اگر سوکال فیلمساز میشد!

در سال 1996، آلن سوکال که از اساتید فیزیک دانشگاه نیویورک بود، آتشی به پا کرد که شعلههایش تا مدتها دامن بخش اعظمی از جامعهی روشنفکر پستمدرن را گرفت. ماجرا از این قرار بود که او برای دست انداختن بخشی از این اجتماع، مقالهای به رشتهی تحریر در آورد و در آن به شکلی عمدی تا جایی که میشد آسمان ریسمان بافت و مفاهیم بیاندازه بیربط را در قالب نوشتاری تحلیلی پشت هم قطار کرد. نوشتهی او که آکنده از تعابیر فلسفی و روانکاوی و هرمنوتیک و فمنیسم و مملو از لفاظیهای روشنفکرپسندانه از اکثر جریانهای فکری مطرح بعد از دهه هفتاد بود، با تایید اعضای تحریریهی نشریهی «متن اجتماعی» که یکی از نشریات معتبر در باب نظریات پست مدرن به شمار میرفت، به چاپ رسید. در واقع متن به قدری ثقیل به نظر میرسید که حتی اعضای تحریریهی نشریهی مذکور که تحصیلات رشتههای علوم انسانی را گذرانده بودند، برای اینکه به ندیدن لباس پادشاه متهم نشوند، کورکورانه اقدام به چاپ این مقاله کردند. بعدها از این ماجرا به نام «ماجرای سوکال» یاد کردند و گاه در برخی مباحثههای نظری نامش به میان آمد.
پدیدهی «فیلم دغلباز» که در این سالها حسابی روی بورس آمده و هر سال با چندین نماینده منتقدین را به جان یکدیگر میاندازد، ریشه در همین «ماجرای سوکال» دارد. حال «من به تمام کردنش فکر میکنم» با پیروی از تمام المانهایی که یک «فیلم دغلباز» در خود دارد، سعی کرده تا نمایندهی برازندهای برای این جریان باشد. چارلی کافمن که به عنوان فیلمنامهنویسی معتبر در جهان سینما شناخته میشود و چند سالیست که به کارگردانی روی آورده، در جدیدترین فیلمش با شلوغکاریهای بیهوده، تصاویر مرعوبکننده و فریبنده و نگرش تقلیلگرایانهاش نسبت به ذات مدیوم سینما در تلاش است تا حدیث نفسی شخصی بسازد و در این راه شکست تمام عیاری میخورد. او که بیشتر با فیلمنامههای درخشانی که برای آثاری مانند «درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش»، «اقتباس» و «جان مالکوویچ بودن» به رشتهی تحریر در آورده به یاد آورده میشود، احتمالا در اثر ورود به هفتمین دههی زندگی به فکر ساخت اثری با مضمون گذر زمان و پیر شدن افتاده و تلاش کرده تا چنین مضمونی را در بستری لامکان و لازمان که از نوول اقتباسی اثر به قلم ایان رید میآید، پیاده کند.
بگذارید دست از کلیگویی برداریم و روی فیلم متمرکزتر شویم. فیلمنامهی «من به تمام کردنش فکر میکنم» تلاش میکند تا مسیری مشابه «بارتون فینک» برادران کوئن را بپیماید؛ یعنی به همان شکل از شاهپیرنگ آغاز شده و رفته رفته با عبور از خرده پیرنگ به یک روایت کاملا ضد پیرنگ برسد. فرق بزرگ اما اینجاست که کوئنها در آن اثر خاص کارنامهشان، در نهایتِ پیچیدهگرایی و فضای انتزاعی که در پایان خلق میکنند، به یک وحدت و یکپارچگی همهجانبه دست مییابند و کافمن در بهترین حالت سعی میکند تا مثلا پاسخی به چیستان – و نه معما – هایی که طرح کرده بدهد. با این حال او حتی در همین هم موفق نیست و در پایانبندی فیلم با تغییر راوی داستان چنان در تاویل را باز گذاشته که به نظر میرسد در اثر ناتوانی از جمعبندی داستانی که روی دایره ریخته دست به این کار زده است. او سعی میکند در خلال هذیانگوییهایش بر بیان ایدهی حضور سرایدار پیر به جای جیک جوان مبادرت ورزد و انتظار دارد همین ایدهی کلیشهای پایانی دو ساعت پرگوییهای بیخاصیت پیشین را جبران کند و مخاطب نیز با قبول اینکه تمام این داستانها را ذهن مغشوش پیرمردی در آستانهی مرگ بافته، سر و ته همه چیز را هم بیاورد.
فیلم کافمن در ادامهی دغلبازی خود بسیار روانشناسانه نشان میدهد، در حالیکه به دلیل فقدان کلی چیزی به نام شخصیتپردازی، سخن از روانشناسی شخصیتها شوخی بیمزهای میشود. لوسی، جیک، پدر و مادر، سرایدار و هر جنبندهای که در فیلم دیده میشود حاصل هذیانهای ذهنی کافمناند و ساختار خوابگونهی فیلم نیز از همین خصلت اغتشاشی ذهن او میآید. با تکیه بر همین مسئله، فیلم در ظاهر میخواهد به مرزهای بین عینیت و ذهنیت تجاوز کند و با ساختاری لینچی/بونوئلی به تلفیق واقعیت و رویا بپردازد. منتها به جای این کار به ترکیب دو هیچ بزرگ دست میزند و نه واقعیتی را ملموس میسازد و نه رویایی را تاثیرگذار. کافمن از تمام عناصر ممکن استفاده میکند تا با مایه گذاشتن از هر چیزی که به ذهنش رسیده، اعتباری برای جهان فیلمش دست و پا کند. از کمدی رمانتیک خیالی به کارگردانی رابرت زمکیس گرفته، تا پالین کیل و «زن تحت تاثیر» کاساوتیس که شاید کسی پیدا شود و با تطابق شخصیت لوسی با جنا رولندز در آن فیلم، ذرهای اعتبار به آن ببخشد. تمام اینها اما از جلوهای تزئینی فراتر نمیروند و به مانند دیگر تمهیدهای فیلمساز حضوری الکن در ساختار فیلم دارند.
«من به تمام کردنش فکر میکنم» را نه تصویرهای کریسمسی و گرم و نرم متظاهرانهی کافمن در پردهی اول فیلم نجات خواهد داد و نه بازیهای شبه جریان سیال ذهن پایانی. در اینجا نه جسی پلمونس که طبق معمول تمام سعی خود را میکند تا ورژنی نوین از فیلیپ سیمور هافمن باشد را میتوان تحمل کرد و نه حتی بازی خوب دیوید تولیس بزرگ را که هزاری هم فیلم مهم کار کند برای من همان پروفسور ریموس لوپین افسانهای باقی میماند. «من به تمام کردنش فکر میکنم» با تمام اغواگری و مکر و نیرنگ خود، در باطن چنان پوچ است که حتی یکبار تجربهی تماشایش نیز تبدیل به عذابی الیم میشود. انگار فیلم ساختهی آلن سوکالیست که از پشت دوربین به همهی هوادارانش پوزخند میزند و روزی راز خود را برملا خواهد کرد.