پیدا کند. امیدواریم روستایی و سایر فیلمسازان جوان با تلاش ­های خود وضع کنونی سینمای ایران را تا پانزده سال دیگر کاملا دگرگون کنند.